علیرضا رجایی: شریعتی تاریخ را به دستگاه فکر دینی وارد کرد

[ad_1]

علیرضا رجایی بر این باور است که در پاسخ به مسئله اساسی زمانه حاضر، نه شریعتی و نه هیچ‌ کس دیگر راه‌حلی در اختیار ندارد. در نظر او، مسئله مرکزی در شریعتی جهان مذهب است و روایتش از این جهان نیز بیش از هر چیز به رهایی‌بخشی هم از سنت و هم از تجددی توجه دارد که سرمایه با تمام مناسبات مادی، معنوی و ایدئولوژیکش در کانون آن قرار می‌گیرد. رجایی برای اهمیت مذهب نزد شریعتی، دو دلیل می‌آورد: یکی آنکه جهان ایرانی او بدون مذهب اصولا قابل تعریف نیست و دوم آنکه بحران جهان تجدد را، همانند اقبال، بحران تفسیر معنوی از هستی می‌داند.

 

رجایی در اقتراح درباره شریعتی به دو پرسش پاسخ می‌دهد: ١) بحران امروز ما و ‏پرسش اصلی این دوران را چه می‌دانید؟ ۲) با توجه به میراث شریعتی و پیشینه و پشتوانه هم‌اندیشی و هم‌سخنی در ‏سرمشق گفتمانی و صورت‌بندی معرفتی دوران او، اکنون چه راه‌حل و برون‌رفتی ارائه می‌دهید؟ آنچه در ادامه می‌آید نظرات علیرضا رجایی دراین‌باره است:

 

در روزگاری که از در و دیوار جهان، بحران و آشوب فرومی‌ریزد، به دشواری می‌توان تشخیص داد که کدام‌ یک مهمترین آن‌هاست. نمی‌توان تردید کرد که در حال‌ حاضر بحران‌خیز‌ترین بخش جهان، خاورمیانه و شمال آفریقا و تعارض‌های عمیقی است که یک سر آن روایت‌های تروریستی از هر نوع در اسلام است. میلیون‌ها آواره و هزاران قربانی و ویرانگری‌های بی‌سابقه دامنه این بحران را به مرزهایی بسیار فرا‌تر از جهان اسلام نیز کشانده است. با وجود زمختی دردناک این بحران اما قابل حدس است که با گونه‌ای ائتلاف جهانی سرانجام این صحنه از تاریخ نیز با مصائب بسیار ورق خواهد خورد.

 

اما آنجا که درباره‌ زمانه سخن می‌گوییم چه‌ بسا لایه‌ای دیگر از بحران نیز قابل بحث باشد؛ لایه‌ای از بحران که همه‌ مصائب بزرگ، از فاشیسم و هرگونه توتالیتاریانیسم گرفته تا جنگ‌های خونین، سرکوب‌ها و کشتارهای وحشیانه‌ای که جملگی به خود صورتی از حقیقت می‌دهند، در آن یا در ذیل آن جای می‌گیرند. اینکه عنصر اصلی برای درک این زمانه که با عنوان تجدد آن را می‌شناسیم چیست، البته قابل بحث است. برای نمونه، نقد مارکسیستی تاکید دارد که «سرمایه» مهم‌ترین عامل تعیین‌کننده‌ تاریخ مدرن است و از این ‌رو هر نوع «هستی‌شناسی» ناگزیر باید معطوف به درک «هستی‌شناسی سرمایه» باشد. بدین ‌منظور برخی فیلسوفان مارکسیست به «نقد فلسفه از منظر اقتصاد سیاسی» توجه کرده‌اند که منظور دقیق‌تر آن‌ها «نقد هستی‌شناسی عام از منظر هستی‌شناسی سرمایه» است. چه به نقد مارکسیستی باور داشته باشیم یا نداشته باشیم، این واقعیت غیر‌قابل ‌انکاری است که بدون درک گستره‌ سرمایه و ابعاد آن، بحران‌ها و راه‌حل‌های آن و به‌ طور کلی همه آن چیزهایی که از سرمایه یا ضدیت با آن نشات می‌گیرد، از سیاست، دولت، فرهنگ و اقتصاد گرفته تا جنگ‌ها و شورش‌ها و انقلاب‌ها، نمی‌توان تصویری از زمانه و بحران‌های آن ترسیم کرد. شاید گفته شود اینکه «سرمایه» مهمترین مسئله روزگار ماست آن‌قدر کلی است که هیچ‌ چیز بر درک ما نیفزاید، اما وقتی دریابیم با ظهور سرمایه در تاریخ مدرن و تحولات مداوم و همیشگی آن جهان وارد عصری از انقلاب‌های بی‌امان پنهان و آشکار شده و ثبات و سکون از عالم رخت بربسته است، بر این واقعیت ولو به اجمال و گذرا صحه خواهیم گذاشت.

 

اگر منظور از پاسخگویی به این مسئله اساسی زمانه، ارائه نوعی استراتژی سیاسی یا خلق یک آلترناتیو خلق‌الساعه باشد، یقینا نه شریعتی و نه هیچ‌ کس دیگر چنین راه‌حلی را در اختیار ندارد. بیان درست‌تر احتمالا این است که شریعتی، حاصل یا عکس‌العمل این بحران است. عنصر تاریخی در شریعتی مانند هر متفکر دیگری نفوذ و به‌‌ همان نسبت، وی روح اساسی دوران خود را به‌ روشنی بیان کرده است. به ‌وضوح مسئله مرکزی در شریعتی جهان مذهب است. روایت او از جهان مذهب نیز بیش از هر چیز به رهایی‌بخشی هم از سنت و هم از تجددی توجه دارد که سرمایه با تمام مناسبات مادی، معنوی و ایدئولوژیکش در کانون آن قرار می‌گیرد. اینکه چرا مذهب برای شریعتی صرف‌نظر از تعلقات شخصی‌اش تا بدین حد مهم است، دو دلیل واضح دارد: یکی آنکه جهان ایرانی او بدون مذهب اصولا قابل تعریف نیست و دوم آنکه بحران جهان تجدد را، همانند اقبال، بحران تفسیر معنوی از هستی می‌داند.

 

هجوم شریعتی به ساختمان قدیم جهان مذهب اما عملی پرمخاطره بود و به ‌همین ‌خاطر از هر جهت مورد هجوم قرار گرفت؛ اما آنچه تاریخ پس از شریعتی بازگو می‌کند گویای آن است که اهتمام شریعتی در ویران ‌کردن آن ساختمان قدیم تا چه میزان درست و مطابق با ضرورت زمانه و روزگاری بوده است که امتداد آن تا به امروز نیز ادامه دارد. کار بزرگ شریعتی وارد کردن تاریخ به دستگاه فکر دینی بود و به تیزاب‌‌ همان نقد تاریخی بود که بسیاری از مسلمات و مشهورات پیشین را درهم شکست و زمینه و امکانی برای واکاوی و طرحی از یک چشم‌انداز را از جهانی دیگر فراهم آورد. بر اساس‌‌ همان بینش تاریخی، وی به‌ درستی استعدادهای به‌روزگونه‌ای از فاشیسم و ظهور دوران ترور و سرکوب را نیز در ساختمان قدیم جهان مذهب تشخیص داد و در کوششی پایان‌ناپذیر آلترناتیوی را ترسیم کرد که آجر‌ها و عناصر جهان قدیم در ساختمانی از اساس دگرگون به کار گرفته شد. در یک جمع‌بندی گذرا می‌توان چنین گفت که توجه شریعتی به ابزار نقد تاریخی جهان مذهب او را از مجموعه‌ای از احکام انتزاعی و آمرانه از بالا به گونه‌ای از روح یک زندگی جاری و درگیر مقتضیات مادی تبدیل کرد تا آنجا که در «جهت‌گیری طبقاتی در اسلام» حتی پررمز و راز‌ترین مبانی یعنی «معاد» را به زندگی مادی وابسته می‌کند. در سطحی دیگر، وی با نقد طبقاتی نهاد مذهب و تاثیرات آن بر فکر دینی، زمینه‌ها و مبانی استیلاطلبی را در فکر دینی کشف می‌کند.

 

مسیر شریعتی کشف بن‌بست‌ها و بحران‌های تاریخی‌ای بود که در زمان و جهان ما رسوخ کرده است و این خود بدون ایجاد گونه‌ای از بحران امکان‌پذیر نبود. تلاطمی که شریعتی در جهان ما ایجاد کرد، همچنان مشغول به کار است و در صحنه پیکار واقعی تاریخی جنبه‌های خونینی نیز پیدا کرده است. اگر روح دوران جدید بر حذر از مضمون دائمی انقلاب نیست، شریعتی نیز نمی‌توانست بدون ورود به این تلاطم عظیم، طرحی از جهان آینده، هرچند نه به تمامی، ترسیم کند. وی با نقد جهان مذهب، یکسره به نقد جهان پرداخت و چنان تصویر رادیکالی از چشم‌انداز آینده داد که ضمن نقد بنیانی سرمایه، تلاش برای تقرب به گونه‌ای جهان معنوی که خود بدان باور داشت در آن اجتناب‌ناپذیر است. این جهان معنوی فرا‌تر از هرگونه سنت‌های مرسوم و مسدودکننده است.

 

 

منبع: روزنامه شرق

[ad_2]

لینک منبع

مهدعلیا؛ ملکه‌ای که ۴۰ روز سلطنت کرد

[ad_1]

فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: «ملک‌جهان» در خوابگاه شاه را که سال‌ها به رویش بسته بود، قفل زد. جنازه سومین شاه قاجار هنوز گرم بود؛ اما او فرصت نداشت بر نعش همسر بی‌وفایش زاری کند، وظیفه مهمتری روی دوشش بود؛ حفظ تاج سلطنت برای سپردن به پسر ۱۶ ساله‌اش. به سمت مردان حکومتی که در سرسرای کاخ محمدیه منتظر خبر مرگ شاه بودند، رفت و نخستین حکم حکومتی خود را صادر کرد: «به حکم الهی، سلطان شربت فوت نوشیدند و ساعتی است که به دیدار حق‌ تعالی شتافتند. از آنجا که شاه جوان در تبریز هستند بنا به مصلحت ملک و مملکت تا ناصرالدین‌ میرزا به پایتخت برسند این کمینه، اداره ممالک محروسه را به عهده می‌گیرم. شما هم اینجا نمانید بروید تهران را امن کنید.»

 

اگر در روزهای بعد از آن نیمه‌شب ۱۲ شهریور ۱۲۲۷ خورشیدی، وضعیت به سمتی نمی‌رفت که ملک‌جهان قوانلو قاجار در مقابل میرزا تقی‌خان فراهانی قرار گیرد و دستش به خون او آلوده شود؛ تاریخ قضاوت بهتری درباره تنها زن حکومتگر تاریخ معاصر و آخرین «مهد علیا»ی ایران می‌کرد و لقب مقتدر‌ترین زن تاریخ معاصر را به او می‌داد؛ اقتداری که بیش از آنکه باعث حسن شهرت او شود، سوء شهرت را برایش به همراه داشته و زندگی‌اش را تا زمان مرگ در خرداد ۱۲۵۲ شمسی با تهمت‌های سنگین و بزرگی مواجه ساخت؛ تهمت‌هایی که باعث شده حتی پژوهشگران هم نتوانند فارغ از این نگاه مخدوش، زندگی مهدعلیای ناصرالدین‌ شاه قاجار را بررسی و قضاوت کنند؛ قضاوتی ناشی از نگاهی سکسیستی که بر خلاف تصور نه به جرم شراکت در قتل امیرکبیر که به خاطر جنسیت اوست.

 

این رویه رسمی تاریخ ایران است؛ تاریخی مردسالارانه که در طول آن، زنانی که مرزهای پرده‌نشینی را رد کردند و به حاشیه قدرت وارد شدند، را با انگ‌های اخلاقی قضاوت می‌کند. مهم‌ترین انگ ولنگاری، پرده‌دری و فحشا است که بخش زیادی از زنان درگیر در قدرت به آن محکوم می‌شوند. مهدعلیا نیز به خاطر نفوذ در قدرت از این اتهام چه در زمان زندگی‌اش و چه در دوره‌های بعد از آن مبرا نبود.

 

زندگی پرفرازونشیب مهدعلیا نشان می‌دهد او زنی متفاوت بود؛ زنی قدرت‌طلب و بی‌پروا که مرزهای بسته حرمسرا را پشت سر گذاشت. او برای رسیدن به هدف خود که تثبیت خاندان قاجار و سلطنت پسرش بود با هیچ کسی رودربایستی نداشت. مهدعلیا بدون هیچ حکم رسمی چهل و چند روز بر ایران سلطنت کرد، بی‌اینکه خونی از بینی کسی بریزد و کسی از جایی قیام کند. او چهل و چند روز بدون آنکه تاجی بر سر بگذارد سلطنت کرد و در شرایطی پرآشوب کشور را آرام نگهداشت تا ولیعهدش به تهران برسد و در تخت مرمر تاج کیانی را بر سر بگذارد؛ دوره‌ای که از تاریخ رسمی و نیمه‌رسمی معاصر ایران به چند جمله محدود شده و نام این سلطان بی‌تاج‌و‌تخت در میان نام شاهان قاجار حذف شده است. اختلاف مهدعلیا با امیرکبیر که تاریکترین بخش از زندگی اوست و باعث هجوم تهمت‌های فراوان به سمت وی شده نیز بخشی ناشی از این قدرت و نفوذ در سیاست و بخشی از آن ریشه در اختلافاتی داشت که آن دو در مورد اداره ایران داشتند؛ اختلافاتی که البته فرجام خوشی نداشت و به ضرر هر دو تمام شد. هم امیرکبیر که جانش را بر این راه گذاشت و هم مهدعلیا که اعتبار و حیثیتش را.

 

زندگی ۷۰ ساله مهدعلیا با آنکه مدرکی برای رد یا اثبات تهمت‌هایی که به او زده شده وجود ندارد، داستان زندگی زنی است که همه عمر برای به قدرت رسیدن و اقتدار خاندان قاجار و پسرش جنگید.

 

 

همه قوانلو، قوانلو

 

بر اساس روایتی که فتحعلی‌شاه از آقا محمدخان قاجار نقل می‌کرد، پنجمین شاه قاجار پسری بود که از وصلت میان پسر عباس‌میرزا و نوه مشترک دایی‌آقا محمدخان سلیمان میرزا و فتحعلی‌شاه قاجار به دنیا می‌آمد و با تولد خود، خاندان سلطنت‌گر قاجاریه را یکدست قوانلو می‌کرد.

 

میرزا تقی‌خان سپهر در ناسخ‌التواریخ نقل می‌کند: «همانا روزی شاه شهید آقا محمدشاه با فتحعلی‌شاه فرمود که سال‌ها در میان قبایل قاجار قوانلو و دولو کار به معادات و مخاصمت می‌رفت، من بنیان این خصومت را از میانه برانداختم و جماعت دولو را با دولت خود شریک و سهیم ساختم و از بهر آنکه این مخالطت و پیوستگی را محکم کنم، دختر فتحعلی‌خان دولو را با تو نکاح بستم. هم‌اکنون عباس‌میرزا را که از دختر وی داری ولایتعهد تو است و دلبستگی دولو را با خود استوار فرمای و چون بعد از من تاج و تخت، خاص تو گردد و عباس‌میرزا به حد رشد و بلوغ رسد، دختر میرزا محمدخان دولو را که اینک بیگلربیگی دارالملک تهران و گیرنده خراج ایران است از بهر او نکاح کن و این پسری که از این وصلت به دنیا آمد را محمدشاه بخوان تا به نام من باشد و مانند پدر از دو قبیله بزرگ قاجار نسبت و نژاد داشته باشد. خالوی من، سلیمان‌خان در راه دولت زحمات عمده کشیده است. دختری از خودت به پسر او بده و دختری که از پسر او خواهد شد، اکنون نامزد محمدمیرزا کردم و پسری که از محمدمیرزا خداوند خواهد داد، از هر دو طرف، نبیره تو خواهد بود، آن وقت همه قوانلو همه قوانلو.» وصیت‌نامه‌ای که هرچند صحت آن تایید نشده اما دلیلی بر تاکید آقا محمدخان به پایان دادن اختلاف تاریخی دو تیره اصلی قاجاریه بود؛ اختلافی که ازدواج آقا محمدخان با آسیه‌ خانم دولو نتوانست آن را کمرنگ کند. آسیه خانم دختر محمد عزالدین دولوی قاجار برای تحکیم میانه دو خاندان با حسینقلی جهانسوز برادر آقا محمدخان ازدواج کرده و از او صاحب دو پسر شده بود. او بعد از مرگ همسر، با آقا محمدخان ازدواج کرد.

 

خان قاجار بعد از تاجگذاری، پسر بزرگتر آسیه‌ خانم، باباخان را به عنوان ولیعهد خود انتخاب کرد؛ ولیعهدی که خون دو تبار قدرتمند دولو و قوانلو را در رگ داشت و با نام فتحعلی‌شاه بر تخت مرمر تکیه زد. عباس‌میرزا که مادر دولو داشت، دختر میرزا محمدخان بیگلربیگی قاجار دولو و خواهر تنی آصف‌الدوله را به همسری گرفت و نام فرزند اولش را محمد‌میرزا گذاشت. به دنبال مرگ ناگهانی عباس‌میرزا در مشهد، فتحعلی‌شاه به جای یکی از ۱۴۰ پسرش، نوه نیمه‌دولویش را جانشین خود کرد؛ جانشینی که معادلات را به سمت وصیت‌نامه آقا محمدخان برد. محمدمیرزا به دستور او با ملک‌جهان دختر امیرمحمدقاسم قاجار، امیرکبیر فتحعلی‌شاه، ازدواج کرده بود و فرزند آن‌ها ناصرالدین‌ میرزای سه ساله نه فقط از هر دو سمت شاهزاده، بلکه‌‌ همانی بود که وصیت‌نامه آقا محمدخان به او ختم می‌شد.

 

 

وارث مَلک جهانگیر

 

معروف‌ترین تصویری که از مهدعلیا به یادگار مانده تصویری از سال‌های آخر زندگی اوست. تصویر زنی کهنسال که با نگاهی مقتدر و چهره‌ای مصمم، بالا‌تر از پسر تاجدار و یگانه دخترش بر تخت‌ طاووس تکیه زده و به دوربین عبدالله‌خان قاجار چشم دوخته است.

 

پدربزرگ تاجدارش نام او را «ملک‌جهان» گذاشت تا ملک ایران را زیر نگین خویش بیاورد. دختر اول امیرمحمدقاسم‌خان قاجار، ملقب به ظهیرالدوله و از تیره قوانلوها بود و مادرش بیگم جان خانم، دومین دختر فتحعلی‌شاه قاجار بود.

 

پدربزرگ ملک‌جهان و پدر امیرمحمدقاسم‌خان، سلیمان‌خان اعتضادالدوله پسردایی آقا محمدخان و رئیس تیره قوانلو‌ها بود. زمانی که کریم‌خان، آقا محمدخان را به شیراز برد و در دربارش زندانی کرد، خانواده نزدیک او از جمله دایی‌اش را هم به شیراز احضار کرد. سلیمان‌خان که کودکی هفت، هشت ساله بود پیک امنی شد میان آقا محمدخان و خدیجه‌بیگم عمه خان قاجار. سلیمان‌خان به بهانه بازی کردن به اتاق آقا محمدخان می‌رفت و اخبار مخفیانه را به او می‌رساند. شبی که کریم‌خان درگذشت خدیجه‌بیگم خبر را به واسطه سلیمان‌خان به آقا محمدخان رساند و او شیراز را به قصد استرآباد ترک کرد. سلیمان‌خان با شاهزاده‌ خانمی از خاندان زندیه ازدواج کرد، امیرمحمدقاسم خان پدر مهدعلیا ثمره این ازدواج است.

 

امیرقاسم‌خان در دوران شکل‌گیری سلطنت قاجاریه به عنوان سردار کل لشکر به مقام امیرکبیری رسید. فتحعلی‌شاه قاجار به توصیه آقا محمدخان دومین دختر خود بیگم‌جان را به او داد که مادرش بدرجهان خانم زن اول فتحعلی‌شاه، دختر یکی از خان‌های شکست‌خورده بود. بدرجهان خانم به جز بیگم‌جان، دو پسر شناخته‌شده فتحعلی‌شاه را به دنیا آورد. بزرگترین فرزند این خانواده، ملک‌جهان مهدعلیای سوم مادر ناصرالدین‌ شاه قاجار بود که در سال ۱۱۸۴ شمسی در تهران به دنیا آمد. از زمان تولد تا ازدواج ملک‌جهان اطلاع زیادی در دست نیست. اما قرائن موجود نشان می‌دهد که با توجه به وصیت‌نامه آقا محمدخان از‌‌ همان کودکی خانواده‌ها می‌دانستند که احتمال اینکه او عروس عباس‌میرزا شود زیاد است و همین باعث شده بود تا تعلیمات لازم برای زندگی با یکی از اعضای درجه اول خاندان سلطنتی را گرفته باشد.

 

ملک‌جهان از‌‌ همان جوانی با زنان دیگر هم‌تبارش تفاوت داشت. او سواد خواندن و نوشتن را به خوبی آموخته بود و خط زیبایی داشت. ادبیات فارسی را خوب آموخته بود و شعر می‌گفت؛ اما آنچه او را شاخص می‌کرد بلندپروازی‌هایش بود. دوستعلی‌خان معیرالممالک، نوه ناصرالدین‌ شاه، درباره مادر شاه می‌نویسد: «نامش جهان بود و پس از آنکه پسرش شاه شد او را مهدعلیا نامیدند. به صورت، زیبا نبود ولی از موهبات معنی بهره‌ای بسزا داشت. بانویی پرمایه و باکفایت بود.»

 

مونس‌الدوله ندیمه دربار ناصری درباره او نوشته است: «مهدعلیا زنی با ذوق و کمال بود. خط خوبی هم داشت و گلدوزی و نقاشی هم می‌کرد.» اما بیشتر از این هنر‌ها او به زبان‌های خارجی هم مسلط بود و تا حدودی می‌توانست به فرانسه صحبت کند؛ خصلتی که کمتر زنی در آن زمان بهره‌ای از آن داشت. تسلط به زبان فرنگی را مهدعلیا مدیون همنشینی با مادام عباس گلساز بود؛ زنی فرانسوی که همراه شوهرش به تهران آمد تا گلسازی را به زنان ایرانی یاد بدهد، اما در تبریز از معاشران نزدیک مهدعلیا شد و تا پایان مرگ همراه و همنشین او بود.

 

لیدی شیل که در دوران سلطنت ناصرالدین‌ شاه با مهدعلیا دیدار داشت، او را زنی زیبا و باهوش توصیف کرد که علاوه بر اداره امور اندرون شاه در امور مملکتی نیز دخالت می‌کرد. در این دیدار کوتاه مهدعلیا از او درباره زندگی ملکه انگلستان ویکتوریا سوال کرد و آن‌طور که همسر سفیر انگلستان نوشته به او گفت که به نظرش ملکه خوشبخت‌ترین زن عالم است.

 

چهارده ساله بود که سرانجام پیش‌بینی خانواده به حقیقت پیوست؛ دایی بزرگ ملک‌جهان در نامه‌ای رسمی او را برای پسر بزرگش محمدمیرزا خواستگاری کرد که در آن زمان به همراه خودش در تبریز بود و در آن زمان تنها ۱۲ سال داشت. مراسم ازدواج در حضور فتحعلی‌شاه قاجار در تهران برگزار شد و عروس و داماد جوان بعد از ازدواج به تبریز رفتند تا زندگی مشترک را آغاز کنند؛ زندگی مشترکی که بر خلاف عباس‌میرزا و فتحعلی‌شاه با پیچیدگی خاصی رو‌به‌رو شد و او را در میانه جنگ با خانواده قرار داد.

 

مهمترین مشکل ملک‌جهان مخالفت مادر دولوتبار محمدمیرزا با او بود؛ مادری که نه به نام خودش که به نام پدرش محمدخان بیگلربیگی و برادرش آصف‌الدوله می‌شناسیم و بعد از آسیه ‌خانم به مقام مهدعلیایی رسید. او ازدواج محمدمیرزا با دختر امیرقاسم‌خان که دو سال نیز از پسرش بزرگتر بود را تایید نکرد؛ برخلاف مادر محمدشاه اما عباس‌میرزا عروس خود را بسیار دوست داشت و از اینکه او برای پسرش جانشین مناسبی آورده بسیار راضی بود. او که ملک‌جهان را گلین خانم می‌نامید، عروس را از کینه‌ خانواده همسرش نسبت به او و پسرش آگاه می‌کرد: «نور چشم عزیزم ملکه جهان، گلین خانم، کاغذ شما رسید. از سلامت شما خوش‌وقت شدم. از نور چشمی ناصرالدین‌ میرزا نوشته بودید ملاحظه شد. خداوند نگهدار او باد. امیدوارم با عزت و شوکت زندگی کند… به محمدمیرزا هم (بگو اگر) آنچه نوشته بودم نکند، در دنیا گرفتار (بود) و آخرت هم نخواهد داشت. گلین تو بدان که لاچین‌خان و اعقاب او خیلی خدمت کرده‌اند. آصف‌الدوله به او عداوت و کینه دارد؛ لیکن به خدا قسم خیر نخواهد دید و روز جزا خداوند او را از رحمت خود محروم خواهد کرد. زیاده فرمایشی نیست.» این نامه و نامه‌های دیگری از عباس‌میرزا جدا از آنکه نشان می‌دهد که او دائم با عروس خود در تماس بود نشان از اعتماد کامل وی به ملک‌جهان، نسبت به محمدشاه دارد.

 

نایب‌السلطنه کمی پیش از مرگ در نامه‌ای به محمدمیرزا با تاکید بر حمایت از ناصرالدین‌ میرزا نوشت: «در باب مملکت و نوکر و رعیت چه قدر‌ها نوشته‌ام خیلی باید مراقبت داشته باشید. تا آخر ملک ایزد تعالی باقی است قانون و کردار زشت با نام بد تا قیامت باقی است. به ملک‌جهان گلین مفصلا نوشتم که به نور چشم من ناصرالدین‌ میرزا بگو بزرگ می‌شوی نصایح مرا بخوان رفتار کن تا خیر‌ها ببینی، پنجاه سال کامرانی‌ها بکنی.»

 

عباس‌میرزا با روشن‌بینی عجیبی در این دو نامه و وصیت‌نامه‌ای که برای ملک‌جهان فرستاد به ناصرالدین‌ میرزای دو ساله توصیه کرد: «در خراسان تحت قبه امام ثامن که دعا‌ها مستجاب است دعا می‌کنم خیر‌ها و خوشی‌ها و کامرانی‌‌ها کند و بعد از پدرش پنجاه سال خوش‌وقتی‌ها کند با نصرت و عزت به شرط اینکه تمام وصایای مرا رفتار کند، این دعای پدر البته دعای مادر مستجاب‌تر است.» این وصیت‌نامه که بیشتر به اندرزنامه شبیه است، ناصرالدین‌ شاه بعدی را به اینکه ناصر و حامی دین باشد تشویق می‌کند تا در کنار مادرش باشد. انگار او هم می‌دانست، عروسش برای رسیدن نوه‌اش به سلطنت راه درازی در پیش خواهد داشت؛ بنابراین خواسته و ناخواسته او را به عنوان مهمترین همراه چهارمین شاه قاجار انتخاب کرد.

 

 

وصلت نافرجام

 

فتحعلی‌شاه در اول آبان ۱۲۱۳ شمسی در حالی سر به بالین مرگ گذاشت که می‌دانست راه رسیدن جانشینش به تخت سلطنت راهی دشوار است؛ اما راه سخت سومین پادشاه قاجار به سختی راهی نبود که پسرش برای رسیدن به تخت طی کرد. محمدشاه خواسته و ناخواسته مهمترین رقیب ناصرالدین‌ میرزا بود. رقابتی که نه به خاطر وجود خود ناصرالدین‌ میرزا که ریشه در عشقی داشت که هیچ‌گاه میان او و ملک‌جهان اتفاق نیفتاد.

 

دوازده سال جدال میان محمدمیرزا و مهدعلیای بعدی و از دست رفتن چندین فرزند تا تولد ناصرالدین‌ شاه و ملکزاده خواهرش باعث شده بود تا زن و شوهر هر کدام زندگی خود را داشته باشند. اگر به مصلحت نبود محمدشاه حتی یک ساعت هم پیش ملک‌جهان نمی‌ماند. بخش زیادی از این اختلاف ریشه در تحمیلی بودن این ازدواج و تفاوت خلقیات و شخصیت میان این زوج داشت؛ ملک‌جهان با آنکه با تربیت شاهزادگی بزرگ شده بود اما زنی برون‌گرا و به نوعی جاه‌طلب بود که در منازعات قبیله‌ای و خانوادگی شرکت می‌کرد. این اخلاق، او را در مقابل محمدشاهی قرار می‌داد که درون‌گرایی‌اش با وجود همراهی عباس‌میرزا در جنگ‌های مختلف او را به سمت عرفان برده بود.

 

محمدشاه در کودکی و نوجوانی کم‌حرف و منزوی بود و به ظاهر علاقه‌ای به فرمانروایی نداشت؛ اما از آنجا که بنا به وصیت آقا محمدخان ولیعهد بالقوه بود، از‌‌ همان کودکی در دو زمینه جنگ‌آوری و دیوانسالاری تحت تعلیم قائم‌مقام بزرگ قرار گرفت. او بزرگ‌شده تبریز در عصر اصلاحات عباس‌میرزا بود و با وجود تفکر ضد اروپایی، با آداب و رسوم فرنگی آشنا بود؛ اما دیدار و آشنایی محمدمیرزا با حاج‌ میرزا عباس ایروانی شخصیت او را شکل داد، مهاجری از قفقاز که به عنوان معلم یکی از پسران قائم‌مقام استخدام شد و در زمان کمی به لقب آقاسی یا رئیس دربار ولیعهد نائل و مربی ارشد پسر بزرگ ولیعهد یعنی محمدمیرزا و نزدیکترین فرد به او شد.

 

تمایل به علوم خفیه در حاج میرزا‌ آقاسی باعث شد محمدشاه گرایش بیشتری به شیوه زندگی درویشی پیدا کند. این شیوه زندگی با شیوه ملک‌جهان که زندگی مجلل و پر از تجمل را ترجیح می‌داد در تضاد بود. دربار ملک‌جهان همیشه به مهمانی‌های گسترده و پر از تجمل معروف بود. برعکس او آن‌طور که جهانگیر میرزا در «تاریخ نو» نوشته محمدشاه زندگی زاهدانه‌ای داشت و در اکثر اوقات شب و روز به نان و سرکه قلیلی در آن ایام قناعت می‌کرد و از ماکولات و ملبوساتی که از ولایت فرنگ می‌آورند دست نمی‌زد. او در همه زندگی قند روسی نخورده بود و اگر پارچه‌ای را از فرنگ می‌آوردند باید چندین بار شسته می‌شد تا می‌پوشید. محمدشاه بر اساس نوشته جهانگیر میرزا، گیاه‌خوار بود و به رمل و اسطرلاب که توسط حاج میرزا آقاسی به آن مسلط بود ایمان داشت. اعتقاد محمدشاه به حاج ‌میرزا آقاسی، او را به دشمن درجه اول ملک‌جهان و ناصرالدین‌‌میرزا در سال‌های به سلطنت رسیدن محمدشاه تبدیل کرد.

 

 

جدال بر سر جانشینی

 

با مرگ نابهنگام عباس‌میرزا و اعلام رسمی ولیعهدی محمدمیرزا پسرش، مهدعلیای دوم شروع به ناسازگاری کرد. او که همیشه محمدشاه را برای گرفتن همسری از قوانلو‌ها سرزنش می‌کرد، از پسران دیگرش در مقابل او حمایت کرد. مخالفت مادر شاه و برادرانش از زمانی بیشتر شد که او بعد از تاجگذاری، ناصرالدین‌میرزا پسر سه ساله ملک‌جهان را در تبریز و در حضور مادرش رسما به عنوان ولیعهدش معرفی کرد.

 

این تصمیم، شاه را در مقابل خانواده سلطنتی و مدعیان پادشاهی قوی‌تر کرد. او بدون اینکه بخواهد، ملک‌جهان را نیز در این جنگ سهیم کرد؛ جنگی که ملک‌جهان در میانه راه به تنهایی ادامه داد و از ولیعهدی پسرش دفاع کرد. او به کمک دوست فرنگی خود در تبریز یعنی مادام حاجی‌ عباس گلساز با سفارتخانه‌های روس و انگلیس ارتباط برقرار کرد و تضمین تاجگذاری ناصرالدین‌میرزا را از آن‌ها گرفت. حاصل این ارتباط دیدار نیکلای اول، تزار روسیه، با ولیعهد ۱۳ ساله بود. از این دیدار مهم که سلطنت آینده ناصرالدین‌میرزا را تضمین کرد، تابلویی به یادگار ماند که نشان می‌دهد ولیعهد را میرزا تقی‌خان امیرنظام مربی و پیشکارش در حکومت تبریز و عیسی‌خان قوانلو دایی تنی‌اش، در کنار محمدخان زنگنه همراهی کردند. تزار، ولیعهد خجالتی را روی پای خود نشاند و انگشتری الماس با نقش خود را به او تقدیم کرد و با او عهد بست. انگشتری که ناصرالدین‌میرزا سال‌ها بعد زمانی که نماینده سفارت روسیه خبر درگذشت محمدشاه را برایش برد به او نشان داد و عهد تزار را یادآوری کرد.

 

تزار، میرزا تقی‌خان را که به همراه خسرو میرزا در هیات عذرخواهی بود، شناخت و او را رفیق قدیمی خواند و خواست در تربیت ولیعهد همراهی کند. ناصرالدین‌میرزا بعد از رسیدن به ولیعهدی به دست میرزا تقی‌خان امیرنظام و محمدخان زنگنه سپرده شد تا برای نشستن بر تخت آماده شود؛ اما احضار ناگهانی محمدخان زنگنه زنگ خطری برای به سلطنت رسیدن ولیعهد بود.

 

دوری از شاه و بالا رفتن اختلاف او با ملک‌جهان باعث شد تا ناصرالدین‌میرزا کم‌کم از چشم پدر بیفتد. در این میان اختلاف ملک‌جهان با حاج میرزا آقاسی نیز در به حاشیه رفتن ولیعهد موثر بود. محمدشاه در این زمان دختری کرد از خانواده خان نقش‌بندی به نام خدیجه را که توسط حاج میرزا آقاسی وارد حرم شده بود، صیغه کرد. خدیجه خیلی زود سوگلی محبوب شاه گریزان از مردم شد و توانست به خلوت زاهدانه محمدشاه راه پیدا کند و پسری برای او به دنیا آورد؛ پسری که شاه آن را حاصل دعا‌ها و طلسم‌های حاج ‌میرزا آقاسی می‌دانست. محمدشاه نام و لقب نایب‌السلطنگی پدرش را به این نوزاد همنام با حاج‌ میرزا آقاسی داد. شم سیاسی مهدعلیا خیلی زود‌تر از بقیه فهمید که این کودک رقیب تازه و جدی‌تری نسبت به برادرشوهران نیمه‌دولوی اوست. مهدعلیا نامه‌هایش را با مهر «ولیعهد جم نگین را مهین مادرم» امضا می‌کرد تا نشان دهد که ولیعهد پسر اوست نه پسر دیگری. در مقابل این، دشمنان او هم دست از کار نمی‌کشیدند و فضا را به ضرر ولیعهد تخریب می‌کردند.

 

رابطه سرد ملک‌جهان با محمدشاه و شایعاتی که در اطراف او بود، وضعیت ناصرالدین‌میرزا را متزلزل‌تر می‌کرد. می‌گفتند سال‌هاست محمدشاه به خوابگاه او نرفته، فرزندان ملک‌جهان از محمدشاه نیستند و حاصل رابطه غیرشرعی او با مردان دیگر به‌خصوص برادرش سلیمان‌خان است.

 

ملک‌جهان به توصیف منابع فرنگی زنی بی‌محابا و مدبر با عقاید سیاسی استوار بود. او مهمانی‌های بزرگی می‌گرفت و مهمانان خارجی و داخلی را دعوت می‌کرد. صیافت‌هایی که در باطن جمع کردن یارانی برای قدرت‌ بخشیدن به شاه بعدی بود؛ اما همین مهمانی‌ها شایعه‌های اطراف او را بیشتر می‌کرد. اردیبهشت ۱۲۴۷ در دیدار جان مک‌نیل وزیرمختار بریتانیا با کنت مدم همتای روسی‌اش، درباره بیماری پیش‌رونده شاه و احتمال مرگش صحبت شد و اینکه ولیعهد سیزده ساله علاوه بر صغیر بودن بنیه ضعیفی دارد و باید به گزینه دیگری فکر کرد. از دید وزیرمختار انگلیس، بهمن ‌میرزا قاجار با وجود اینکه ادیب و نویسنده بود، بیش از برادر تاجدارش برای سلطنت لیاقت داشت، او شاهزاده‌ دولو قاجار وفادارتری بود و همراهی دولو‌ها را داشت.

 

بد‌تر شدن نقرس شاه با پایان ماموریت جان مک‌نیل و آمدن کلنل جاستین شیل همزمان شد. شیل بر خلاف وزیرمختار قبلی معتقد بود باید از ولیعهد کنونی حمایت کرد؛ چراکه حمایت روس‌ها از بهمن ‌میرزا می‌تواند برای منافع بریتانیا خطرناک باشند. او خیلی زود توانست برای این دل‌نگرانی شریکی پیدا کند و آن هم ملک‌جهان بود. شیل در نامه‌ای به لندن، از دیدارش با ملک‌جهان نوشت: «این علیا مخدره برای زندگی پسرش بی‌‌‌نهایت ابراز نگرانی می‌کرد…که شاهزاده هیچ ملجایی سوای حکومت بریتانیا ندارد.» شیل معتقد بود ولیعهد اطلاعات زیادی درباره مردم ندارد؛ اما مادری بسیار باهوش دارد و با احتمال اینکه در آینده تحت سلطه او قرار گیرد، تاکید کرد باید به ملک‌جهان این تعهد داده شود که انگلستان از سلطنت پسرش حمایت خواهد کرد. او علاوه بر اینکه این توافق سرپوشیده بین آن‌ها وجود خواهد داشت، تضمین داد در صورت مرگ شاه خیلی زود خبر مرگ او را به ولیعهد برسانند و مواظب جان او باشند.

 

 

حاکم چهل روزه

 

۱۲ شهریور ۱۲۲۷ زمانی که محمدشاه آخرین نفس‌هایش را در کاخ محمدیه کشید، ملک‌جهان در جهان‌نمای نیاوران به همراه مادام گلساز بود. حضور او در نیاوران به نوعی تبعید برایش به شمار می‌آمد. چند ماهی بود که رابطه او و محمدشاه به خاطر بالا رفتن محبوبیت خدیجه خانم و نفوذ حاج‌ میرزا آقاسی در بد‌ترین شرایط خود قرار داشت و به نظر می‌رسید که اگر دماغ شاه کمی بهتر بود حتما او را طلاق می‌داد. اما شدت بیماری نقرس و بیماری‌های دیگر در شاه به نفع او تمام شد. ملک‌جهان خبر درگذشت شاه را از آغاباشی خواجه مخصوصش شنید و بلافاصله با کالسکه‌ای که سیاه‌پوش و آماده بود به سمت کاخ محمدیه در تجریش حرکت کرد.

 

مونس‌الدوله ندیمه دربار ناصرالدین‌ شاه در خاطرات زنان دربار نوشته او آن‌قدر زود به بالای سر شاه رسید که هنوز بدنش سرد نشده بود. ملک‌جهان بلافاصله بعد از رسیدن به کاخ محمدیه با خدم و حشمش بی‌شمارش آنجا را قرق کرد و پیک به همه بزرگان فرستاد تا به محمدیه بیایند. بعد از این خدیجه را که برسرزنان پسرش را در آغوش داشت، تحت نظر معتمدانش به یکی از عمارت‌ها فرستاد و صندوق جواهراتش را به نفع شاه بعدی ضبط کرد، سپس در نطقی در مقابل بزرگان مملکت نخستین فرمان خود را صادر و رسما خود را به عنوان نایب‌السلطنه معرفی کرد. در این زمان به او خبر دادند حاج ‌میرزا آقاسی با شنیدن خبر درگذشت شاه در املاکش در تپه‌های عباس‌آباد پنهان شده است. همزمان با این، از تهران خبر رسید که گروهی در اطراف ارگ و عمارت سلطنتی شلوغ کرده‌اند. ملک‌جهان خطاب به رجال دستور داد به تهران بروند و وضعیت را آرام کنند. رجال به او گفتند: «خانم حرفی برای گفتن داریم.» اما او با صدایی بلند خطاب به آن‌ها دستور داد: «هر وقت تهران را امن کردید بیاید و عرضتان را بگویید..»

 

بعد از آن، فرمان داد جنازه شاه را به عمارت لاله‌زار در نزدیکی ارگ منتقل کنند تا روحانیان طراز اول کشور آیین مذهبی مرگ را بجا بیاورند. ملک‌جهان زمانی که به کاخ گلستان رسید به کاخ اصلی رفت و پشت پرده‌ای سیاه‌رنگ نشست و لقب مهدعلیا را برای خودش رسمی کرد، علیقلی میرزا اعتضاد‌السلطنه پسر فتحعلی‌شاه را نیز به عنوان صدراعظم خود منصوب کرد. این دومین حکم رسمی او با عنوان امضای «شه جم‌ نگین را مهین مادرم» بود. فرمان بعدی، عزل حاج‌ میرزا آقاسی بود که حالا به عبدالعظیم پناهنده شده بود. مهدعلیا دستخطی به حاج میرزا آقاسی نوشت و در آن یادآور شد: «شما دیگر صدراعظم نیستید و حق ندارید در کار‌ها مداخله کنید.»

 

اقدام بعدی مهدعلیا این بود که در نامه‌ای به همه حاکمان شهر‌ها و ولایات اعلام کند تا رسیدن شاه جدید فرمان او فرمان شاه است و آن‌ها‌ را به آرام کردن مملکت فراخواند. دستور داد آشوب‌ها را سرکوب کنند و هشدار داد اگر کسی از فرمانش سرپیچی کند محکوم به اعدام شده و اموالش به نفع شاه ضبط می‌شود.

 

چند ساعت بعد از فرستادن نامه به اطراف مملکت، سفرای روس و انگلیس را به حضور پذیرفت. پشت پرده‌ دیوان نشست و در حالی که اعتضادالسلطنه آن سوی پرده بود، با سفرا صحبت کرد. مادام حاجی عباس نیز در کنار او بود و حرف‌هایش را ترجمه می‌کرد. یکی از موضوعاتی که در این نشست گفته شد، گله‌مندی سفرا از عزل حاج میرزا آقاسی بود. مهدعلیا با شنیدن این حرف با اوقات‌ تلخی جواب داد: «شوهرم مرده، پسرم ناصرالدین هم در تبریز است و من با موافقت بزرگان اداره کشور را به دست گرفتم. صلاح دیدم حاج میرزا را عزل کنم و شما سفیران خارجی نباید در امور داخلی ما دخالت کنید.»

 

مهدعلیا چهل روز از پس آن پرده سیاه‌رنگ، اداره امور کشور را به دست گرفت و در مقابل تحرکات مدعیان سلطنت از جمله برادرشوهر‌ها و مادرشوهرش ایستاد تا ناصرالدین‌ میرزا از تبریز به تهران رسید. درباره دوره چهل روزه سلطنت مهدعلیا اطلاعات زیادی در دست نیست، تنها موضوعی که منابع به آن اشاره کرده‌اند امان دادن او به میرزا آقاخان نوری و ورودش به پایتخت است؛ همان فردی که بعد‌ها شریک مهدعلیا در سقوط امیرکبیر می‌شود.

 

شاه جدید بعد از برگزاری مقدمات تدفین محمدشاه، تاج کیانی را در کاخ گلستان بر سر گذاشت و به عنوان ناصرالدین‌ شاه قاجار سکه به نام خود ضرب کرد. به تخت نشستن ناصرالدین‌ شاه به نظر می‌آمد پایان دل‌نگرانی‌های مهدعلیای ۴۳ ساله باشد؛ اما نخستین حکم ناصرالدین‌ شاه بی‌توجه به مادر، انتصاب میرزا تقی‌خان فراهانی به صدارت اعظمی بود. این بی‌اعتنایی در خاندان مادرشاهی قاجار برای او گران آمد و آغاز راهی شد که بدنامی‌اش برای مهدعلیا ماند.

 

 

نزاع خانوادگی

 

ملک‌جهان تقاضای مقام سیاسی در دربار پسرش نداشت؛ اما نادیده گرفتن تلاش ۱۳ ساله‌اش برای رسیدن او به تاج سلطنتی برای مهدعلیا گران تمام شد. با آنکه به همراهی میرزا تقی‌خان فراهانی در کنار پسرش رضایت داده بود، اما توقع نداشت که آشپززاده قائم‌مقام به جای شاهزادگان قاجاری به عنوان صدراعظم انتخاب شود. ساعتی چند از حضور شاه در پایتخت نگذشته بود که مهدعلیا به رابطه نزدیک او و میرزا تقی‌خان پی ‌برد؛ رابطه‌ای که او را به یاد نزدیکی محمدشاه با حاج‌ میرزا آقاسی می‌انداخت؛ زنگ خطری برای مهدعلیا که در ۱۰ سال گذشته با سایه مردی با افکار خاص زندگی کرده بود، اما ماجرا به همین‌جا ختم نشد و ناصرالدین‌ شاه چند روز بعد از انتصاب میرزا تقی‌خان به صدارت اعظمی لقب امیرکبیر را نیز به او بخشید؛ لقبی که پیش از این در اختیار پدر مرحوم مهدعلیا بود. این اقدام از سوی مهدعلیا توهینی به ساحت خاندان سلطنت و پدر مرحومش بود. ناصرالدین‌ شاه که مجذوب معلم دوران ولیعهدی‌اش شده بود به همین نیز بسنده نکرد و خواست عزت‌الدوله ۱۴ ساله، تنها خواهر تنی‌اش را به عقد صدراعظم ۶۰ ساله درآورند. این دستور با مخالفت شدید مهدعلیا همراه شد. او اعتقاد داشت که خواهر شاه باید همسری شایسته و با اصل و نسب داشته باشد، نه مردی که ۱۵ سال از مادر شاه بزرگتر است؛ اما شاه خواسته مادر را نادیده گرفت و این وصلت را رسمی کرد. شاه اصرار داشت که سعادت سلطنتش بسته به وجود امیر است. مهدعلیا در برابر پسرش کاملا خلع سلاح بود و این آغاز اختلاف‌ها میان امیر و مهدعلیا بود؛ اختلافی که ریشه در دو دیدگاه فکری و شیوه حکومتی داشت.

 

 

نظم امیرکبیری، جمهوری مهدعلیایی

 

برخلاف نظر بسیاری از منابع، ریشه اختلاف میان امیرکبیر و مهدعلیا در شیوه فلسفه سیاسی و رابطه‌شان با شاه بود. در اندیشه سیاسی امیرکبیر که به نظم میرزا تقی‌خانی معروف بود، یک قدرت سیاسی مشروع وجود داشت؛ قدرت دولت همراه سلطنت. او تنها یک قوه اجرایی به نام دستگاه‌ صدارت را به رسمیت می‌شناخت. به اعتقاد امیر قدرت متمرکز عکس‌العملی در برابر هرج‌و‌مرج بود. در اندیشه امیر مشورت جایگاهی نداشت و همه فرامین را شاه صادر می‌کرد. هرچند نباید فراموش کنیم امیر به حکم امیرکبیری ذوالریاستین بود، اداره ارتش و امور کشوری در دستش بود و شاه تنها تایید‌کننده فرامین او بود.

 

در نامه‌های به جای مانده از امیر با آنکه تاکید می‌کرد او بدون نظر همایونی آب نمی‌خورد، اما نظرش را بر شاه تحمیل می‌کرد. تصمیم می‌گرفت، به شاه ارائه می‌کرد و موافقت شاه را می‌گرفت و می‌نوشت آنچه حکم و مقرر فرموده‌اید مطاع و مجری است. امیر خواسته و ناخواسته فکر می‌کرد باید قدرت را در دست گیرد؛ چون حقا خود را دانا‌تر، خردمند‌تر و کاردان‌تر از شاه و خاندانش می‌دانست. این دقیقا در نقطه مقابل اندیشه مهدعلیا بود که فکر می‌کرد باید قدرت سلطنت و هیبت شاهانه را در انظار داخلی و خارجی حفظ کرد و شمشیر قاجاریه را در ایجاد ایران متمرکز و یکپارچه پاس داشت؛ اندیشه‌ای که حاصل سال‌ها مبارزه‌اش با دشمنان داخلی و همراهی‌اش با دشمنان خارجی بود. مهدعلیا معتقد بود اداره کشور از طریق مشورت با افراد صاحب تفکر بهتر انجام می‌شود. او خودش به همین شیوه کشور را اداره کرده و جواب درستی نیز از آن گرفته بود.

 

اخلاق تند و غیرقابل انعطاف صدراعظم، موضوع دیگری بود که امیر را در مقابل مهدعلیا قرار می‌داد. به شهادت منابع تاریخی و آنچه از نامه‌های امیرکبیر به دست می‌آید هیچ چیزی در اراده او خللی ایجاد نمی‌کرد و حکمی را که صادر می‌کرد قابل تغییر نبود. او شاهزادگان قاجاریه را که بیشترشان حاصل ازدواج‌های پی‌درپی فتحعلی‌شاه بودند، از حقوقشان محروم و با آن‌ها از موضع بالا رفتار می‌کرد. این رفتار برای مادر شاه که خود از نوادگان فتحعلی‌شاه بود گران تمام می‌شد. او گمان ‌می‌کرد امیرکبیر کمر به نابودی قاجاریه بسته است.

 

آنچه مهدعلیا را از قدرت گرفتن امیر می‌ترساند رابطه میان شاه و امیر بود؛ رابطه‌ای بیشتر از آنکه شاگرد و استادی یا شاه و صدراعظمی باشد، پدر و فرزندی بود. امیرکبیر در سال‌های حضورش در تبریز جای پدر نداشته ناصرالدین‌میرزا را پر کرده بود. همین رابطه باعث شده بود تا عتاب‌های پدرانه‌‌‌ای به شاه داشته باشد. در یکی از نامه‌های معروف به شاه عتاب می‌کند که: «به این طفره‌ها و امروز و فردا کردن و از کار گریختن در ایران به این هرزگی حکما نمی‌توان سلطنت کرد. گیرم من ناخوش یا مردم شما نباید بیاموزید سلطنت کنید؟» این‌گونه صحبت کردن به مذاق مهدعلیا خوش نمی‌آمد و ترجیح می‌داد او باشد که چنین با پسرش صحبت می‌کند؛ اما فاصله او روز‌به‌روز با پسرش بیشتر و وارد جنگ علنی با امیر می‌شد.

 

امیرکبیری که به نظر می‌رسد تلاش می‌کند وارد تنش با مهدعلیا نشود، اما بررسی برخی نامه‌ها و روایت‌هایی که از او نقل ‌می‌شود، نشان می‌دهد دورادور کارهایی می‌کرد که باعث تنش میان او، شاه و مهدعلیا می‌شد. او در ماه‌های اول در نامه‌ای به شاه نوشت: «گمان ندارم نواب به شکست حکم همایون در این شش ماهه اول (سلطنت) راضی شود، زیرا که دنیا را معلوم است برای وجود مبارک شما و استقامت احکام شما می‌خواهد…» او حتی در روزهای بعد از ازدواج با ملکزاده، شاه را به دلجویی از مادر تشویق می‌کرد: «دیروز والده سرکار را زیاد دلگیر دیدم، خودم فردا خاک پای مبارک عرض می‌کنم. اگر جسارت نباشد، عرض می‌کند که زود‌تر زیاد مهربانی و دلجویی قلبی بفرمایند.» اما در باطن نمی‌خواست رابطه شاه و مادرش بهتر شود. او از قدرت مادر شاه خیلی خوشحال نبود. امیر هم مانند بسیاری از مردان سیاستگذار در ایران از اینکه زنی توانسته خود را در سیاست وارد کند و بتواند مملکتی را هدایت کند خوشش نمی‌آمد. خاصه که این زن مادر شاه و مادر همسر خودش بود. او با آنکه سعی می‌کرد رعایت احترام را به مهدعلیا داشته باشد، اما نمی‌توانست نفوذ او در سیاست و همراهی‌اش با اجنبی‌ها را بپذیرد. همین دلیل خوبی بود تا برای از راه به در کردن مهدعلیا کم‌کم وارد حاشیه‌های زندگی او شود و بی‌پروا به شایعاتی که در حاشیه زندگی‌اش بود دامن بزند و شاه را علیه مادرش بشوراند. او بار‌ها از رابطه مشکوک مهدعلیا و میرزا آقاخان ‌نوری گله کرده بود. حتی فرا‌تر از این مادر شاه را به فساد جنسی و رفتاری متهم کرد. آن دو حتی در ملاقات‌های مشترکشان این دشمنی را پنهان نمی‌کردند و در حضور ملکزاده با هم جدل می‌کردند. این جنگ به جایی رسید که امیر خواستار توقف و محو مهدعلیا شد. معیرالممالک از ناصرالدین‌ شاه نقل کرده که روزی امیرکبیر زمان شکار نزد او رفت و به او توصیه کرد که به اشتباه مهدعلیا را نشانه بروند و او را بکشند تا هم شاه و هم مملکت از دست ایشان راحت شوند. این حرف ظاهرا در‌‌ همان زمان به گوش مهدعلیا رسیده و به پسرش عتاب کرده بود که جانش برای او ارزشی ندارد؛ اما اگر او مادرش را بکشد گزک به دست امیر می‌دهد تا او را به عنوان شاه قاتل مادر، از سلطنت عزل کند. رابطه امیر و مهدعلیا بعد از این، روزبه‌روز بد‌تر شد و هر وقت این یکی قدرت می‌گرفت آن یکی درصدد توطئه برمی‌آمد.

 

در سال‌های اول، عتاب‌های امیر باعث می‌شد تا شاه که گوش به فرمان او بود مادر را به حاشیه براند و او را محدود کند. مهدعلیا که گله‌مند چنین رفتاری بود، در نامه‌ای خطاب به شاه نوشت: «شما باید چه وقت دیگر مرا بشناسید؟ چه وقت‌ دخل و تصرف به کار شما و دولت شما کرده‌ام؟ با وجودی که من از همه کس بااحتیاط‌تر راه می‌روم، شما از همه کس مرا نامحرم‌تر می‌دانید. از قصر که آمدم بعضی حرف‌ها شنیدم؛ گفتم‌ گاه هست که خدمت شما عرض نکرده‌ باشند، خواستم به شما حالی کنم. و الا به من چه، پادشاهید و مختارید. خدا شاهد است نه با وزیرتان آشنایی دارم، نه نوکر‌هاتان مرا می‌شناسند، نه من آن‌ها را. خداوند عالم شما را به سلامت بدارد. پیشه من مثل مادر اسدالله دعاگویی است.»

 

او در نامه‌ای دیگر به شاه، از بی‌ارزش کردن شاهزاده‌ها گله کرد و نوشت: «اگر پشت گردن شاهزاده‌ها بزنند، بی‌قاعده و بی‌اذن نخواهند آمد… میرزا تقی هم که این طایفه را و شاهزاده‌های بیچاره را از سگ کمتر کرده بود، از زمین و آسمان دستشان بریده شده است.»

 

مهدعلیا همچنین در نامه‌ای به عین‌الملک، رئیس ایل قاجار، با گله از اینکه روزی او واسطه همه نامه‌ها بوده و حالا کسی باید بین او و پسرش باشد، نوشت: «من برای ایشان چطور مادر باغیرتی بودم که به یک روز دلتنگی ایشان راضی نبود و راضی بودم پسرم یک نقص برای دولتشان اتفاق نیفتد.» و در بخشی دیگر از این نامه نوشت: «حالا که بلاتشبیه مثل سیدالشهدا در صحرای کربلا یکه و تنها مانده‌ام، به هر طرف نگاه می‌کنم نه یاری می‌بینم و نه پشت و پناهی. در مادر پادشاهی الان از من بی‌پناه‌تر کسی نیست. پناه‌ برده‌ام به‌‌ همان سیدالشهدا که هر کس می‌خواهد پادشاه را از من برنجاند، مرا از اینجا فراری بکند و شاه را رسوا بکند‌‌ همان به غضب خود شاه گرفتار شود. دعایی است که در حضرت معصومه از برای میرزا تقی‌خان کرده‌ام؛ با من سربه‌سر نگذارید.» هرچند این رابطه در آینده‌ای نزدیک برعکس شد و شاه رفته‌رفته با دیدن برخی رفتارها از امیر و شنیدن حرف‌های افرادی که دورش را پر کردند برهم خورد و مادر شاه بار دیگر در جایگاه قدرت قرار گرفت.

 

 

فرجام امیر، پایان ملک‌جهان

 

فرجام جدال میان مهدعلیا و دامادش امیرکبیر را همه می‌دانیم: عزل صدراعظم و زدن رگش در حمام فین ‌کاشان. همه قرائن تاریخی شهادت می‌دهند که او در عزل و قتل امیرکبیر و بیوه کردن تنها دختر خود نقش اصلی را بازی کرد. نفرت او از امیر آن‌قدر زیاد بود که جز به مرگ او به چیزی دیگر فکر نمی‌کرد؛ اما کشته شدن امیرکبیر در فین کاشان در دی‌ماه ۱۲۳۰ شمسی پایانی بر حضور آشکار مهدعلیا در سیاست ایران بود. او از این تاریخ تا زمان مرگ، دیگر به شکل سال‌های قبل وارد سیاست نمی‌شد و بیشتر وقت خود را به امور حرم به خاطر شلوغی پسرش معطوف کرد. او همچنین با تحت سرپرستی گرفتن دو نوه دختری خود، تاج‌الملوک و همدم‌الملوک، دخترش عزت‌الدوله را به ازدواج‌های سیاسی تشویق می‌کرد. ازدواج‌هایی که صدای خود عزت‌الدوله را هم درآورد؛ اما صدای او به گوش هیچ‌ کس نرسید.

 

نامه‌هایی که از مهدعلیا به جای مانده نشان از این دارد که او همچنان در حاشیه سیاست قرار داشت و با اقدامات جسته و گریخته خود را در حاشیه خبر‌ها نگه‌ می‌داشت. او بر اساس روایت‌های تاریخی زنی اشرافی و اهل کتاب خواندن و نوشتن و متدین بود. دوستعلی ‌معیرالممالک از مادرش شنیده بود که مهدعلیا دستگاهی عظیم و باشکوه داشت: «چهار تن خواجه‌سرا و بیست خدمتکار مخصوص با جامه‌های ممتاز آراسته به جواهر پیوسته در حضور مهدعلیا بودند. دختر و پسری سیاه‌پوست به نام محبوبه و سلیم با جامه‌های فاخر جزء لاینفکش بودند و آنان را چنان عزیز می‌داشت که مورد رشک و تملق اهل اندرون قرار داشتند. در آبدارخانه و سفر‌ه‌خانه او چندان قلیان مرصع و چای و قهوه‌خوری، سینی شربت‌خوری، قاشق و دیگر ظروف طلا و نقره بود که در دکان چند زرگر معتبر یافت نمی‌شد.»

 

مهدعلیا سفره‌ای بس رنگین و عالی داشت و هر روز و شب از شصت تا هفتاد تن از پسر‌ها و دختران فتحعلی‌شاه و دیگر بانوان بزرگ آن زمان بر سفره‌اش حاضر می‌شدند. آفتابه‌لگن مخصوص مادر شاه از طلای جواهرنشان و دیگر آفتابه‌لگن‌ها از نقره میناکاری بود.

 

به نوشته نوه ناصرالدین‌ شاه: «مهدعلیا گرمابه‌ای مخصوص داشت که رختکن و خزانه‌ها و اززاره‌ و کف آن از زیبا‌ترین سنگ‌های مرمر زینت یافته بود و جمله اسباب و لوازم از نقره فیروزه‌نشان بود. هفته‌ای دو بار صبح‌ها به گرمابه‌ می‌رفت و هر بار کنیزان از در اطاق تا در حمام دو ردیف صف بسته درازی، پرده‌ای را که از طاقه‌شال‌ها تهیه ‌شده بود حائل نگاه می‌داشتند تا اهل حرم مادر شاه را در جامه خواب نبینند.»

 

مادر شاه در انجام فرایض دینی استوار بود. در ماه رمضان بانوان طراز اول حرمسرا بر سر سفره افطار او گرد می‌آمدند و پس از افطار برای مقابله قرآن و انجام اعمال شب‌های احیا و خواندن ادعیه به تالار مخصوص می‌رفتند. مهدعلیا به صورت دو دانگ در آهنگ حجاز تلاوت قرآن می‌کرد و دعا‌ها را به آواز خوش می‌خواند.

 

وی سرانجام در سال ۱۲۵۶ هنگامی که ناصرالدین‌ شاه در سفر اول فرنگ بود در اثر کهولت سن در تهران درگذشت. او در آخرین روزهای عمر در نامه‌ای به ناصرالدین‌ شاه نوشت که در فرنگ خوش بگذران اما اگر بشنوم سمت فراموشخانه رفتی شیرم را حرامت می‌کنم. پیکر مادر شاه را تا بازگشت او از فرنگ نگهداشتند و آن‌چنان که روزنامه دولت علیه نوشت در مراسمی باشکوه به قم منتقل کردند و در حرم حضرت معصومه کنار محمدشاه دفن کردند تا شوهری که همه عمر او را تحقیر کرد بعد از مرگ همنشین زنی باشند که تنها به این دلیل لقب قدرتمند‌ترین زن ایران را گرفت که همه تهمت‌ها را برای قدرت گرفتن پسر و خاندانش به جان خرید.

 

 

منابع

 

۱. مهدعلیا به روایت اسناد، عبدالحسین نوایی، نشر اساطیر

۲. خاطرات مونس‌الدوله ندیمه حرمسرای ناصرالدین‌ شاه، به کوشش سیروس سعدوندیان، انتشارات زرین، چاپ سوم، ۱۳۸۹

۳. پرده‌نشینان عصر ناصری، پریسا کدیور، نشر گل‌آذین، ۱۳۹۶

۴. یادداشت‌هایی از زندگانی خصوصی ناصرالدین‌ شاه، دوستعلی‌خان معیرالممالک، نشر تاریخ ایران، ۱۳۹۰

۵. تاریخ نو، جهانگیر میرزا به‌ سعی و اهتمام عباس اقبال آشتیانی

۶. قبله عالم، عباس امانت، ترجمه حسن کامشاد، نشر کارنامه

۷. خاطرات لیدی شیل، ترجمه حسین ابوترابیان، نشر نو، ۱۳۶۸

۸. نامه‌های امیرکبیر، به کوشش سید علی آل‌داوود، نشر رایزن، ۱۳۹۵

۹. امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، خوارزمی، ۱۳۵۷

۱۰. ایران در دوره سلطنت قاجار: قرن سیزدهم و نیمه اول قرن چهاردهم هجری‌ قمری، نشر ابن‌سینا، ۱۳۴۲

۱۱. سفرنامه ناصرالدین‌ شاه به فرنگ، ناصرالدین‌ شاه قاجار، با مقدمه عبدالله مستوفی

۱۲. ایران و ایرانیان عصر ناصرالدین‌ شاه، س. ج. و. بنجامین، مترجم: حسین کردبچه، تهران: جاویدان، ۱۳۶۳

۱۳. خوابنامه یا خلسه، اعتمادالسلطنه، به کوشش محمود کتیرایی، انتشارات توکا، ۱۳۵۷

۱۴. خیرات‌ حسان، اعتماد‌السلطنه محمدحسن‌خان صنیع‌الدوله، نسخه چاپ سنگی سایت زنان ایران در دوره قاجار

۱۵. مهدعلیاهای دوره قاجار، فاطمه معزی، مجله تاریخ معاصر ایران، شماره ۴، بهار ۱۳۸۷

۱۶. نامه‌ها و اسناد مهدعلیا، سایت زنان ایران در دوران قاجار 

[ad_2]

لینک منبع

فرمان مشروطه را محمدعلی‌شاه صادر کرد نه مظفرالدین‌‌شاه

[ad_1]

فهیمه نظری

 

تاریخ ایرانی: در دوم تیرماه ۱۲۸۷ مجلس شورای ملی توسط ولادیمیر لیاخوف، فرمانده نظامی تهران و به فرمان محمدعلی ‌شاه قاجار به توپ بسته شد. همین برای شاه جوان قاجار کافی بود تا برای همیشه تاریخ در لیست منفور‌ترین پادشاهان ایران قرار گیرد، پادشاهی که جلوی خواست مردم ایستاده و نخستین نهاد دموکراتیک ایران یعنی مجلس را به توپ بسته بود؛ عملی که هنوز پس از گذشت نزدیک به صد سال همچنان در ذهن قاطبه ملت ایران مذموم است و غالبا جز مخالفت شاه با جنبش مشروطه‌خواهی علتی برای آن متصور نیستند. اما آیا شاه جوان قاجار از‌‌ همان روز نخست با مشروطه سر عناد داشت؟ آیا در بررسی دوباره این واقعه نمی‌توان از زاویه دیگری به آن نگریست؟ منورالفکران، انجمن‌ها و مهمتر از همه نمایندگان مجلس تا چه حد در دمیدن به تنور این اختلافات نقش داشتند؟ این‌ها پرسش‌هایی است که در گفت‌و‌گوی «تاریخ ایرانی» با جمشید کیانفر، مصحح نسخه‌های خطی و پژوهشگر تاریخ، مطرح شد و پاسخ وی به آن‌ها روایتی دیگر از این موضوع بود؛ روایتی که باور رایج تاریخی در این باره را بر هم می‌ریزد و مخاطب را به تاملی دوباره در تاریخ این برهه وامی‌دارد. این گفت‌و‌گو را در ادامه می‌خوانید:

 

***

 

درباره علل به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی ‌شاه تاکنون سخن زیاد گفته شده است. در منابعی چون تاریخ مشروطه کسروی «دخالت روسیه»، در حیات یحیی «سر سازگاری نداشتن محمدعلی‌ شاه با مشروطه از روز نخست» و به همین ترتیب در عمده منابع دیگر غالبا عدم همراهی شاه با مشروطه را دلیل اصلی این حادثه برشمرده‌اند؛ اما آیا واقعا محمدعلی ‌شاه از روز نخست با مشروطه مخالف بود؟

 

برای پاسخ درباره دلیل به توپ بستن مجلس توسط محمدعلی ‌شاه باید به واقعه انقلاب مشروطه بازگردیم و رفتار محمدعلی ‌شاه را در آن برهه مورد بررسی قرار دهیم و ببینیم آیا او در آن دوره با انقلابیون همراهی کرد یا نه از‌‌‌ همان روز نخست علیه آن‌ها بود. سپس باید رفتار او را در قبال مشروطه در دوران سلطنتش بررسی کنیم تا بتوانیم با توجه به مرور حوادث به تحلیل واقعی‌تری از این ماجرا دست یابیم.

 

در آغاز، زمانی که عین‌الدوله صدراعظم بود، محمدعلی‌ میرزا با مشروطه همراهی می‌کرد، چه در تبریز و چه زمانی که در ایام ولایتعهدی‌اش به تهران می‌آمد، ضمن اینکه کارنامه کثیف مرگ سه آزادی‌خواه در پای گل نسترن در تبریز را هم داشت؛(۱) اما زمانی که به حکومت رسید، دید که هیچ چیز شبیه حکومت جدش ناصرالدین‌ شاه نیست که هرچه دستور بدهد همه بله قربان بگویند؛ حتی شبیه اوایل حکومت پدرش مظفرالدین‌ شاه هم نیست؛ حتی آن قدرتی را که در تبریز به عنوان ولیعهد داشت الان به عنوان پادشاه ندارد؛ پس شکی در این نیست که مقداری با مشروطه‌خواهان سر عناد داشت.

 

 

ولی با این حال دستخط پذیرش مشروطه را به میرزا علی‌اصغرخان امین‌السلطان، صدراعظم می‌دهد.

 

اتفاقا فرمان مشروطه را محمدعلی ‌شاه صادر کرد. او برای نخستین بار در آن دستخط، لفظ مشروطه را به کار برد و پذیرفت که حکومت، مشروطه باشد و این شد فرمان مشروطه نه آن فرمانی که مظفرالدین‌ شاه صادر کرده بود. فرمان مظفرالدین‌ شاه تنها برای تشکیل مجلس بود و ما به غلط آن را فرمان مشروطه تصور می‌کنیم. مردم اصلا نمی‌دانستند مشروطه چیست، همچنان که نمی‌دانستند مشروعه به چه معناست. آن‌ها تنها به دنبال عدالتخانه بودند.

 

 

معنای عدالتخانه را می‌دانستند؟

 

آن‌ها تنها جایی را می‌خواستند که بتوانند در آن تظلم‌خواهی کنند، تعریفشان از عدالتخانه چنین مکانی بود. مهم نیست مردم واژه‌ای را بشناسند یا نه ولی برای آنچه طالبش هستند، واژه می‌سازند. واقعیت این است که محاکم قضایی در اختیار روحانیون و شاهزادگانی بود که به عنوان حکام بر ولایات مختلف حکومت می‌راندند؛ مردم از آن‌ها به ستوه آمده بودند؛ کمااینکه در این قضیه نیز منورالفکران پیشگام بودند.

 

 

پس چطور از عدالتخانه به مشروطه رسیدند؟

 

پس از اینکه دیدند خبری از تحقق وعده‌های عین‌الدوله نیست، دوباره تصمیم به بست‌نشینی گرفتند. این بار قرعه به نام قم افتاد؛ اما گروهی با این استدلال که به هیچ وجه صدایی از قم به گوش شاه نخواهد رسید، با این تصمیم مخالفت کردند؛ بنابراین همزمان تصمیم به بست‌نشینی در نقطه‌ای از تهران گرفتند که به گزینه سفارت رسیدند و در آنجا بود که بحث مشروطه مطرح شد.

 

 

چرا سفارت انگلیس را برای بست‌نشینی انتخاب کردند در حالی که تا پیش از آن اماکن مذهبی را برای این کار انتخاب می‌کردند؟

 

بله تا پیش از آن، اگر فردی متهم به قتل می‌شد، در امامزاده‌ یا اصطبل کدخدا یا حاکم شرع بست می‌نشست؛ اما افرادی چون میرزا رضا کرمانی و عوامل حکومتی حرمت بست‌نشینی را فروریختند. میرزا رضا در بست نشسته بود، کسی هم کاری با او نداشت، حتی گاهی اوقات شبانه به طور مخفیانه به تهران می‌آمد و سری به زن و بچه‌اش می‌زد و برمی‌گشت؛ اما روزی که ناصرالدین‌ شاه را ترور کرد، قداست بست‌نشینی فروریخت؛ بنابراین این ضرب‌المثل که «احترام امامزاده به متولی آن است» در اینجا صدق پیدا می‌کند. برای آنکه این مکان قداست داشت و حرم امن به شمار می‌رفت؛ پس کسی که در آنجا بست نشسته و از مزایای آن استفاده می‌کرد، باید به قوانین آن نیز احترام می‌گذاشت، اگر نه آوار بر سرش خراب می‌شد، آنچنان‌ که میرزا رضا رعایت نکرد، ناصرالدین‌ شاه را در حرم عبدالعظیم کشت و در نتیجه او را در‌‌‌ همان مکان دستگیر کردند.

 

با این حال حتی در آغاز جنبش عدالتخواهی هنوز مساجد و امامزاده‌ها جزء اماکن مقدسه بودند و مردم در آن بست می‌نشستند؛ اما باز در‌‌‌ همان اوان این جنبش، در مسجد شاه تیراندازی و یک نفر کشته شد، باز در یک مکان مقدس خون ریخته شد. در این زمان با تیراندازی در مسجد شاه به نوعی حرمت بست‌نشینی در تمام اماکن مقدسه فروریخت؛ مردم با خود اندیشیدند در حرم حضرت عبدالعظیم بست نشستند، سرشان کلاه گذاشتند – اشاره به وعده‌های پوچ عین‌الدوله مبنی بر تاسیس عدالتخانه – اگر به قم بروند هم از آنجا صدایی به گوش شاه نمی‌رسد، مساجد هم که با این تیراندازی دیگر حریم امن به شمار نمی‌رود، در اصطبل‌های سلطنتی و حکام هم که بسته شده است؛ باید به کجا بروند؟ در اینجا بود که بحث سفارت انگلستان پیش آمد. چون بنا بر آداب دیپلماتیک، سفارت هر کشور، خاک آن کشور قلمداد می‌شود و به همین دلیل در سفارت انگلستان گزمه و عسس و… نمی‌توانستند تعرضی به مردم کنند.

 

زمانی که بحث سفارت مطرح شد، سفیر که در باغ ییلاقی قلهک به سر می‌برد با این تقاضا موافقت کرد، حتی پیش از ورود بست‌نشینان، ضلع غربی سفارت را برای آن‌ها آماده و اسباب مسلمانی نظیر بیست سی عدد دستشویی ایرانی برای آن‌ها آماده کردند. این بست‌نشینی در نوع خود بی‌نظیر است؛ چون معمولا کسی از بست بیرون نمی‌رود؛ اما در دوران بست‌نشینی در سفارت، رفت‌وآمد آزاد بود، کارگر می‌رفت کارش را انجام می‌داد، ظهر به سفارت برمی‌گشت، ناهارش را می‌خورد و حتی سهم اهل خانه را می‌فرستاد، عصر به سر کار می‌رفت و شب دوباره به سفارت بازمی‌گشت. حتی برخی بست‌نشینان شب‌ها به خانه خود می‌رفتند و صبح برای صبحانه به سفارت می‌آمدند، به همین دلیل در تصاویری که از این دوران بجا مانده گاهی می‌بینید بیست، سی نفر بیشتر حضور ندارند؛ اما در تصاویری که از سفره می‌بینید جمعیتی چند ده هزار نفری حضور دارند؛ چنین بست‌نشینی هرگز در تاریخ تکرار نشد.

 

از داخل بست‌نشینی در سفارت انگلستان بود که واژه مشروطه بیرون آمد؛ یعنی منورالفکران در آنجا به این نتیجه رسیدند که برای رسیدن به عدالت باید حکومت مشروطه شود. مردم اما معنی مشروطه را نمی‌دانستند و می‌گفتند یعنی حکومت به شرط، شرط هم این است که پادشاه سلطنت کند و… وگرنه مردم چه می‌دانستند که در انگلستان، بلژیک، فرانسه و… چه اتفاقی افتاده است و این کشور‌ها چگونه اداره می‌شوند؛ پس این منورالفکران ما بودند که واژه مشروطه را از دل سفارت به مردم آموختند.

 

 

آیا منورالفکران خود معنی مشروطه را می‌دانستند؟

 

مشکل اساسی همین بود که هر کدام از آن‌ها از این واژه تعبیر خاص خود را داشتند چون به لحاظ گرایش‌های فکری، آن‌ها نیز به چند دسته تقسیم می‌شدند: گروهی به فرانسه گرایش داشتند، پس ناخودآگاه بی‌آنکه بر زبان بیاورند، به جمهوریت تمایل داشتند. گروهی نیز به بلژیک، انگلیس و حتی آلمان گرایش داشتند. منورالفکران ما در این دوره تنها تئوری را می‌دانستند، هنوز در عرصه عمل با مشروطه مواجه نشده بودند و آداب آن را نمی‌دانستند. به عبارت دیگر آرمان‌گرا بودند تا عمل‌گرا. برای رسیدن به مشروطه، مظفرالدین‌ شاه با تشکیل مجلسی موافقت کرد که در آن قانون اساسی نوشته شود، سرانجام نیز این قانون که در حقیقت ترجمه‌ای از قانون اساسی بلژیک است نوشته شد.

 

 

چرا قانون اساسی بلژیک برای ترجمه انتخاب شد؟ و آیا حدود اختیارات شاه در آن مشخص بود؟

 

چون بلژیک کشوری پادشاهی بود. بعدا متمم قانون اساسی از فرانسه گرته‌برداری شد. منتها باید انصاف داشت که در ترجمه قانون اساسی بلژیک، روح اسلامی رعایت شد؛ یعنی شرع در بازنویسی قانون دخیل شد؛ ولی در آنجا حدود اختیارات پادشاه و وزرا و وظیفه مجلس به طور دقیق مشخص نبود، به همین علت هم می‌بینیم که در آن برهه مجلس به دستگاه حاکمه کشور تبدیل می‌شود.

 

 

آیا می‌توان عدم دعوت از نمایندگان در مراسم تاجگذاری را نقطه شروع تضاد میان مجلس با شاه به شمار آورد؟

 

معمولا رسم بر این بود که در این‌گونه مراسم رجال و شخصیت‌ها را دعوت می‌کردند، همچنان که در فرانسه و انگلستان هم همین‌گونه بود؛ اما در ایران کسی از این آداب اطلاعی نداشت. ما الفبای مشروطه را نمی‌دانستیم؛ با این حال دو نفر از نمایندگان مجلس نیز در این مراسم حضور داشتند، پس شاه عنادی با مجلس نداشت اما آداب را نمی‌دانست، ضمن اینکه اصلا محمدعلی ‌شاه دعوت نمی‌کرد بلکه کامران‌ میرزا پدرزنش و وزیر دربار دعوت می‌کردند؛ این‌ها هم چندان دل خوشی از نمایندگان نداشتند. حسین پاشاخان امیربهادر – وزیر دربار مظفرالدین‌ شاه و وزیر جنگ محمدعلی ‌شاه – کسی بود که وقتی مظفرالدین‌ شاه گفت هرچه مردم می‌خواهند بهشان بدهید، گفت: اگر قبله عالم چنین کاری کند من شکم خود را سفره می‌کنم.

 

از سوی دیگر باید در مراسم تاجگذاری، رجال و شخصیت‌های مهم را دعوت می‌کردند در حالی که بیش از نیمی از نمایندگان مجلس از نظر شخصیتی افراد مهم و جزو رجال طراز اول نبودند. امروز است که هر کس در هر جای دنیا وقتی وارد مجلس شود، جزو شخصیت‌ها می‌شود. آن زمان این‌گونه نبود؛ چون اولین دوره بود و هنوز مجلس هویت خود را پیدا نکرده بود. ضمن اینکه نباید از نظر دور داشت که نه نمایندگان، دربار را آدم حساب می‌کردند و نه دربار برای آن‌ها تره خرد می‌کرد. من اصلا علت به توپ بستن مجلس را در این نمی‌بینم. این علتی است که ما ساخته‌ایم. نمایندگان آن روز هم اکثریت قریب به اتفاق به این قضیه اعتراض نکردند، هیچ موقع هم در هیچ نطقی نمی‌بینید که نماینده‌ها از این بابت گله کرده باشند.

 

 

اما نام سه نفر از نمایندگان از جمله میرزا طاهر، حاجی سید نصرالله و آیت‌الله طباطبایی دیده می‌شود که به این قضیه اعتراض کرده‌اند.

 

این مربوط به یک سال بعد، یعنی دی یا اسفند است که تازه اختلافات داشت شروع می‌شد؛ ولی اگر قرار به اعتراض بود چرا پیش از آن اعتراض نکردند. ممکن است این صحبت‌ها را سر متمم قانون اساسی پیش کشیده باشند یعنی بعد از واقعه میدان توپخانه(۲) و… ولی تا آن زمان اصلا نماینده‌ای به این قضیه اعتراض نکرده بود. اصلا برای نماینده‌ها مهم نبود؛ چون هر کس شان و حدود خود را می‌دانست که در کدام مجلس جا دارد و در کدام مجلس نه.

 

 

از آیت‌الله طباطبایی و آیت‌الله بهبهانی هم در این مراسم دعوت نشد در حالی که شیخ فضل‌الله نوری به این مراسم دعوت شده بود.

 

شیخ فضل‌الله را سیدین به دامن دربار انداختند. خیلی ساده بگویم؛ در نظر بگیرید یک قالیچه است، سیدین روی آن نشسته‌اند و اجازه ورود به هیچ کس را هم نمی‌دهند در حالی که شیخ‌ فضل‌الله از نظر دروس فقهی عالم‌تر از این‌ها بود، در واقعه رژی پیشگام بود، منورالفکر‌تر از این‌ها بود؛ اما در جایگاه سیدین به او جایی ندادند، بنابراین او به سمت دربار سوق داده شد و دربار برای او قالیچه انداخت. بعد می‌بینیم واقعه توپخانه پیش می‌آید. شیخ فضل‌الله کسی را نکشت و مستقیم هم دستور قتل کسی را نداد؛ اما شاهد چشم درآوردن در میدان توپخانه بود و وقتی اراذل و اوباش اطرافش این کار را کردند ممانعتی نکرد. شیخ در مقابل مشروطه جبهه گرفت و واژه مشروعه را آورد؛ اما وقتی بررسی کنیم می‌بینیم که‌‌‌ همان مشروطه‌خواهان از شیخ یک فرد مشروعه‌طلب ساختند.

 

 

به طور کلی کنش مجلس و نمایندگان در این دوران چگونه بود؟

 

باید اذعان داشت که مجلس اول بی‌تجربه بود، به‌ ویژه وقتی به ترکیب اعضای آن نگاه می‌کنید، می‌بینید که یک مجلس صنفی است، صنف بازار برای خود و صنف شاهزادگان برای خود نماینده دارند و هر کدام هم حافظ منافع صنف خود هستند. مجلس اول با عمری کمتر از دو سال سه رئیس عوض کرد: رئیس اول، صنیع‌الدوله، ناگزیر استعفا داد. رئیس دوم، احتشام‌السلطنه تا حدودی کوشید که مجلس را منضبط کند اما او هم در ‌‌‌نهایت استعفا داد. احتشام‌السلطنه، هم وجاهت قاجاری داشت، هم جزو رجال طراز اول مملکت بود و مقداری آداب و رسوم دیپلماتیک می‌دانست و با رسوم فرنگی آشنایی داشت، پیشتر نیز برای تعیین حدود سرحدی کار می‌کرد. زمانی که مجلس را تحویل گرفت اوضاع این‌گونه بود که مثلا مجلس ۸ صبح شروع به کار می‌کرد، ساعت ۹.۵ آقای بهبهانی با کالسکه به محوطه حیاط مجلس که در آن زمان شنی بود وارد می‌شد، صدای اسب و درشکه‌چی و… بلند می‌شد، بعد ایشان وارد صحن مجلس می‌شد و همه به احترامش برمی‌خاستند و حتی اگر در میان نطق نماینده‌ای و یا بحث در باب موضوعی هم بود، شروع به سلام و احوالپرسی با ایشان می‌کردند. این ماجرا همین جا تمام نمی‌شد چون نیم ساعت بعد آقای بهبهانی با همین شرایط وارد مجلس می‌شد.

 

نخستین کاری که رئیس جدید مجلس انجام داد این بود که ورود کالسکه به محوطه مجلس را برای همه و حتی نمایندگان ممنوع کرد، دوم اینکه برپا خاستن و سلام و احوالپرسی نمایندگان با تازه‌وارد را پس از شروع جلسه ممنوع کرد و گفت هر فردی در هر زمانی وارد مجلس شد من به نیابت از مجلس بی‌صدا تعظیم می‌کنم. وقتی آقایان سیدین سندین دو بار با این شرایط جدید آمدند و دیدند که دیگر خبری از آن کبکبه و دبدبه پیشین نیست و تنها رئیس مجلس به صورت نیم‌خیز و دست‌به سینه عرض ادبی می‌کند، خواهان این نبودند.

 

نمایندگان به ویژه در سال اول مطلقا نمی‌دانستند وظیفه‌شان چیست. تا پیش از ریاست احتشام‌السلطنه مجلس اصلا آئین‌نامه داخلی نداشت، در زمان ریاست او آئین‌نامه داخلی نوشته شد. تا پیش از آن، نمایندگان در هر کاری دخالت می‌کردند. به طور کلی مجلس بی‌تجربه بود و در این میانه هم مثل قارچ از همه جا انجمن(۳) می‌رویید.

 

 

اتفاقا یکی از عللی که محمدعلی ‌شاه در تلگراف به مشیرالسلطنه یک روز پس از به توپ بستن مجلس در ۲۴ جمادی‌الاول ۱۳۲۶ برمی‌شمرد، وجود همین انجمن‌هاست: «چنانچه بر احدی پوشیده نیست به واسطه اتحاد انجمن‌هایی که بدون نظامنامه تشکیل و در امور دولتی که از وظایف اهالی خارج است مصرا دخالت می‌نمودند، به طوری که رشته انتظام امور را به کلی از دست اولیای دولت خارج و به میل خود می‌خواستند امور مملکتی را حل و عقد نمایند و نزدیک بود هرج‌و‌مرج عظیمی در کلیه مملکت روی داده موجب اضمحلال دولت قدیم قویم ایران گردد…»

 

دقیقا. اساسا عملکرد انجمن‌ها یکی از علل به توپ بستن مجلس بود. البته تمامی این انجمن‌ها برای خود اساسنامه و مرامنامه داشتند، به طور مثال انجمن برادران دروازه قزوین، انجمن برادران دروازه دولت، انجمن برادران باغشاه، انجمن برادران خیابان لختی و… یک‌دفعه ۱۸۰ انجمن در تهران شروع به فعالیت کردند و جملگی آرمان‌گرا. این انجمن‌ها خیلی تند می‌رفتند و اصلا به هیچ صراطی مستقیم نبودند. نه نظمیه و نه مردم از دست آن‌ها آسایش نداشتند. آن‌ها روزانه مشق نظام می‌کردند و خیلی کثافت‌کاری‌های دیگر. اصلا یکی از دلایل استعفای احتشام‌السلطنه رئیس مجلس هم همین تندروی‌ها بود؛ اما وقتی می‌خواهیم بررسی کنیم می‌گوییم محمد‌علی ‌شاه چون مجلس را به توپ بست آدم خبیثی است و از لحظه تاجگذاری مخالف مجلس بود. این حکم کلی است. محمد‌علی ‌شاه صدراعظم انتخاب کرد، صدراعظمش، علی‌اصغرخان امین‌السلطان را در مقابل در مجلس ترور کردند، بعد در مسیر دوشان‌تپه در کالسکه خود او بمب انداختند، انتظار دارید در چنین شرایطی با مجلس همراهی کند!

 

 

این انجمن‌ها از طریق انجمن تبریز تغذیه می‌شدند؟

 

اصلش انجمن تبریز بود. انجمن تبریز در تبریز خوب عمل کرد؛ اما به تهران که رسید، تندروی‌ها آغاز شد. شاید بتوان گفت رجال منورالفکر تبریزی، تندروهای خود از جمله حیدرخان عمواوغلی را به تهران صادر کردند؛ زمانی که اتابک را با تیر زدند، حیدرخان عمواوغلی چهار قدم پایین‌تر ایستاده بود، در حالی که گفتند در تبریز است. آقا ابراهیم تبریزی رفیق نزدیک او بود. زمانی هم که به کالسکه محمدعلی ‌شاه بمب‌اندازی شد چند نفر از جمله حیدرخان عمواوغلی دستگیر شدند، انجمن تبریز به مجلس فشار آورد که حیدرخان باید آزاد شود؛ آزاد هم شد مشروط بر اینکه چراغانی عیدی که در پیش بود را انجام دهد چون متخصص برق بود. آزاد شدن‌‌ همان و غایب شدن همان. آیا این جریمه شاه برای بمب‌اندازی به کالسکه‌اش بود!

 

 

موضع روزنامه‌ها از جمله روح‌القدس، مساوات و صوراسرافیل در این زمان نسبت به شاه چگونه بود؟

 

روزنامه روح‌القدس، آبرو و حیثیت برای شاه نگذاشته بود. مساوات و صوراسرافیل هم به همین صورت اما کمتر از روح‌القدس. مساوات در تحریک بازاری‌ها نقش بسیاری داشت؛ ولی در بد و بیراه گفتن به پادشاه، روح‌القدس پیشتاز بود که حتی پدر و مادر پادشاه را هم خطاب قرار می‌داد. محمدعلی ‌شاه همه این‌ها را تحمل کرد.

 

 

روند عواملی که به توپ بستن مجلس منجر شد چه بود؟

 

علل و انگیزه‌های به توپ بسته شدن مجلس را بسیاری به دو دسته عوامل داخلی یعنی استبداد پادشاه و عوامل خارجی، یعنی نقش روسیه در این ماجرا و به توپ بستن مجلس توسط لیاخوف روسی تقسیم می‌کنند. اما واقعیت این است که حوادثی که منجر به این واقعه شد در ظرف مدت کوتاهی رخ داد؛ حوادثی مثل ترور اتابک، واقعه میدان توپخانه، رشد بی‌رویه انجمن‌ها، مسلح شدن آن‌ها، حمایت مجلس از انجمن‌ها، تضاد میان حکومت و مجلس بر سر امضای متمم قانون اساسی، بمب‌اندازی به کالسکه شاه، استعفای رئیس مجلس و مقاومت مجلس در مقابل خواست شاه مبنی بر دستگیری چند تن از جمله میرزا ابراهیم تبریزی، شیخ احمد روح‌القدس و… همه این اتفاق‌ها در فاصله زمانی دی ۱۲۸۶ تا تیرماه ۱۲۸۷ رخ داد.

 

وقتی بحث متمم پیش آمد، سید عبدالله بهبهانی با سفیر روس ملاقات کرد و از او خواست که پادشاه را به امضای متمم قانون اساسی تشویق کند، در نتیجه سفیر روس و انگلیس به همراه رئیس مجلس با شاه ملاقات کرده و او را تشویق می‌کنند که متمم را بپذیرد و سلطنت کند؛ اما در کمتر از چند ماه پس از امضای متمم قانون اساسی، مورد سوءقصد قرار می‌گیرد و به سمت ماشین و سپس کالسکه‌اش بمب می‌اندازند. خب! آیا پاداش امضا کردن متمم قانون اساسی، محدود کردن اختیارات خود که تا آن زمان هنوز وجود داشت، پذیرفتن اینکه بودجه در اختیار دولت باشد و مجلس تصویب کند، برای پادشاهی که تا پیش از امضای متمم، بودجه کشور در جیبش بود و از این پس باید مقرری بگیرد، این است؟!

 

پس از این ماجرا، به در و دیوار شهر اعلامیه زده می‌شود که مجلس حکم کرده شاه از قصر بیرون نرود؛ در کجای دنیا مجلس چنین حکمی به پادشاه می‌کند؟! در ۱۴ خرداد ۱۲۸۷ شاه با قزاق‌ها به پادگان نظامی باغشاه می‌رود. باز در همان‌جا هم نامه می‌نویسد که جای نگرانی نیست.

 

در ۲۱ خرداد شاه از مجلس می‌خواهد ۱۱ نفر را تبعید کند، قانون مطبوعات را جاری سازد، نظامنامه‌ای برای انجمن‌ها تدوین و آن‌ها را از مداخله در امور اجرایی منع کند و حمل اسلحه ممنوع شود. مجلس ممنوعیت حمل اسلحه را موکول به برقراری امنیت می‌کند، تبعید افراد را خلاف قانون اساسی می‌داند و استدلال می‌کند که نمی‌توان افراد را بدون محاکمه تبعید کرد،‌‌ همان مجلسی که ده روز پیشتر، از پادشاه خواسته بود شش نفر از جمله رئیس محافظان شخصی‌اش پاشاخان امیربهادر را بدون محاکمه تبعید کند و شاه نیز تمکین کرده بود. این‌ها عواملی است که ذره ذره جمع می‌شود. بد‌تر از همه انجمن‌ها و عملکرد آن‌ها در سطح شهر بود.

 

 

شاه تا کجا مدار کرد؟

 

شاه تا ۲۴ و ۲۵ خرداد ۱۲۸۷ هنوز داشت مدارا می‌کرد. از ۲۴ خرداد به بعد رسما فرماندار نظامی تعیین و او را مامور خلع سلاح انجمن‌ها کرد. درست هم می‌گفت چون صدای مردم درآمده بود. در این روز از جانب نیروهای حکومتی یک توپ برای دفاع در باغشاه و دو توپ در مخبرالدوله مستقر شد. از تبریز و شیراز پیغام می‌رسید که گروهی مسلح جهت خلع‌ شاه به سمت تهران در حرکت‌اند؛ بنابراین شاه، اعلام حکومت‌ نظامی کرد، قزاق‌ها مصرانه مردم مسلح را خلع‌ سلاح کردند و شاه تهدید کرد که اگر انجمن‌ها مجلس را تخلیه نکنند، مجلس را به توپ خواهد بست. حد فاصل ۲۵ تا ۲۹ خرداد اخبار ضد و نقیضی در شهر پراکنده شد از جمله توقیف میرزا سلیمان‌خان، مدیر انجمن برادران قزوین، به جرم دادن تفنگ به مجلس، خبر حرکت مجاهدین قزوین و رشت به تهران و حمل یک دستگاه توپ از میدان توپخانه به باغشاه.

 

در واقع محمدعلی ‌شاه وقتی دید مجلس در مهار انجمن‌ها ترتیب اثر نمی‌دهد، خود وارد عمل شد. او حتی تا ۳۱ خرداد هنوز هم مدارا می‌کرد، حتی تیراندازی‌هایی هم که در روز اول تیرماه از جانب قزاق‌ها شد، مشقی بود، به همین دلیل ۱۰۰ قزاق در آن روز کشته شدند؛ چون تیراندازی انجمنی‌ها مشقی نبود. در همین روز شاه، وزرا را به مجلس فرستاد و خواهان تسلیم اشخاصی شد که متهم به هرج‌ومرج بودند، اما مجلس با وزرا به تندی برخورد کرد و حتی خواهان استعفای آن‌ها شد. بعد از این ماجرا بود که دیگر طاقت شاه تاب شد و به قزاق‌ها دستور داد در میدان بهارستان مستقر شوند و مجلس را به توپ ببندند. در این روز اعضای انجمن‌ها در مسجد سپهسالار و خانه ظل‌السلطان سنگر گرفته بودند و به دستور سید عبدالله بهبهانی به سوی قزاق‌ها تیراندازی می‌کردند.

 

از جانب قزاق‌ها نیز دو نقطه مورد هدف قرار گرفت: یکی خانه ظل‌السلطان در ابتدای خیابان ملت و یکی هم مجلس؛ ولی مسجد سپهسالار را هدف قرار ندادند. در این ماجرا ۳۰۰ نفر کشته و ۵۰۰ نفر زخمی شدند، البته رقم کشته‌شدگان را برخی ۱۲۰۰ نفر می‌دانند که احتمالا در جمع با قزاق‌های کشته شده است. گروهی نیز از طریق مسجد سپهسالار فرار کردند. بعد هم حدود ۱۰۰ الی ۱۲۰ نفر از جمله خود سیدین در پارک امین‌الدوله دستگیر شدند، حتی سیدین در آنجا توهین شنیدند و کتک خورند؛ اما وقتی به باغشاه برده شدند دیگر خبری از توهین نبود، محمدعلی ‌شاه حرمتشان را نگه داشت و آن‌ها را در صدر مجلس ‌نشاند و بعد دستور تبعیدشان را داد. میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، ملک‌المتکلمین و سید جمال واعظ نیز در باغشاه به امر محمدعلی ‌شاه به قتل رسیدند.

 

 

شاید مهم‌ترین علت تنش میان مجلس و انجمن‌ها با شاه، تفاسیر متفاوتی بود که هر کدام از این‌ها از حدود اختیاراتشان داشتند.

 

یک تغییری قرار است رخ بدهد و کسی نمی‌داند این تغییر چگونه باید رخ دهد. تا چهاردهم مرداد ۱۲۸۵، سلطنت و حکومت موهبتی الهی بود و شاه، سایه خدا در روی زمین. از چهاردهم، کشمکش بر سر این است که سلطنت، موهبتی است که ملت به شاه اعطا کرده است. می‌گویند مظفرالدین‌ شاه پرسید که مشروطه‌ای که ملت می‌گویند به چه معناست؟ پاشاخان امیربهادر پاسخ داد قبله عالم، تا دیروز یک نفر حکومت می‌کرد و دستور می‌داد و بقیه گوش می‌کردند حالا می‌گویند بقیه دستور دهند و آن یک نفر تمکین کند.

 

مردم عدالتخانه می‌خواستند، با مشروطه هم عدالتخانه نصیبشان نشد تا زمانی که داور وزیر دادگستری شد و کاخ دادگستری را بنا کرد. مردم این را می‌خواستند اما سر از مشروطه‌ای درآوردند که هیچ کس الفبایش را نمی‌دانست. یک بار از مرحوم کیکاووس جهانداری – کتابدار کتابخانه مجلس سنا – شنیدم که به نقل از تقی‌زاده می‌گفت: «نه محمدعلی ‌شاه آن‌قدر مستبد بود و نه ما آن‌قدر از مشروطه سرمان می‌شد.»

 

اگر رجال و منورالفکران ما شناخت کافی از مشروطه و چگونگی اجرای آن داشتند، شاید محمدعلی ‌شاه بهترین فرد برای اجرای آن بود؛ اما او تبدیل شد به کسی که مجلس را به توپ بست. وقتی من این حرف را می‌زنم بسیاری می‌گویند از عملکرد محمدعلی ‌شاه دفاع می‌کنی، در حالی که اصلا بحث دفاع نیست، کارهای محمدعلی ‌شاه جایی برای دفاع باقی نگذاشته است؛ اما او را به سمت مخالفت علنی سوق دادند، ضمن اینکه یک نفر از آن منورالفکران هم به مجلس نرفتند. هرچند ملک‌المتکلمین و سید جمال‌الدین واعظ وارد مجلس شدند؛ اما آن‌ها خطیب بودند و فقط می‌توانستند احساسات مردم را تحریک کنند ولی اصول را نمی‌دانستند. در ‌‌‌نهایت، نتیجه این ندانم‌کاری‌ها این شد که اولین مجلس قبل از اتمام دوره دوساله‌اش به توپ بسته شد.

 

 

پی‌نوشت‌ها

 

۱. در سال ۱۳۱۴ هجری قمری، محمدعلی‌میرزا ولیعهد، شیخ احمد روحی، خبیرالملک و میرزا آقاخان کرمانی را به اتهام بابی بودن در باغ شمال تبریز سر برید.

 

۲. اشاره به کشمکش‌های میان انجمن‌ها و گروه‌های مخالف آن‌ها که عبارت بودند از طرفداران شیخ‌ فضل‌الله نوری، فراشان کشیکخانه و استرداران و شترداران امیربهادر جنگ و اراذل و اوباش در آذر و دی ۱۲۸۶ در میدان توپخانه.

 

۳. اشاره به انجمن‌های ایالتی و ولایتی، مصوب قانونی به همین نام در سال ۱۳۲۵ قمری که از جمله وظایف آن‌ها نظارت بر انتخابات مجلس بود.

 

 

متن فرمان مظفرالدین‌شاه مبنی بر تشکیل مجلس، مورخ چهاردهم جمادی‌الثانی ۱۳۲۴

 

«جناب اشرف صدراعظم از آنجا که حضرت باری‌تعالی جل ‌شانه سررشته ترقی و سعادت ممالک محروسه ایران را بکف کفایت ما سپرده و شخص همایون ما را حافظ حقوق قاطبه اهالی و رعایای صدیق خودمان قرار داده لهذا در این موقع که اراده همایون ما بر این تعلق گرفت که برای رفاهیت و امنیت قاطبه اهالی ایران و تشیید مبانی دولت، اصلاحات مقننه به مرور در دوایر دولتی و مملکتی به موقع اجرا گذارده شود، چنان مصمم شدیم که مجلس شورای ملی از منتخبین شاهزادگان قاجاریه، علما، اعیان، اشراف، ملاکین و تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکیل و تنظیم شود که در مهام امور دولتی و مملکتی و مصالح عامه مشاوره و مداقه لازمه را به عمل آورده به هیات وزرای دولت خواه ما در اصلاحاتی که برای سعادت و خوشبختی ایران خواهد شد اعانت و کمک لازم را بنماید و در کمال امنیت و اطمینان عقاید خود را در خیر دولت و ملت و مصالح عامه و احتیاجات قاطبه اهالی مملکت به توسط شخص اول دولت به عرض برساند که به صحه همایونی موشح و به موقع اجرا گذارده شود. بدیهی است که به موجب این دستخط مبارک نظامنامه و ترتیبات این مجلس و اسباب و لوازم تشکیل آن را موافق تصویب و امضای منتخبین از این تاریخ معین و مهیا خواهد نمود که به صحه ملوکانه رسیده و بعون‌الله تعالی مجلس شورای ملی مرقوم که نگهبان عدل است افتتاح و به اصلاحات لازمه امور مملکت و اجرای قوانین شرع مقدس شروع نماید و نیز مقرر می‌داریم که سواد دستخط مبارک را اعلان و منتشر نمایند تا قاطبه اهالی از نیات حسنه ما که تماما راجع به ترقی دولت و ملت ایران است کماینبغی مطلع و مرفه‌الحال مشغول دعاگویی دوام این دولت و این مجلس بی‌زوال باشند. در قصر صاحبقرانیه به تاریخ چهاردهم جمادی‌الثانیه ۱۳۲۴ هجری در سال یازدهم سلطنت ما»

 

 

متن فرمان محمدعلی ‌شاه مبنی بر پذیرش مشروطه، مورخ ۲۷ ذی‌الحجه ۱۳۲۴

 

«جناب اشرف صدراعظم، سابق هم دستخط فرمودیم که نیات مقدسه ما در توجه به اجرای اصول قانون اساسی که امضای آن را خودمان از شاهنشاه مرحوم انار‌الله برهانه گرفتیم بیش از آن است که ملت بتوانند تصور کنند و این بدیهی است که از‌‌ همان روز که فرمان شاهنشاه مبرور انارالله برهانه شرف صدور یافت و امر به تاسیس مجلس شورای ملی شد، دولت ایران در عداد دول مشروطه صاحب کنستیطوسیون به شمار می‌آید. منتهی ملاحظه‌ای که دولت داشته این بوده است که قوانین لازمه برای انتظام وزارتخانه‌ها و دوایر حکومتی و مجالس بلدی مطابق شرع محمدی صلی‌الله علیه و آله نوشته و آن وقت به موقع اجرا گذاشته شود. عین این دستخط ما را برای جنابان مستطابان حجج اسلام سلمهم‌الله تعالی و مجلس شورای ملی ابلاغ نمایید…»

 

[ad_2]

لینک منبع

پوسترهای انتخاباتی بنی‌صدر

[ad_1]

پوسترهای انتخاباتی بنی‌صدر

تاریخ ایرانی: در اول تیر ۱۳۶۰، ابوالحسن بنی‌صدر اولین رئیس‌جمهور ایران، یک روز پس از رای عدم کفایت سیاسی مجلس به او، با نامه رهبر انقلاب عزل شد.

 

او در انتخاباتی که روز ۵ بهمن ۱۳۵۸ برگزار شد، با پشتیبانی احزاب و گروه‌های مختلف به ریاست‌جمهوری رسید. پوستر‌های حمایت آنان از بنی‌صدر گویای خواست‌ها و انتظاراتشان از اولین رئیس‌جمهور اسلامی ایران است.

 

جمعه 2 تير 1396  23:25

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : پنجشنبه 15 تير 1396  21:21:24

[ad_2]

لینک منبع

و فلسطین اینگونه قربانی شد

[ad_1]

فرزانه ابراهیم‌زاده

 

تاریخ ایرانی: در سال‌های ۱۷- ۱۹۱۶ سایهٔ تفکرات وودرو ویلسون رئیس‌جمهور آمریکا با طرح چهارده‌ ماده‌ای خود بر آمال استعماری لوید جورج در خاورمیانه افتاد؛ نخست‌وزیر پروتستان بریتانیا که با تمام قوا برای شکل‌گیری کشوری در ارض موعود، یهودیان را مصمم‌تر و هم‌پیمان با خود کرد.

 

اشغال فلسطین توسط صهیونیست‌ها موضوعی است که بخش مهمی از تاریخ جهان را به خود مشغول کرده و مضمون اصلی بسیاری از کتاب‌هایی است که به تاریخ خاورمیانه اختصاص داده شده است. «صلحی که همه صلح‌ها را بر باد داد» یکی از تازه‌ترین کتاب‌هایی است که با محوریت قرار دادن فروپاشی امپراتوری عثمانی به شکل‌گیری تفکر صهیونیسم پرداخته است. دیوید فرامکین، نویسنده این کتاب که نامزد جایزه پولیتزر هم بوده، با اشاره به چگونگی باز شدن پای قدرت‌های بزرگ جهانی به خاورمیانه به بهانه نفت، معتقد است رقابت میان این دولت‌ها برای کسب منافع، فروپاشی مرد بیمار آسیا یعنی امپراتوری عثمانی را سریع‌تر کرد.

 

به اعتقاد فرامکین تغییر و تحولاتی که در پی به هم ریختن نظم کهن و شکل‌گیری نظمی جدید در قالب ملت‌ها و کشورهای تازه با قرارداد سایکس – پیکو آغاز شد، از دل امپراتوری عثمانی کشورهای ریز و درشتی را پدید آورد که در زمانه ما بازیگران مهمی هستند. ترکیه (به عنوان میراث‌دار امپراتوری سابق) با جنبش ترکان جوان با اصلاحاتی در راستای ایجاد حکومتی سکولار بر پایه جدایی دین از سیاست، یکی از بازیگران اصلی در این رقابت تازه بود.

 

مسئله یهودیان و تشکیل دولت مستقل اما در شکل‌گیری اتفاقات و منازعات بعدی در منطقه نقش اساسی‌تری بازی کرد و شاید گفت مهم‌ترین اتفاق بعد از فروپاشی عثمانی به شمار می‌رفت. بریتانیایی‌ها که بازیگر اصلی این نظم در خاورمیانه بودند بازی مشهور تفرقه بیانداز و حکومت کن را پیش بردند. آن‌ها از یک سو به اعراب وعده و وعید می‌دادند و از سوی دیگر از یهودیان که اندیشه تأسیس کشوری یهودی در دل خاورمیانه و همسایگی با اعراب را در سر می‌پروراندند حمایت می‌کردند.

 

 

انکار سایکس – پیکو

 

منطقه فلسطین به خاطر قرار گرفتن اماکن مقدس ادیان مختلف اهمیت زیادی داشت و انگلستان و آمریکا در معاهده محرمانه سایکس – پیکو بر سر بین‌المللی کردن آن منطقه به توافق رسیده بودند. اما این قراری نبود که برای انگلیسی‌ها که خود سایکس – پیکو را امضا کرده بودند کفایت کند.

 

سایکس – پیکو توافقی سری میان بریتانیا و فرانسه بود که در روز نهم مه ۱۹۱۶ در خلال جنگ جهانی اول و با رضایت روسیه برای تقسیم امپراتوری عثمانی منعقد شد. بر اساس این معاهده سری سر مایک سایکس و فرانسوا ژرژ پیکو بخش‌های مهمی از عثمانی را میان خود تقسیم می‌کردند. بر این اساس قرار شد لبنان، سوریه، آدانا، دیار بکر در ترکیه و شمال عراق و موصل به فرانسه و جنوب سوریه، اردن، مناطق مرکزی و جنوبی بین‌النهرین شامل بغداد و بصره تا ساحل خلیج فارس و دو بند عکا و حیفا زیر نظر انگلستان باشد. استانبول و تنگه‌های بسفور و داردانل و ولایت‌های ارمنی‌نشین عثمانی هم زیر نفوذ روسیه بود. این بند آخر البته با وقوع انقلاب اکتبر روسیه ملغی شد. اما در این میان بیت‌المقدس و فلسطین به عنوان ناحیه بین‌المللی نظارت می‌شد.

 

اما این معاهده یک سال بیشتر دوام نیاورد و در روز ۱۹ ماه مه ۱۹۱۷، لوید جورج نخست‌وزیر بریتانیا در جلسه‌ای غیرعلنی در مجلس عوام اعلام کرد که انگلستان قصد ندارد فلسطین را بعد از جنگ به عثمانی بازگرداند. نخست‌وزیر مصمم بود فرانسه را از موقعیتی که سر مارک سایکس در خاورمیانهٔ بعد از جنگ برایش در نظر گرفته بود محروم کند. او قرارداد سایکس- پیکو را بی‌اهمیت می‌دانست و فقط به تملک عملی اهمیت می‌داد. دربارهٔ فلسطین، در آوریل ۱۹۱۷ به سفیر بریتانیا در فرانسه گفت که فرانسوی‌ها در مقابل عمل انجام شده قرار خواهند گرفت: «ما آنجا را می‌گیریم و در آنجا خواهیم ماند.» لوید جورج همیشه آرزو داشت فلسطین را برای بریتانیا بگیرد. آرزوی دیگر او تأسیس وطنی برای قوم یهود در فلسطین بود.

 

 

اندیشه پیورتن‌ها

 

لوید جورج برخلاف بسیاری از همکارانش در دولت بریتانیا با کتاب مقدس بزرگ شده بود و می‌گفت آن قدر که درباره مناطق جنگی در کتاب مقدس می‌داند درباره نبردهای انگلستان در جنگ جهانی نمی‌داند. او در دفتر خاطراتش نوشت با تقسیم فلسطین در قرارداد سایکس – پیکو که بیشترش را تقدیم به فرانسه می‌کرد یا تحت نظارت بین‌المللی قرار می‌داد به این دلیل مخالفت کرده است که منطقه را تجهیز می‌کرد و می‌گفت نمی‌ارزد ارض موعد را فقط برای این بگیریم که پیش چشم خدا تکه‌تکه‌اش کنیم. او معتقد بود فلسطین اگر باز پس گرفته شو‌د باید یکپارچه و بخش‌ناپذیر بماند تا همچون موجود زنده‌ای شکوه گذشته‌اش را به دست بیاورد.

 

جورج برخلاف همکارانش به خوبی می‌دانست که مسیحیان مخالف کلیسای انگلیکان قرن‌هاست که خواهان بازگشت یهودیان به کنار کوه صهیون هستند. او هم از همین پروتستان‌های مخالف کلیسای انگلیس بود. او تازه‌ترین حلقه سلسله دراز صهیونیست‌های مسیحی بریتانیا بود که سرآغازش به دوران پیورتن‌ها برمی‌گشت، به دوره‌ای که می‌فلاور (کشتی پیورتن‌ها) راهی بّر جدید شد. آن روزها ارض‌های موعود خواه در آمریکا و خواه در فلسطین هنوز حضور فعالی در اذهان داشتند.

 

این تفکر از زمانی شکل گرفت که در اواسط قرن هجدهم دو پیورتن انگلیسی مقیم هلند در نامه‌ای از دولت بریتانیا خواستند: «ملت انگلستان با سکنهٔ هلند نخستین و آماده‌ترین کسانی باشند که پسران و دختران اسرائیل را با کشتی خود به ارض موعد، میراث ماندگار نیاکانشان ابراهیم و اسحاق و یعقوب حمل می‌کنند.»

 

پیورتن‌ها به استناد کتاب مقدس معتقد بودند بازگشت مسیح زمانی رخ خواهد داد که ملت یهود به زادگاه اولیه‌شان بازگردند. این تفکر در قرن نوزدهم در عقاید افرادی چون آنتونی کوپر و ارل شافتسبری بار دیگر زنده شد و جنبش تبشیری نیرومندی در کلیسای انگلستان پدید آورد که هدفش بازگرداندن یهودیان به فلسطین و دعوت آن‌ها به مسیحیت برای ظهور سریع‌تر مسیح بود. لرد پالمرسون، سیاستمدار انگلیسی هم از آن دفاع می‌کرد. او در جریان قیام محمدعلی خدیو در مصر که نخستین تهدید امپراتوری عثمانی بود موجودیت فلسطین یهودی را در بازی بزرگ با فرانسه به عثمانی تحمیل کرد.

 

پالمرسون اعتقاد داشت که انگلستان باید در استقرار یهودیان در ارض موعد و گرفتن این سرزمین از عثمانی‌ها پیشقدم شود. در این راه نیز همفکرانی وجود داشت. سر هربرت سیمویل، رئیس کل پست که یهودی بود در نامه‌ای به اسکوییت، نخست‌وزیر پیشنهاد کرد که بریتانیا قیمومیت فلسطین را برعهده بگیرد. این خواست هم برای بریتانیا ارزش راهبردی داشت و هم می‌توانست به بازگشت یهودیان به آن سرزمین کمک کند.

 

این تفکر در دولت انگلستان با مخالفت اسکوییت و هربرت کیچنر وزیر جنگ مواجه شد. اما لوید جورج از تلاش برای القای ارزش راهبردی فلسطین دست برنداشت. او سال‌ها بود که با این اندیشه زندگی می‌کرد. جورج در منچستر بزرگ و به عنوان وکیل انتخاب شد. او با کسانی چون خائیم وایزمن شیمی‌دان یهودی روسی و چارلز اسکات سردبیر روزنامه لیبرال منچستر گاردین آشنا بود. اسکات نزدیکترین معتمد سیاسی جورج بود. در شماره بیست و ششم نوامبر ۱۹۱۵ مقاله‌ای در این روزنامه منتشر شد که در آن آمده بود: «همهٔ آیندهٔ امپراتوری دریایی بریتانیا در گرو آن است که فلسطین دولت حائلی شود با جمعیتی از قومی سخت میهن‌پرست.»

 

این روزنامه در جنگ جهانی اول مواضع کاملاً صهیونیستی به خود گرفت. اما لوید جورج یک دهه پیش با این مفهوم آشنا شده بود. در ۱۹۰۳ او را به وکالت جنبش صهیونیستی و بنیانگذارش دکتر تئودر هرتسل برگزیده بودند، برای دفاع از پرونده‌ای که شکافی دردناک در صفوف صهیونیست‌ها پدید آورده بود. دعوا سر این بود که آیا دولت یهود باید لزوماً در فلسطین تأسیس شود یا نه. در زمان تصمیم‌گیری، او وکیل هرتسل بود و دشواری‌های جنبش را درک می‌کرد.

 

 

سال آینده در اورشلیم

 

در ابتدای قرن ۱۹ صهیونیسم جنبشی نوظهور بود که ریشه‌هایش را به عهد عتیق و زمانی می‌رساند که رومی‌ها استقلال قوم یهود را از آن‌ها گرفتند و به سرزمین‌های دیگر رانده شدند. اهل یهودیه حتی در تبعید نیز دین خود را با قوانین و آداب خاص خود حفظ کردند و در نتیجه از مردمانی که در میانشان زندگی می‌کردند متمایز ماندند. آن‌ها همیشه در آرزوی بازگشت به سرزمین موعود بودند و در مراسم سالیانه و دعاهایشان تکرار می‌کردند سال آینده در اورشلیم.

 

این دعا و انتظار اما در قرن نوزدهم شکل یک برنامه سیاسی جدید به خود گرفت. در فضای ناسیونالیستی که در کشورها شکل می‌گرفت مساله یهودیان به شکلی تازه مطرح شد که یهودیان هر کشوری آیا یهودی هستند یا ساکن آن کشور. این سؤال برای یهودیان در مناطق مختلف دنیا آزارهایی را به همراه داشت و اینجا بود که راه‌حلی برای آن پیشنهاد شد. وحدت ملی و حق تعیین سرنوشت در یک کشور مستقل یهودی در کتاب‌های مستند بسیاری مطرح شد که نویسندگانش هریک جداگانه به این نتیجه رسیده بودند. در نتیجه این تئودور هرتسل نبود که برای نخستین بار این تفکر را بیان کرد اما او اولین کسی بود که با بیان سیاسی ملموسی به تشکیل دولت یهود مستقل از سایر کشورها پرداخت؛ آن‌ هم زمانی که پیشگامان یهود بی‌آنکه هیچ توافق سیاسی صورت گرفته باشد، از روسیه کوچ به فلسطین را آغاز کرده بودند.

 

هرتسل تصور می‌کرد که یهودیان به یک دولت ملی از آن خود نیاز دارند. او از یهود و یهودیت تقریباً هیچ نمی‌دانست. روزنامه‌نگاری متجدد بود و از پاریس برای روزنامه‌ای وینی خبر می‌فرستاد. اصل و نسب یهودی خود را پاک فراموش کرده بود تا اینکه از بهت یهودستیزی در پرونده دریفوس به خود آمد و لزوم نجات قوم یهود را از شوربختی تاریخی‌اش با همه وجود احساس کرد.

 

او مردی دنیا دیده و آشنا به سیاست اروپا بود و برای همین در نخستین گام بنای آژانس صهیونیست را گذاشت و بعد شروع به مذاکره با مقامات حکومت‌ها کرد. تنها بعد از آنکه وارد رابطه کاری با دیگر یهودیان و سازمان‌های یهودی شد که از سال‌ها پیش مهاجرت به ارض مقدس را تبلیغ کرده بودند، به جاذبه بی‌بدیل سرزمینی پی برد که جهانیان آن را فلسطین می‌نامیدند، اما یهودیان به آن اسرائیل می‌گفتند.

 

هرتسل از مذاکرات با عثمانی به این نتیجه رسید که آن‌ها پیشنهادهای صهیونیست‌ها را نمی‌پذیرند و باید به سراغ دیگران رفت. در سال ۱۹۰۲ با جوزف چمبرلین وزیر قدرتمند مستعمرات در دولت‌های سالرزبری و بالفور و پدر امپریالیسم مدرن انگلیس ملاقات مهمی داشت. چمبرلین نیز به راه‌حل ملی برای مسئله یهود معتقد بود و به گزینهٔ پیشنهادی هرتسل گوش سپرد. پیشنهاد هرتسل این بود که ابتدا جامعهٔ سیاسی یهود را بیرون از فلسطین تشکیل دهند تا بلکه بعدها به نحوی خود فلسطین را به دست آورند. نظر هرتسل جزیرهٔ قبرس یا باریکه العریش در حاشیهٔ شبه‌جزیره سینا در همسایگی فلسطین بود. هر دو نقطه اسماً جز امپراتوری عثمانی ولی عملاً تحت اشغال بریتانیا بودند. چمبرلین قبرس را رد کرد، اما گفت کمک می‌کند هرتسل موافقت مسئولان انگلیسی سینا را جلب کند.

 

اینجا بود که هرتسل به وکیلی نیاز داشت که او را یاری کند و این وکیل لوید جورج بود؛ هرچند این طرح با مخالفت دولت انگلیسی مصر مواجه شد و وزارت امور خارجه انگلستان در نامه‌هایی که نوزدهم ژوئن و شانزدهم ژوییه ۱۹۰۳ برای هرتسل فرستاد به او اعلام کرد.

 

چمبرلین برای پیشبرد اهداف هرتسل به او پیشنهاد کرد که کشور دیگری را برای استقرار یهودیان برگزیند. این مکان جایی در مستعمرات انگلستان در آفریقای شرقی و کشور اوگاندا بود. نخست‌وزیر آرتور جیمز بالفور که او نیز به مسئله یهود بسیار اندیشیده و راه‌حل ملی را چارهٔ کار دیده بود از پیشنهاد چمبرلین حمایت کرد. هرتسل پذیرفت. لوید جورج منشوری برای استقرار یهودیان پیش‌نویس کرد و رسماً برای تصویب به دولت بریتانیا تسلیم کرد. در تابستان ۱۹۰۳ وزارت خارجه با لحن محتاطانه ولی مثبتی پاسخ داد که چنانچه مطالعات و مذاکرات در سال‌های بعد به نتیجه برسد، دولت طرح‌های تأسیس مستعمرهٔ یهودی را با نظر مساعد بررسی خواهد کرد. این پاسخ نخستین اعلامیهٔ رسمی یک دولت درباره جنبش صهیونیستی بود و اولین بیانیه‌ رسمی‌ای که‌ شان ملی برای قوم یهود قائل می‌شد. این اولین اعلامیهٔ بالفور بود.

 

اندکی بعد کنگره جهانی صهیونیسم جهانی برگزار و هرتسل پیشنهاد چمبرلین را مطرح کرد و گفت که این سرزمینی است که یهودیان را از آزار و کشتار محافظت می‌کند و ایستگاه و پناهگاهی میان راه ارض موعود است. استدلال‌های هرتسل، هرچند کارگر افتاد، اما دل‌ها را به دست نیاورد. اغلب نمایندگان با آنکه به سود رهبرشان رأی دادند، هیچ سرزمینی مگر وطن نیاکانشان را نمی‌خواستند. جنبش صهیونیستی به بن‌بست رسیده بود. هرتسل نمی‌دانست چگونه آن را به فلسطین ببرد، ولی با او به هیچ کجای دیگری هم نمی‌رفت. او در تابستان سال ۱۹۰۴ درگذشت و رهبری پراکنده و شکننده‌ای از خود بر جای گذاشت.

 

در ۱۹۰۶ که دولت لیبرال دیگری در بریتانیا بر سر کار آمد، لوید جورج به توصیه لئوپولد گرینبرگ پیشنهاد صحرای سینا را بررسی کرد اما دولت بار دیگر آن را رد کرد. با این همه جورج تا زمانی که به مقام نخست‌وزیری بریتانیا برسد این خط فکری را دنبال کرد که بریتانیا باید از ناسیونالیسم یهود در خاورمیانه بعد از جنگ پشتیانی کند. چند همکار او در دولت نیز در ۱۹۱۷ به همین نتیجه رسیدند؛ اگرچه از مسیرهای دیگر، زیرا راه‌هایی بسیاری به صهیون ختم می‌شد. طرفه آنکه آن‌ها به سبب تصوراتی نادرست در باب عرب‌ها و مسلمانان، از شریف حسین حمایت کرده بودند و اکنون نیز به علت تصورات غلط درباره یهودیان درصدد حمایت از صهیونیسم بودند.

 

 

هنگ یهود برای حراست از امپراتوری

 

فلسطین جدا از آنکه سرزمین موعود یهودیان بود ارزش دیگری هم برای بریتانیا داشت. بریتانیا با فروپاشی عثمانی عملاً راه رقیبانش بخصوص آلمان که با او وارد جنگ شده بود را برای رسیدن به هند باز می‌کرد؛ خطری که امپراتوری بریتانیا فقط با دفع شر عثمانیان و آلمانی‌ها و تصرف حاشیهٔ جنوبی قلمرو عثمانی می‌توانست برطرفش کند. کابینه از آغاز به فکر انضمام بین‌النهرین افتاده بود. دربارهٔ عربستان با حکام محلی قرارهایی گذاشته و آن‌ها هم اعلام استقلال کرده بودند. از بریتانیا رشوه می‌گرفتند و پشتش را خالی نمی‌کردند. پس فقط می‌ماند فلسطین که آسیب‌پذیر بود. به لحاظ استراتژیک فلسطین پل بین آفریقا و آسیا بود، می‌توانست راه زمینی مصر را به هند مسدود کند و با فاصله‌ای اندکی که از کانال سوئز داشت، برای آن راه دریایی هم خطرناک بود.

 

لئو ایمبری – که به همراه مارک سایکس از دستیاران کابینهٔ جنگی بود – در یادداشتی به تاریخ یازدهم آوریل ۱۹۱۷ اخطار کرد که نباید گذاشت آلمان بعد از جنگ بر اروپا یا خاورمیانه چیره شود تا دوباره به بریتانیا ضربه بزند. او مدعی شد سیطرهٔ آلمان بر فلسطین می‌تواند یکی از بزرگترین مخاطرات امپراتوری بریتانیا در آینده باشد.

 

او تلاش کرد برای بستن راه چنین موضوعی از دوستان قدیمی و تجربیاتشان استفاده کنند. یکی از این دوستان سرهنگ دوم جان هنری پاترسون بود که در نبرد گالیپولی فوج یهودی را فرماندهی کرده بود. او پیشنهاد کرد که به او اجازه دهند هنگی از یهودیان غیرانگلیسی تحت نظر انگلیس تشکیل دهند. اگر بریتانیا از مصر و سینا به امپراتوری عثمانی حمله می‌کرد، می‌توانستند این هنگ را برای جنگ به فلسطین اعزام کنند.

 

فکر تشکیل هنگ یهودی را ولادیمیر یابوتینسکی مطرح کرده بود؛ روزنامه‌نگار روس یهودی که فکر می‌کرد مردم بریتانیا دلخورند انبوهی مهاجر یهودی روس سالم در این کشور حضور دارند. این تصور به تشکیل این هنگ در جنگ گالیپولی منجر شد و تا زمان جنگ اول جهانی پیش رفت.

 

این پیشنهاد با نظر مثبت لوید جورج همراه شد. او با خوشحالی معتقد بود که در لشکرکشی به فلسطین شاید یهودیان بتوانند بیشتر از عرب‌ها کمک کنند. این اتفاقات دست به دست هم داد تا در ۱۹۱۶ سرانجام لوید جورج به نخست‌وزیری بریتانیا رسید و این آغاز تلاش دوباره برای همراهی با آژانس یهود بود.

 

 

ارض موعود

 

با آغاز سال ۱۹۱۷ موضوع فلسطین در بریتانیا در سطوح بالای حکومتی در جریان بود و بیش از پیش مانند وضعیت خاورمیانه پیچیده می‌شد. این فقط لوید جورج نبود که تلاشی را همراه با یهودیان آغاز کرده بود. همراه او لرد سایکس بود که امضایش پای قرارداد محرمانه سایکس – پیکو قرار گرفته بود. خاورمیانه کمی پس از آغاز جنگ و در دوره وزارت قدرتمند جنگ در حوزهٔ کار سر مارک سایکس دست‌پرورده کیچنر قرار گرفته بود. بعد از مرگ کیچنر و فیتز جرالد، سایکس عملاً بدون دخالت مستقیم از بالا کار کرده بود. اما او نمی‌دانست نخست‌وزیر جدید در باب تعیین تکلیف خاورمیانه آرای قاطعی دارد که با نظر او بسیار فرق می‌کند.

 

در این زمان سایکس به تنهایی درباره مساله فلسطین تلاش می‌کرد. این زمانی بود که از طریق دوستیبا بازرگان ارمنی به اسم جمیز مالکوم با لئونید گرینبرگ آشنا شد. فردی که نماینده هرتسل در بریتانیا بود. مالکوم نامه‌ای به او نوشت و در باب رهبران تشکیلات صهیونیستی از او پرسید و اطلاعات به دست آمده را به سایکس منتقل کرد. بر اساس اطلاعاتی که گرفته بودند در میان افرادی که در رهبری تشکیلات صهیونیستی بودند دو نام اهمیت زیادی داشت یکی ناحوم سوکولوف و دیگری دکتر خائیم وایزمن بود. افرادی که در آینده در تشکیل دولت یهود نقشی مهم ایفا کردند.

 

وایزمن که به ریاست فدراسیون یهود بریتانیا منصوب شده بود همراه سوکولوف و لرد راتچایلد با بالفور وارد مذاکره شده بودند. این مذاکرات که ناشی از ترس از نفوذ آلمان‌ها بود انگلیسی‌ها را برای به رسمیت شناختن حکومت آن‌ها بر فلسطین ترغیب می‌کردند. خائیم وایزمن در ژوئن ۱۹۱۷ برای سر رونالد گراهام شماره‌ای از روزنامه‌ای آلمانی فرستاد که رابطه‌ای نزدیک با دولت داشت و در آن گزارش شده بود که انگلیس‌ها سرگرم بررسی طرح تأیید صهیونیسم هستند تا پل زمینی راه مصر را به هند به دست بیاورند.

 

در همان تابستان گراهام ترسش را به لرد بالفور از لو رفتن چنین طرحی انتقال داد و به او گفت که این می‌تواند قضیه یهودیان را به خطر بیاندازد. گراهام فهرستی از تاریخ‌ها را به یادداشتش اضافه کرد تا نشان بدهد دولت چند بار رسیدگی به موضوع صهیونیسم را به تعویق انداخته است. در ماه اکتبر بالفور یادداشت را برای نخست‌وزیر فرستاد و با فهرستی از تاریخ‌ها به او یادآور شد که صهیونیست‌ها حق دارند شاکی باشند و اظهار امیدواری کرد که این مساله هرچه زودتر حل‌وفصل شود.

 

این رایزنی به نوشتن چند طرح اعلامیه منجر شد که خیلی مورد پسند یهودیان نبود تا در دوم نوامبر ۱۹۱۷ در نامه‌ای به لرد راتچایلد رسماً صدور اعلامیه را به اطلاع رساند که در ذیل آن آمده بود: «دولت بریتانیا به تأسیس وطنی ملی برای قوم یهود در فلسطین با نظر مثبت می‌نگرد و از هیچ کوششی در جهت تسهیل نیل به این مقصود فروگذار نخواهد کرد. مشروط بر اینکه اقدامی صورت نگیرد که حقوق مدنی مذهبی جوامع غیریهود ساکن فلسطین یا حقوق و موقعیت سیاسی یهودیان مقیم هر کشور دیگری را در معرض خطر قرار دهد.»

 

با این اعلامیه تکلیف فلسطین در نظر انگلستان تا حدودی روشن شد و با دادن مجوز به آژانس یهود رسماً اشغال فلسطین را به رسمیت شناخت. به دنبال صدور چنین اعلامیه‌ای بود که آمریکا نیز در تبریک سال نو اعلامیه بالفور را به رسمیت شناخت و به آژانس یهود اجازه داد تا زمین‌هایی را که در این سال‌ها خریده بودند را در اختیار مهاجران یهودی قرار دهند و برخلاف آنچه در این اعلامیه از آن‌ها خواسته بود ساکنان اصلی سرزمین‌ها را از خانه‌هایشان بیرون و سرزمین فلسطین را اشغال کنند؛ اشغالی که تا امروز یکی از مهم‌ترین اتفاقات خاورمیانه را رقم زده است.

 

***

 

صلحی که همهٔ صلح‌ها را بر باد داد

(فروپاشی امپراتوری عثمانی و شکل‌گیری خاورمیانه معاصر)

نویسنده: دیوید فرامکین

مترجم: حسن افشار

ناشر: ماهی

چاپ اول، ۱۳۹۵

۶۲۴ صفحه

۵۰ هزار تومان

[ad_2]

لینک منبع

زلزله رودبار و منجیل

[ad_1]

زلزله رودبار و منجیل

تاریخ ایرانی: ۳۱ خرداد ۱۳۶۹، زلزله‌ای به شدت ۷.۳ در مقیاس امواج درونی زمین (ریشتر)، منجیل و رودبار در استان‌ گیلان را لرزاند. در این زلزله بیش از ۳۵ هزار نفر کشته، ۵۰۰ هزار نفر بی‌خانمان و بیش از ۲۰۰ هزار واحد مسکونی تخریب شد.

 

خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا) تصاویری از آن زلزله مهیب و خسارات برجای مانده را منتشر کرده است:

 

چهارشنبه 31 خرداد 1396  19:30

آخرين تاريخ بازديد : سه شنبه 13 تير 1396  21:3:31

[ad_2]

لینک منبع

معتضد: ۲۸ مرداد کودتا نبود/ زیباکلام: کاشانی سقوط مصدق را می‌خواست

[ad_1]

انتشار اسناد مربوط به کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ توسط دولت آمریکا، به غبارروبی از روی یک دعوای تاریخی که گرد زمان بر روی آن نشسته بود، پرداخته است؛ جدالی ۶۴ ساله که هرازگاهی زنده می‌شود و آتشی میان ملی‌گرایان و فداییان اسلام به راه می‌اندازد و پس از چندی همچون سایر بزنگاه‌های تاریخی آتش آن فروکش می‌کند و به خاموشی می‌گراید. این کتاب دربرگیرنده اسناد عملیات سرنگونی دولت دکتر محمد مصدق است و به تشریح حوادث پیش و پس از کودتا پرداخته است. آنچه در این میان اهمیت یافته، اذعان آمریکا به دخالت این کشور و همچنین بریتانیا در فرآیند شکل‌گیری کودتاست؛ اعترافی که به گمان بسیاری تازگی ندارد و پیش‌تر هم تاریخ‌نگاران به مداخله این دو کشور در جریان حوادث ۲۸ مرداد گواهی داده بودند؛ اما با تورق صفحات کتاب اسنادی که وزارت خارجه آمریکا منتشر ساخته، به واقعه‌ای برمی‌خوریم که در تقویم تاریخ مبنای درگیری طرفداران آیت‌الله کاشانی و حامیان دکتر مصدق بوده است؛ آیت‌الله کاشانی که سه سال پیش از شکل‌گیری کودتا، همرزم و همراه دکتر مصدق، برای ملی شدن نفت کوشیده بود، پس از به ثمر نشستن تلاش‌هایشان و ملی شدن صنعت نفت ایران راه خود را از دکتر مصدق جدا ساخت. گویی که میان او و مصدق که به تازگی ردای نخست‌وزیری به تن کرده بود، رخنه‌ای ایجاد شده بود که در گذر روزها ژرفای آن فزونی یافت و به شکافی عمیق تبدیل شد. همین اختلاف موجب خوانش‌های متفاوتی از تاریخ شد و هر کسی از دریچه نگاه خود به واقعه ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ می‌نگریست. حامیان آیت‌الله کاشانی که به گروه «فداییان اسلام» تعلق داشتند، وقوع کودتا در آن روز را به کل رد می‌کنند و نخست‌وزیر وقت را دوستدار آمریکا و مجری سیاست‌های انگلستان می‌پندارند. در حالی که ملی‌گرایان یعنی موافقان دکتر مصدق از دیدارهای دوجانبه آیت‌الله کاشانی و جانشین مصدق خبر می‌دهند و ادعا دارند که آیت‌الله کاشانی در وقوع کودتا علیه دولت دکتر مصدق دست داشته است.

 

حال انتشار اسناد کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ توسط وزارت خارجه آمریکا و بیان این نکته که کاشانی در کودتا نقش داشته، آتش خاموش‌شده درگیری‌ها میان هواداران مصدق و کاشانی را برافروخته و بر آن دامن زده است تا جایی که سایر مطالب مندرج در این کتاب مسکوت باقی مانده و سخنی از آن گفته نمی‌شود. بیان دخالت کاشانی در واقعه کودتای ۲۸ مرداد، واکنش برخی کنشگران سیاسی کشور را هم به همراه داشته است تا جایی که عبدالله رمضان‌زاده، سخنگوی دولت اصلاحات در توییتی چنین نوشته است: «حال که اسناد همراهی کاشانی با کودتای آمریکایی افشا شده، نام خیابان آیت‌الله کاشانی را تغییر دهید!» اما از دیگر سو، محمود کاشانی پسر آیت‌الله کاشانی این اسناد را دروغین می‌داند و بر این باور است که: ۲۸ مرداد، کودتا نشده است.

 

خسرو معتضد، پژوهشگر تاریخ و از حامیان آیت‌الله کاشانی در پاسخ به این سوال که آیا می‌توان به ادعای دخالت کاشانی در کودتای ۲۸ مرداد که در اسناد وزارت خارجه آمریکا درج شده است، استناد کرد، به خبرنگار «آفتاب یزد» گفت: من به هیچ وجه دخالت آیت‌الله کاشانی در جریان مجادلات ۲۸ مرداد را صحیح نمی‌دانم. برخی دوستان اصلاح‌طلب مثل آقای عبدالله رمضان‌زاده سخنگوی دولت اصلاحات گفته‌اند بر اساس اسناد وزارت خارجه آمریکا باید اسم آیت‌الله کاشانی را از روی یکی از خیابان‌های تهران حذف کنیم. اصلا برخی نام کودتای نظامی را بر وقایع ۲۸ مرداد می‌نهند. بیایید تاریخ را به درستی مرور کنیم. اگر ارتش در ۲۸ مرداد ۳۲ کودتا کرده بود، پس آقای طیب چه کاره بود؟ آن ۷ الی ۸ هزار نفری که از جنوب شهر تهران حرکت کرده بودند به سمت مرکز شامل چه کسانی بودند؟ اصلا واژه کودتا یعنی چه؟ «کو-دِ-تا» یعنی حرکت نظامی به منظور براندازی حکومت.

 

 

مردم کاشانی را دوست داشتند

 

وی افزود: مرحوم دکتر مصدق مردی پاکدامن، وطن‌پرست و بسیار شریف بود. یکی از علل مغضوبیت من این است که در رادیو و تلویزیون تمام وقایع پیرامون مصدق را بازگو کرده‌ام. مصدق شخصی بود که حتی از دولت در دوران نخست‌وزیری‌اش حقوق هم دریافت نمی‌کرد. آیت‌الله کاشانی هم فردی مورد علاقه و وثوق مردم بود. ملی شدن نفت هم اگر انجام شد، با کمک آیت‌الله کاشانی بود. بنده هیچ نسبت خانوادگی و سمپاتی نسبت به آقای کاشانی ندارم، من فقط آینه تاریخ هستم. آیت‌الله کاشانی ملی کردن نفت را به جایی رساند که تمام توده‌های مردم در سراسر ایران حامی‌اش شدند. او در آن زمان فتوایی داد مبنی بر اینکه اگر ارتش انگلستان که ۱۱ رزمناو به شط‌العرب و اروندرود فرستاده بود، یک نیرو پیاده کند، مهدورالدم است و هر یک از مسلمانان و ایرانیان اگر یک انگلیسی را بکشد، درب بهشت بر رویش باز خواهد شد. این فتوایش بر روی مردم ایران اثری بسیار مثبت گذاشت.

 

این پژوهشگر تاریخ اضافه کرد: دولت انگلستان یک نخست‌وزیر معقول و منطقی به نام کلمنت اتلی (ClemenAttlee) داشت که چون خودش از حزب کارگر بود و صنایع و زغال‌سنگ و راه‌آهن و طب انگلستان را داخلی کرده بود، کوتاه آمد، علی‌رغم خواست امانوئل شین‌ول (Emanue- Shinwell) که گفته بود گرفتن ایران مثل آب خوردن است و آبادان را بمباران می‌کنیم و نمی‌گذاریم صنعت بخوابد؛ اما اراده محکم مردم ایران که دارای دو رهبر بود یکی دکتر مصدق و دیگری آیت‌الله کاشانی مانع عملی شدن تهدیدات شین‌ول شد.

 

 

کاشانی دست شاه را نبوسید

 

معتضد در خصوص ملاقات شاه و کاشانی اظهار داشت: گازیوروفسکی کتابی در خصوص کودتای ۲۸ مرداد نوشته بود مبنی بر اینکه شاه و زاهدی به ملاقات آیت‌الله کاشانی رفتند و دست او را بوسیدند. من این موضوع را رد کردم چون هیچ وقت آیت‌الله کاشانی ملاقاتی با شاه نداشت. آن برهه، همزمان با شکست معنوی و مالی ایران بود، شکست معنوی ایران یعنی اختلاف افتادن میان رهبران نهضت ملی شدن صنعت نفت؛ بنابراین دولت ایران در یک وضعیت ورشکستگی بود، حزب توده به شدت فعالیت می‌کرد و دولت با تحریکات شاه و خانواده سلطنتی مواجه بود.

 

این پژوهشگر تاریخ ادامه داد: شاه در آن زمان می‌گوید که «من می‌ترسم مصدق را برکنار کنم. اگر او را برکنار کنم نه تنها مردم شورش می‌کنند که حتی فکر می‌کنم انگلستان برنامه تقسیم ایران را با شوروی در سر می‌پروراند.» باید بازگشت به سال ۳۱ و شکست نفتی ایران را مشاهده کرد. ما در آن سال یک کشتی (نفت) نتوانستیم صادر کنیم، جمع کل صادراتی که ایتالیایی‌ها و ژاپنی‌ها از ما بردند من فکر نمی‌کنم به ۵۰۰ هزار تن برسد، در حالی که قبل از ملی شدن نفت، دولت انگلستان ۳۲ میلیون تن صادر می‌کرد.

 

 

اسنادی غیرقابل استناد

 

وی خاطرنشان کرد: این اسناد آمریکا قابل استناد نیستند. آمریکا از ما زخم خورده است که تهمت همکاری آیت‌الله کاشانی با آمریکا را می‌زند. من حاضرم با فردی چون صادق زیباکلام در این خصوص به مناظره بپردازم. اینکه ما بگوییم در کودتای ۲۸ مرداد آیت‌الله کاشانی نقش داشته، از کجا آمده است. در آن زمان آمریکایی‌ها ۷۵ هزار تومان به آقای احمد آرامش دادند که گفته شد آرامش قرار بوده این پول را به آیت‌الله کاشانی بدهد. در آمریکا از این صحبت‌ها زیاد می‌شود. این صحبت‌ها دسیسه آمریکایی‌هاست. واقعیت را باید بیان کرد. کاشانی کسی نبود که بخواهد با CIA همکاری کند.

 

معتضد افزود: آن آقای آرامش که گفتم، وزیر تبلیغات در زمان قوام‌السلطنه بوده و با انگلیسی‌ها ارتباط داشته، کتابی نوشت به نام «۷ سال در زندان آریامهر» او وزیر کار دولت بود؛ اما بعدا مغضوب و کشته شد. او با شاه مخالف بود. در این کتاب به عنوان یکی از عاملین ۲۸ مرداد، جریان را توضیح داده است. ۱۰ هزار دلار به او دادند تا بین مخالفان مصدق توزیع کند که او نمی‌توانست با این ۱۰ هزار دلار کودتا کند.

 

 

کاشانی با مصدق زاویه داشت

 

این پژوهشگر تاریخ با بیان اینکه افرادی که از مناطق جنوبی شهر جمع‌آوری شدند رهبرشان مرد بارفروش مسلمانی بود به نام طیب، عنوان کرد: علت این تجمع هم مبارزه با کمونیسم بود. حزب توده آن‌چنان به ایجاد ناراحتی پرداخته بود که در آن زمان خبرنگار نیویورک‌تایمز نوشته بود ایران به زودی کمونیست می‌شود. اصلا تصورش هم در ذهن نمی‌گنجد که آیت‌الله کاشانی با آن شیخوخیت و روحانیت و مبارزه با انگلستان و تبعیدش از عراق بیاید با آمریکا همکاری کند. هر کسی برای آمریکا کار کرد به مقام رسید؛ کاشانی به چه مقامی رسید؟ او تا آخر عمر مهجور بود، یک مسجدی داشت در خیابان پامنار همراه با خانواده پراولاد، همراه با چندین زن. اگر غرب‌گرا بود که زندانی‌اش نمی‌کردند. او بعد از جنگ جهانی و اشغال ایران دو سال در زندان اراک بود خیلی هم آزار و اذیتش کردند. بله آیت‌الله کاشانی با مصدق زاویه گرفته بود، این چیز جدیدی نیست. در کشور ما در بعد از انقلاب خیلی از آقایانی که با هم همکاری می‌کردند از هم جدا شدند، طبیعی است، افراد تغییر می‌کنند. این اسناد از سوی وزارت خارجه در این زمان منتشر شده است تا تفرقه بیشتری ایجاد کند.

 

 

تاریخ زیباکلام ضعیف است

 

او در خصوص اینکه صادق زیباکلام در گفت‌وگو با آفتاب یزد گفته است که آیت‌الله کاشانی هیچ‌گاه علیه سرنگونی دولت مصدق صحبتی نکرد و واکنشی از خود نشان نداد، اظهار داشت: آقای زیباکلام بگوید چه میزان تاریخ می‌داند؟ اصلا از جانب من منتشر کنید که خسرو معتضد گفت تاریخ صادق زیباکلام ضعیف است، بر خلاف قوی بودنش در علوم سیاسی. باید به شما بگویم که اتفاقا آیت‌الله کاشانی نمی‌خواست حکومت مصدق ساقط شود، برای اینکه حکومت مصدق، کاشانی را به آن عظمت رسانده بود. کاشانی یک سفر به حج رفت و مورد احترام تمام دنیا قرار گرفت.

 

 

مصدق می‌خواست ایران سوئیس شود

 

معتضد خاطرنشان کرد: ولی مشکل آن بود که مصدق معتقد بود ایران باید مثل سوئیس شود. آزادی کامل باید برای مطبوعات فراهم شود. فکر کن تو همه‌کاره انقلاب هستی بعد طبق آزادی‌هایی که مصدق ایجاد کرده روزنامه‌ای عکست را بزند و بگوید «صیغه‌داران فرمانده». روزنامه‌نگارانی بودند که توهین می‌کردند به روحانیت، به اسلام. او را سید ابوالقاسم کاشی می‌خواندند برای تمسخرش. کاشانی کسی نبود که خودش را به آمریکایی‌ها بفروشد؛ بنابراین سقوط مصدق به هیچ عنوان به نفع کاشانی نبود. منتها دکتر مصدق شخصیتی بود که به آمریکا نظر حسن داشت، وقتی هم به آمریکا می‌رود طبق کتاب «خاطرات طوفان» ناصر قشقایی می‌گوید که من وقتی به آمریکا رفتم تازه فهمیدم این آمریکا آن آمریکایی نیست که من فکر می‌کردم. آمریکا یکی از ایالات انگلستان است. من فهمیدم که آمریکا نوکر انگلستان است. دولت آمریکا ۴۵ میلیون دلار به دولت مصدق داد.

 

 

آزادی حزب توده به ضرر مصدق شد

 

معتضد افزود: کاشانی در ۱۳۴۰ وصیتی کرده بود خطاب به شاه؛ به او گفت که در حال از دست دادن سلطنت هستی. آن‌قدر اطرافیانت دزد و فاسد و آدم‌های عجیب‌وغریب هستند که مردم گرسنه و بیچاره، همه چیز را از چشم شما می‌بینند. من به عنوان یک روحانی مملکت به شما نصیحت می‌کنم که روشت را تغییر دهی. چه کسی می‌تواند آن‌قدر شجاعانه شاه را نصیحت کند؟ چه کسی می‌تواند با این الفاظ فرمانروای مملکت را خطاب کند؟ بعد می‌گوییم کاشانی با شاه بوده است؟ من با پسر آیت‌الله کاشانی مشکل دارم و جزو مریدان او نیستم.

 

وی اضافه کرد: طیب و ۱۴-۱۳ نفر از بارفروشان به دلیل نفرت از حزب توده کودتا کردند. اگر حزب توده نبود ۲۸ مردادی رخ نمی‌داد. واژه کودتا را با احتیاط به کار ببرید، به آن بگویید قائله کودتا؛ برای آنکه از ساعت ۶ بعدازظهر از طرف جنوب شهر شروع شد. مصدق ساعت ۴ بعدازظهر با هندرسون سفیر آمریکا در تهران ملاقات کرد، او به نخست‌وزیر گفت که آقای مصدق ما تو را دیگر به عنوان نخست‌وزیر نمی‌شناسیم. در آن زمان محافلی که مخالف مصدق بودند در روز شنبه، ۵ روز پیش از کودتا، می‌نویسند که کاشانی را نگاه کنید مصدق او را از مجلس بیرون کرده است، درب مجلس را بسته است. این اتفاق نارضایتی تهرانی‌ها را برمی‌انگیزد. فرمان آزادی حزب توده هم به ضرر مصدق می‌شود. در آن زمان مصدق از مجلس اختیاراتی گرفته بود که برای هر کاری خودش تصمیم می‌گرفت و امضا می‌کرد. رفقایش هم از دورش پراکنده شده بودند. مصدق بسیار انسان پاکی بود؛ اما قدرت آمریکا و انگلیس را نمی‌شناخت و فکر می‌کرد این دو کشور از هم جدا هستند.

 

 

کاشانی جدی‌ترین مخالف مصدق

 

صادق زیباکلام، استاد علوم سیاسی دانشگاه تهران هم در اینکه اسناد تازه منتشرشده آمریکا فاقد تازگی است، با معتضد اتفاق نظر دارد. او نیز در پاسخ به این سوال که آیا می‌توان به ادعای دخالت کاشانی در کودتای ۲۸ مرداد که در اسناد وزارت خارجه آمریکا درج شده است، استناد کرد، به خبرنگار «آفتاب یزد» گفت: مطالب مندرج در این اسناد به هیچ ‌وجه مطلب تازه‌ای به ما نمی‌دهد. این‌گونه نیست که معلومات ما در نتیجه این اسناد افزایش یابد.

 

وی افزود: مرحوم آیت‌الله کاشانی در ابتدای ملی شدن نفت به شدت از دکتر مصدق حمایت می‌کرد و یکی از اصلی‌ترین پشتیبانان دکتر مصدق بود، وقتی در اردیبهشت ۱۳۳۰ دکتر مصدق دولت خود را تشکیل داد؛ یعنی یک سال پس از ملی شدن نفت. منتهی بنا به دلایل پیچیده‌ای، روابط میان آیت‌الله کاشانی و دکتر مصدق به تدریج سرد شد و اطرافیان هر دو طرف هم در بد‌تر شدن روابط نقش زیادی داشتند. آن‌چنان روابط میان دکتر مصدق و آیت‌الله کاشانی تلخ و تیره و سرد شد که مرحوم آیت‌الله کاشانی که در ابتدا مدافع دکتر مصدق بود عملا شد یکی از جدی‌ترین مخالفین مصدق.

 

 

تلاشی برای جلوگیری از کودتا نکرد

 

این استاد علوم سیاسی ادامه داد: مرحوم آیت‌الله کاشانی آن‌چنان بغض از دکتر مصدق به دل گرفته بود که وقتی دید کودتا در حال اتفاق افتادن است هیچ تلاشی نکرد تا جلوی آن را بگیرد. آیت‌الله کاشانی مثل بسیاری دیگر نگرانی پیدا کرده بود از اینکه حزب توده در حال سوءاستفاده از تداوم دولت دکتر مصدق است و قدرتش به صورت مرتب افزایش می‌یابد. نکته بعدی که اسباب پریشانی خاطر آیت‌الله کاشانی شده بود این بود که احساس می‌کرد نفت، دچار بن‌بست شده است و اختلافات با انگلستان حل نخواهد شد و مصدق بیشتر از دو سال است که زمام امور را به دست دارد ولی هیچ نوری در انتهای تونل مشاهده نمی‌شود.

 

 

دولت مصدق را متهم به خیانت کرد

 

زیباکلام خاطرنشان کرد: مجموعه این مسائل موجب شد تا آیت‌الله کاشانی عملا حاضر شود تا هیچ تلاشی در جهت سرنگونی کودتا نکند و عملا می‌توان گفت که با سکوتش حتی حمایت و همراهی هم با کودتاچیان کرد. این مسائل بار‌ها در تاریخ گفته شده است؛ اینکه آیت‌الله کاشانی در اختلافاتش با مصدق به نقطه‌ای رسیده بود که حاضر بود حتی دولت مصدق توسط آمریکایی‌ها سرنگون شود، چیزی نیست که ما امروز پس از ۶۴ سال فهمیده باشیم. در‌‌ همان زمان آیت‌الله کاشانی، فردای کودتا در مصاحبه‌ای دکتر مصدق را متهم به خیانت کرد و گفت که سزای مصدق اعدام است، پس از کودتا هم هیچ حمایتی از او نکرد، در کلام نیز کودتای ۲۸ مرداد را محکوم نکرد.

 

وی عنوان کرد: بغض مرحوم آیت‌الله کاشانی از مرحوم دکتر مصدق و دولت ملی این‌قدر زیاد شده بود که خیلی راحت دستش را در دست جانشین او گذاشت. آیت‌الله کاشانی می‌دید و اتفاقا خیلی خوب می‌دانست دارد چه اتفاقی می‌افتد، منتها نفرتش آن‌قدر نسبت به مصدق زیاد بود که حاضر بود دولت ملی سقوط کند.

 

این استاد دانشگاه ادامه داد: آن زمان وضع اقتصادی کشور هم خوب نبود بحران داشتیم، نفت صادر نمی‌شد، انگلیسی‌ها قرص و محکم جلوی صادرات نفت را گرفته بودند و حزب توده نیز روز به روز قدرت بیشتری پیدا می‌کرد؛ در یک جمله، کشور در بستری از هرج‌ومرج فرو رفته بود. دکتر مصدق اعلامیه داد که این‌قدر تظاهرات نشود.

 

وی عنوان کرد: این مطالبی که توسط اسناد آمریکا بیان می‌شود، تازگی ندارد. منتها در تاریخ، نهضت ملی شدن صنعت نفت را طی ۳۷ و ۳۸ سال گذشته آن‌طور که واقعا اتفاق افتاده است، ندیده‌اند؛ فداییان اسلام و به خصوص آیت‌الله کاشانی را به شدت بالا برده‌اند و جبهه ملی، ملی‌گرایان و دکتر مصدق را پایین برده‌اند. حتی برخی از دلواپسان، دکتر مصدق را فراماسون و متحد آمریکا و انگلیس نامیده‌اند. بغض و نفرتی که برخی‌ها از دکتر مصدق دارند، باعث شده بود که این واقعیت‌های کودتای ۲۸ مرداد خیلی مطرح نشود وگرنه اگر کسی خیلی علاقه‌مند به تحقیق پیرامون این مسائل بود، به مطالب موجود در اسناد آمریکا خیلی زود‌تر پی می‌برد.

 

 

کاشانی فقط سقوط مصدق را می‌خواست!

 

این استاد دانشگاه در خصوص اینکه گفته می‌شود آیت‌الله کاشانی با مقامات آمریکایی ارتباط داشته، عنوان کرد: کودتا را آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها طراحی کردند اما نه انگلیسی‌ها و نه آمریکایی‌ها یک سرباز و غیرنظامی را، حتی یک تن، وارد ایران نکردند تا کودتا شکل بگیرد. طراحی کودتا با آن‌ها بوده ولی نه یک فرد نظامی و نه یک تن غیرنظامی را نه انگلیسی‌ها و نه آمریکایی‌ها وارد ایران نکردند، چرا؟ برای آنکه به اندازه کافی نیرو در ایران حضور داشت که به همکاری با آن‌ها می‌پرداختند و علیه مصدق بودند؛ بنابراین نیازی نبود که آمریکایی‌ها و انگلیسی‌ها افرادی را وارد ایران کنند. اینکه مثلا آیت‌الله کاشانی با سفارت آمریکا همکاری داشته خیلی اهمیتی ندارد. آنچه حائز اهمیت می‌نماید آن است که آیت‌الله در مخالفتش با دکتر مصدق ترجیح می‌داده که مصدق سقوط کند، بنابراین وقتی مخالفتش به چنین مرحله‌ای با مصدق می‌رسد دیگر ارتباطاتش با زاهدی و آمریکا از اهمیت خارج است. او حتی یک کلمه در جهت تقبیح کودتا سخن نگفته است.

 

 

منبع: روزنامه آفتاب یزد 

[ad_2]

لینک منبع

آقاجری: پروژه شریعتی ناتمام ماند/ اباذری: تاچری‌های اسلامی منتقد شریعتی هستند

[ad_1]

محسن آزموده – عاطفه شمس: در میانه گرمای عصر خردادماه، نه فقط تمام صندلی‌های تالار ابن خلدون دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران پر شده بود بلکه صندلی‌های اضافه و راهرو‌ها نیز مملو از جمعیتی بود که برای شرکت در جلسه چهلمین بزرگداشت دکتر علی شریعتی گردهم آمده بودند تا در پس چهار دهه به پرسش «نسبت شریعتی و اکنون زندگی ما» بپردازند. این جلسه همچنان که احسان شریعتی تاکید کرد بایسته بود در حسینیه ارشاد برگزار شود؛ اما با وجود وعده و وعید‌ها چنین نشد و البته برگزارکنندگان امیدوارند سمینار دو روزه‌ای که قرار است در میانه تیرماه به همین مناسبت برگزار شود مثل سال‌های پیش از ۸۴، در حسینیه ارشاد برگزار شود. در جلسه عصر دیروز غیر از سه تن از پژوهشگرانی که به دفاع از شریعتی پرداختند، چهره‌هایی چون پوران شریعت رضوی، همسر دکتر شریعتی و بسیاری از پژوهشگران و شاگردان پیشین دکتر شریعتی چون هادی خانیکی، محمدجواد غلامرضا کاشی و… حضور داشتند. در ابتدای جلسه، آرمان ذاکری با اشاره به اینکه شریعتی در نتیجه کوشش‌های کسانی چون همسرش و دفتر حفظ و نشر آثار شریعتی حضوری زنده در جامعه فعلی ما دارد، گفت: البته از ابتدای دهه ۸۰ میزان نقد‌ها و حمله‌ها به شریعتی چنان افزایش پیدا کرد که اینک تبدیل به جریان‌های فکری شده است. دو موضع فکری که شریعتی صریحا در برابر آن‌ها موضع‌گیری می‌کند یکی، جریانی است که دنبال نظام سرمایه‌داری است و نیز باید از موضع‌گیری شریعتی در برابر بنیادگرایی مذهبی یاد کرد. نکته آخر توجه شریعتی به نقش اجتماعی روشنفکر است.

 

 

ضرورت بازسازی پروژه ناتمام شریعتی

 

هاشم آقاجری، استاد تاریخ دانشگاه تربیت مدرس، نخستین سخنران این نشست بود که بحث خود را با اشاره به خاطره شنیدن خبر شهادت دکتر شریعتی در سال ۱۳۵۶ آغاز کرد و گفت: در آن روز ما دانشجویان در سلف‌سرویس دانشگاه ملی (شهید بهشتی) بودیم که خبر شهادت و ترور دکتر توسط رژیم و ساواک، موجب خشم خودانگیخته و یکپارچه دانشجویان شد. این خبر همچون آواری بود که بر سر ما ریخت. آقاجری در ادامه به نیاز اساسی ما به بازسازی شریعتی برای تدوین راهی نو اشاره کرد و گفت: پروژه‌ شریعتی طرح یک بعثت فکری، نهضت فرهنگی و ایجاد نوعی خودآگاهی جمعی و ملی از پایین مبتنی بر بینش و آگاهی بود؛ اما با تحولات سیاسی این امر محقق نشد و انقلاب رخ داد، در نتیجه، پروژه شریعتی ناتمام باقی ماند. امروز ما نیاز به احیا، بازسازی و واسازی این پروژه داریم. شریعتی مثل هر متفکر دیگری یک مسیر پرفرازونشیب و پرماجرایی داشته است. اودیسه روح شریعتی، روح شیفته، جان وارسته و وجدان پردغدغه‌ای است که زندان دنیا برایش تنگ می‌نمود و قالب‌ها را می‌شکست. شریعتی در ۴۴ سالگی مثل بسیاری از بزرگان تاریخ ما همچون عین‌القضات، حلاج و سهرودی از دنیا رفت و اگرچه توانست به شکلی معجزه‌وار از ایران برود اما نتوانست پروژه خود را از سر بگیرد.

 

آقاجری با اشاره به اینکه وجود ناسازوارگی در اندیشه شریعتی امری طبیعی است، گفت: میراث شریعتی را می‌توان به سه دوره قبل از پاریس، بعد از پاریس و مشهد و بعد از زندان تقسیم‌بندی کرد. اگرچه در مجموعه این آثار می‌توان یک وحدت درونی و عمیق را دید که مجموعه آن‌ها را مثل یک نخ به یکدیگر وصل می‌کند. بخشی از آنچه شریعتی از خود به جا گذاشت پاسخ مستقیم به مسائل روز است؛ اما غیر از آن می‌توان در اندیشه شریعتی یک هسته سخت، منحصر، پایدار و نامیرا را باز‌شناسی کرد؛ کاری که ما باید در مواجهه با کل سنت فکری خودمان صورت دهیم و عناصر مانا را از امور منسوخ جدا کنیم. من در بازطراحی و واکاوی شریعتی به این نتیجه رسیده‌ام که باید شریعتی متقدم را با شریعتی متاخر تاویل کنیم. ثانیا باید پوسته شریعتی را از هسته اندیشه او جدا سازیم.

 

آقاجری در ادامه موضوع اصلی بحث خود را بحران روشنفکری در ایران خواند و گفت این بحران، بحران مرجعیت‌هاست که امروز در سراسر جهان احساس می‌شود. ضمن آنکه بحران شریعتی، بحران ایران نیز هست. ایران امروز دچار بحران‌های متنوع و متفاوتی است. یکی از این بحران‌ها بحران مرجعیت روشنفکری است. روشنفکری ما امروز مرجعیت خود را از دست داده و نشانه این بحران این است که جامعه به راه خودش می‌رود و کمترین اعتنایی به روشنفکران ندارد. جامعه در کنش‌های خود منتظر نمی‌ماند که ببیند روشنفکران چه می‌کنند. ‌ای بسا گاهی این روشنفکران هستند که دنباله‌روی مردمی می‌شوند که‌ گاه از آن‌ها با عنوان تحقیرآمیز توده یاد می‌کنند. البته بحران مرجعیت روشنفکران مختص به ایران نیست و در سطح جهان هم بر خلاف دهه‌های پیشین، دیگر روشنفکرانی مثل سار‌تر و بوردیو مرجعیت ندارد.

 

 

گسترش سرمایه‌داری دلیل بحران مرجعیت ‌روشنفکری

 

آقاجری یکی از دلایل بحران مرجعیت روشنفکری را گسترش سرمایه‌داری و نئولیبرالیزم خواند و گفت: گسترش جهانی‌سازی و جامعه شبکه‌ای و جایگزین شدن ارتباط‌های افقی به جای ارتباط‌های عمودی از علل این امر هستند؛ اما به نظر من در از دست رفتن مشروعیت باید بر عوامل درونی و داخلی خودمان نیز تاکید کنیم. امروز روشنفکری ما هیچ گروه، طبقه یا قشری از جامعه را نمایندگی نمی‌کند. امروز در جامعه ما بخشی از نیروهای طبقه سنتی – مذهبی را روحانیون نمایندگی می‌کنند که البته در این زمینه به تدریج متاسفانه مداحان جای آن‌ها را می‌گیرند. بخشی از طبقه مذهبی – سنتی نیز از حمایت بوروکراسی نظامی و اقتدارگرایی نهادی بهره‌مند هستند. طبقه کارگر هم که اصلا نماینده ندارد، البته یک جریان افراطی سعی می‌کند به صورت کاذب خود را نماینده ایشان معرفی کند. در این میان طبقه متوسط خرده‌بورژوازی و طبقه متوسط مدرن که اساسا در شبکه‌های مجازی زندگی می‌کنند، ارتباطشان با روشنفکران قطع شده است.

 

آقاجری گفت: قبل از انقلاب و به خصوص در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰ چنین نبود. در دهه ۱۳۵۰ شریعتی تک‌ستاره درخشان و فراگیری با مرجعیت گسترده و گسترده‌ترین مرجعیت بود که سرمایه نمادینی را تولید کرد که بعدا روحانیت از آن استفاده کردند؛ اما الان این مرجعیت از دست رفته است، علت نیز آن است که ذهن و زبان روشنفکران تک‌ساحتی شده و با دردهای مردم فاصله عمیق دارد. این در حالی است که پیش از انقلاب روشنفکران می‌کوشیدند این فاصله را پر کنند. امروز روشنفکران ما مثل «انسان تک‌ساحتی» مارکوزه یا انسان «تقلیل‌یافته» رنه گنون تا حدودی به متخصص بدل شده‌اند، در حالی که ما هنوز به روشنفکر عمومی نیاز داریم، زیرا مسائل ما درهم تافته است و جزء را بدون توجه به کل نمی‌توان حل کرد. شریعتی می‌گفت روشنفکری ادامه رسالت پیامبری است و روشنفکر کسی است که آگاه و خودآگاه است، این خودآگاهی او را دچار تعارض کرده و موضع انتقادی یافته است؛ بنابراین نسبت به سرنوشت جامعه احساس تعهد می‌کند و می‌کوشد از طریق آگاهی، روح و عقل مردم را بیدار کند و علاوه بر تفسیر جهان به تغییر آن نیز بپردازد.

 

 

تقابل‌های کاذب موجود در فضای روشنفکری ایران

 

آقاجری تقابل‌های به وجود آمده در فضای روشنفکری ایران مثل تقابل میان عدالت و آزادی یا تقابل میان ایران‌گرایی و جهان‌وطنی را کاذب خواند و گفت: در نتیجه این تقابل‌ها روشنفکری ما به جزیره‌ای تک‌ساحتی و بدون ایدئولوژی بدل شده است. روشنفکری تک‌ساحتی نمی‌تواند مرجعیت داشته باشد. ما نیازمند روشنفکری چند ساحتی هستیم. شریعتی به خصوص در سال‌های آخر عمرش کوشید این شکل از روشنفکری را احیا کند. این روشنفکر هم به خود و هم به دیگران، هم به آزادی و هم به عدالت، هم به ایران و هم به جهان توجه دارد. نکته مهم اینکه این شکل از روشنفکری نه فقط در حرف که در عمل نیز نمود داشت. این در حالی است که امروز در روشنفکری ایران نظر و عمل از هم جدا شده است.

 

وی در پایان گفت: شریعتی به دو چیز متهم شد: نخست اینکه او را مخالف فلسفه خواندند و دوم اینکه گفتند او یک ایدئولوژیست مارکسیست – لنینیست است، این در حالی است که شریعتی اولا فرزندش را برای یادگیری فلسفه به فرانسه فرستاد، ضمن آن مدام تاکید می‌کرد عنصر اساسی روشنفکری حکمت قرآنی، سوفیای یونانی، ویدیای بودایی و سپنامینوی زرتشتی است. ما امروز نیازمند این شکل از روشنفکری هستیم که سرنمون آن دکتر شریعتی است. این امری است که با توجه به تجربیاتمان از ناکامی اصلاحات و دوره‌های بعدی به آن نیاز داریم.

 

 

اسطوره شریعتی

 

یوسف اباذری در آغاز، بحث خود را نقدهایی خواند که از شریعتی و روشنفکرانی چون او از سوی برخی منتقدان ایرانی مطرح می‌شود و گفت: موقعی که راجع به شریعتی بحث می‌کنیم، با اسطوره به معنای بارتی کلمه طرفیم یعنی کسی که آن‌قدر دال‌های زیادی پیدا کرده که هر کس یک دال برایش ساخته و بر این اساس به سادگی نمی‌توان از یک شریعتی صحبت کرد؛ اما آنچه من درباره آن حرف می‌زنم، چهره‌ای از شریعتی است که به عنوان یک مارکسیست مسلمان معرفی شده و تاکید می‌شود که دوره او به سر آمده است. من سعی می‌کنم کسانی را معرفی کنم که این چهره از اسطوره شریعتی را نقد می‌کنند. البته برخی نیز شریعتی را به عنوان یکی از مسئولان انقلاب اسلامی می‌خوانند و به همین مناسبت به او به عنوان یکی از کسانی که مسئول وضعیت کنونی است، نقد می‌کنند. این نقد‌ها خودشان افسانه‌ای و اسطوره‌ای است، ایشان فکر می‌کنند دوره شریعتی، دوران انقلاب «پرشور» و «احساساتی» بوده و ما الان وارد دوره «خرد»، «علم» و «عقل» شده‌ایم.

 

اباذری این منتقدان شریعتی را دو دسته خواند و گفت: یک دسته از ایشان بازار آزادی‌های نئولیبرال فریدمنی یا چنان که من می‌نامم، تاچری‌های اسلامی هستند که دور نشریه مهرنامه و برخی دیگر از نشریات گرد آمده‌اند و به شکل تقلیدی، آمیزه‌ای از فردیمن و هایک را بیان می‌کنند و مدعی «معرفت‌شناسی» و «علم روز» و «عقل» هستند که از دوران بی‌خردی و احساسات جدا شده‌اند. گروه دوم کوروش کبیری‌ها، ایرانشهری‌ها یا سلطنت‌طلب‌ها هستند که البته میان این دو گروه مناسباتی وجود دارد. این‌ها هم معتقدند شریعتی به دوران گذشته تعلق دارد. این دو گروه معتقدند که از اقتصاد به عنوان علم حرف می‌زنند و به جای سیاست دنبال فلسفه سیاسی هستند. هر دو دنبال نوعی دین و مذهب هستند.

 

 

سرمایه‌داری همچون کیش

 

اباذری برای روشن شدن ادعای خود درباره شبه‌آیین بودن این دو دسته منتقد شریعتی، به کتاب سوزان باتمورث از بنیامین‌شناسان معاصر اشاره کرد و گفت: این خانم مدعی است که شریعتی را باید خواند زیرا باید فهمید که نظریه انتقادی که در درون جریان‌های اسلامی در کسانی چون شریعتی رشد کرده، به نظریه انتقادی غرب که سنتی پرسابقه دارد، نزدیکی‌هایی دارد. من هم مثل باتمورث معتقدم که شریعتی را با توجه به آثار بنیامین بهتر می‌توان فهمید. به همین منظور به مقاله کوتاهی از والتر بنیامین به نام «سرمایه‌داری در مقام آیین یا کالت» باید اشاره کنم. در این مقاله بنیامین چهار ویژگی مهم را برای سرمایه‌داری بر می‌خواند که معمولا ویژگی‌های یک آیین یا کالت است: نخست اینکه سرمایه‌داری در مقام یک آیین فاقد تئولوژی و دگم است و به همین سبب فایده‌گرایی در آن رنگ آیینی گرفته است. این فایده‌گرایی آداب خودش را دارد. ما در جریان زندگی روزمره که متن زندگی روزمره ماست، آدابی را بر اساس الگوهای سرمایه‌دارانه رعایت می‌کنیم. دومین ویژگی، جان‌سختی و مداومت این کیش فاقد رویا و ترحم است. در کیش سرمایه‌داری هیچ روز تعطیلی وجود ندارد و هیچ روزی هم نیست که جشن نباشد. ما هر روز ناچاریم که با سرمایه‌داری بیعت کنیم.

 

اباذری سومین ویژگی کیش سرمایه‌داری را احساس گناه خواند و گفت: این کیش مدام معصیت خلق می‌کند. برای این منظور بهتر است کتاب «انسان مقروض» را بخوانید. ما در وضعیت سرمایه‌داری مدام حس گناه داریم. همه دولت‌ها و مردم بدهکارند و همه احساس معصیت و گناه دارند. ویژگی نهایی نیز این است که خدای سرمایه‌داری باید پنهان بماند و زمانی مورد خطاب قرار می‌گیرد که معصیتی صورت بگیرد.

 

 

علیه تاچریست‌های اسلامی

 

وی گفت: وقتی از این دید به مبلغان سرمایه‌داری در ایران که من آن‌ها را تاچریست‌های اسلامی می‌خوانم، می‌نگریم، می‌بینیم که ایشان مدعی‌اند که منشا خرد و عقل و علم هستند. در چنین وضعیتی ما با یک نظام اقتصادی و اجتماعی طرف نیستیم، بلکه با یک کیش طرف هستیم که می‌خواهد زندگی ما را شکل بدهد. از ما می‌خواهد روش‌ها و زندگی‌های متفاوتی در قالب سلبریتی‌ها داشته باشیم. این نکته را شریعتی در سال ۱۳۵۲ به خوبی درک کرده و نوشته بود که سرمایه‌داری از ما می‌خواهد اخلاق جدیدی را در زندگی در پیش بگیریم و این اخلاق را مقدس می‌شمارد. او در سال ۱۳۵۲ نسبت به فاشیسم حساسیت و بصیرتی ژرف داشت. این نکته در دنیای ما که ترامپ و لوپن سر کار آمده‌اند، حائز اهمیت است. ما فکر می‌کردیم فاشیسم به تاریخ پیوسته است، در حالی که شریعتی آن موقع به خطر فاشیسم انذار داده بود.

 

اباذری در ادامه به نقد سخنرانی موسی غنی‌نژاد در مراسم بزرگداشت سی‌امین سالگرد شریعتی با عنوان «اصلاح‌طلبی پوپولیسم چپ» اشاره کرد و گفت: دکتر غنی‌نژاد در آن سخنرانی مدافعان شریعتی را کسانی می‌خواند که با تمسک به او که یک انشانویس بود، حرف‌های احساساتی می‌زنند. اشاره دکتر غنی‌نژاد به تغییر اصل ۴۴ است که می‌گوید مدافعان شریعتی با این نقد می‌خواهند بگویند که دم از انسانیت می‌زنند، در حالی که اقتصاد به اخلاق ربطی ندارد. غنی‌نژاد می‌گوید ساده‌زیستی رهبران اجتماعی و سیاسی، افسانه‌ای بیش نیست. حالا که ۱۰ سال از این حرف‌ها گذشته نتایج این نگاه معلوم شد! معلوم شد اخلاقی که ایشان می‌گوید و اقتصاد بی‌اخلاقی که ایشان دنبالش بود، چیست! نتیجه این را همه در مناظرات انتخاباتی دیدند. بعد از ده سال نتیجه این دیدگاه‌ها دیده شد. بعد از جنگ به جز بازار آزادی‌ها، طبیبی بر بالین بیمار اقتصاد ایران حضور نداشته است. البته به قولی، خود ایشان می‌گفتند این اقتصاد بیمار است؛ اما به هر حال الان بعد از سی سال این بیمار افتاده و طبیب دیگری بر سر آن نیامده است. ایشان مدعی بودند که حرفشان علمی و عقلی است، با توجه به این مسائل و عوارضی که رخ داده، می‌توان نشان داد که حرف چه کسی ابطال شد، حرف غنی‌نژاد یا حرف کسانی که به تبعیت از شریعتی به عدالت اجتماعی معتقد بودند.

 

 

مدعیان عقل و علم

 

اباذری گفت: تاکتیک این تاچری‌های اسلامی را گفتم، بعد از جنگ هیچ طبیبی [جز خود آن‌ها] بر سر بیمار اقتصاد ایران حاضر نشده است و الان هم مسئولیت هیچ چیز را به عهده نمی‌گیرند. ایشان هر کاری که می‌توانستند کردند، هر جراحی که لازم دیدند، به کار بردند. حالا این بیمار روی تخت افتاده است. وقتی هم که من آن‌ها را نقد می‌کنم، می‌گویند اباذری نئومارکسیست می‌گوید این نوتاچری‌های اسلامی توطئه کرده‌اند. در حالی که به نظر من توطئه‌ای در کار نیست. این کار‌ها توطئه نیست، این‌ها کارهای خودشان است. ایشان به شریعتی و آل‌احمد تهمت می‌زدند که انشانویس هستند و حرف‌های احساساتی و پرشور و عاطفی می‌گویند. این نوتاچری‌ها می‌گفتند شریعتی و آل‌احمد پوپولیست هستند و بی‌سواد‌ها و جوانان پر از غلیان را جمع می‌کنند. در حالی که باید پرسید حرف‌های خود این تاچری‌ها چقدر عقلی و علمی است؟ این مهم است.

 

این استاد جامعه‌شناسی با تاکید بر اینکه شریعتی‌شناسی علمی ضروری است، گفت: باید دید این کسانی که با این منطق به شریعتی نقد می‌کنند، چقدر به عقل و علم پایبند هستند. خودشان مدعی‌اند که منبع عقل و خرد هستند. این در حالی است که خرد مصنوع را نمی‌پذیرند و می‌گویند به توتالیتاریزم منجر می‌شود. این خرد مصنوعی است که دکارت و کانت و هگل از آن سخن می‌گویند. این منتقدان، عقل معطوف به هدف را قبول ندارند و می‌گویند این عقل مصنوع و توتالیتر را باید محکوم و مطرود کرد. نظریه دیگر هایک این است که قواعد بازار در طول تاریخ بر مبنای بقای اصلح تکامل یافته و این تکامل ربطی به عقل ندارد. اوج دید آن‌ها در این است که بازار باید آزاد شود. در حالی که این قواعد که از ویتگنشتاین اخذ شد، کوچکترین ربطی به عقل ندارد. از نظر ویتگنشتاین پیروی از قاعده ربطی به عقل ندارد. یکی دیگر از نکاتی که ایشان می‌گویند، ارتباط میان هایک و پوپر است، در حالی که چنین نیست. برای پوپر خرد معنای خاص بر مبنای علم دارد که بر مبنای نقد پیش می‌رود و این فرآیند نقادانه است. چنین نگرشی نزد هایک نیست.

 

 

ضرورت بازگشت به زمان مسیانیک

 

اباذری تاکید کرد: این بازار آزادی‌ها را وقتی نقد می‌کنید، از جواب دادن طفره می‌روند. این نشان می‌دهد که چه کسی انشانویس است. چه کسی این بلا را سر اقتصاد مملکت آورد؟ یک مورد دیگر دکتر نیلی است که می‌گوید اقتصاد دو بخش دارد: علم اقتصاد و اقتصاد هنجاری. در حالی که علم اقتصاد باید بتواند پیش‌بینی کند. سوال ساده من از ایشان این است که تاکنون چه چیزی را پیش‌بینی کردی؟ ۳۰ سال است بر بالین این اقتصاد نشستی. این نتیجه این بانکداری است. برای اینکه خیالتان را راحت کنم، به مثالی اشاره می‌کنم: عین همین سوال را ملکه انگلیس در سال ۲۰۰۸ از یکی از استادان مدرسه اقتصادی لندن که از استادان دکتر نیلی محسوب می‌شوند، پرسید و گفت چه شد که وضع به اینجا منجر شد؟ آن فرد پاسخ داد که من اسیر ایدئولوژی بازار آزاد بودم و ندیدم. حالا سوال من از این آقایان که مدام به شریعتی و آل‌احمد می‌تازند این است که برادر چه چیزی را پیش‌بینی کردی؟ اگر نوشته‌های شما جز انشاهای خطرناک نیست، پس چیست؟ آیا آل‌احمد و شریعتی انشا می‌نویسند که انقلابی با آن عظمت ایجاد کردند؟!

 

وی با بیان اینکه یکی از مشخصات انقلابی‌های سابق و تاچری‌های جدید این است که از جذابیت‌های پنهان بورژوازی خوششان می‌آید، در پایان به نزدیکی فکری شریعتی با بنیامین اشاره کرد: بنیامین میان زمان پیشرفت و زمان موعودگرایانه یا مسیانیک تمایز می‌گذارد. او معتقد است که انسان مدرن با هبوط به تدریج زمان مسیانیک را فراموش کرده است و گرفتار زمان پیشرفت یا زمانی شده است که مکانی است و با دقیقه‌های ساعت و عناصر مکانی ارزیابی می‌شود. این مفهوم از پیشرفت به عقیده امثال تولستوی مکانی شده و به قول هگل نوعی نامتناهی بد است. او در برابر این زمان پیشرفت زمان مسیانیک را می‌گذارد. عین این حرف را شریعتی در مسئله هبوط می‌گوید؛ نکته‌ای که می‌توان به خوبی در فیلم درخشان «ماهی ‌و‌ گربه» نشان نیز مشاهده کرد. ما امروز مسحور زمان پیشرفت‌گرایانه شده‌ایم و زمان مسیانیک و موعود را فراموش کرده‌ایم.

 

 

دعوا بر سر چیست؟

 

احسان شریعتی، فرزند دکتر شریعتی در پایان این نشست با بیان اینکه در چهلمین یادمان شریعتی ناگزیر از بازگشت به موضوع شریعتی، میراث او و اینکه شریعتی که بود و سخنش چه بود هستیم، گفت: باید به اصل سخن او بازگردیم؛ یعنی اصل سخن شریعتی مورد بحث است و نه آنچه به شکل پیرامونی یا حاشیه‌ای درباره شریعتی گفته می‌شود. ما در این چند دهه اخیر با شریعتی‌های مجازی و برداشت‌های گوناگونی از او مواجه بودیم. شعاری وجود دارد با عنوان «بازگشت به اصل موضوع و امری که بر سر آن نزاعی در کار است». به این معنا باید ببینیم که دعوا و نزاع بر سر چیست؟ ما برای پاسخ به این پرسش امسال با کمک پژوهشگران و اساتید در تدارک برگزاری سمپوزیومی هستیم که در واقع برنامه اصلی امسال و چهلمین سالگرد دکتر شریعتی است. در سی‌امین سالگرد نیز سمینار مفصل سه‌روزه‌ای در حسینیه ارشاد برگزار کردیم و امسال نیز امیدواریم که این برنامه در حسینیه ارشاد برگزار شود که اگر نشود، نام آنجا دیگر حسینیه ارشاد نخواهد بود. در این سمینار قرار است شریعتی‌شناسان و دوستداران شریعتی به مباحثه، مجادله و مناقشه بپردازند. فرزندان فکری شریعتی، متخصصین، معتقدین یا منتقدین، همه جمع می‌شویم و از منظرهای مختلف بر سر این مسئله بحثی جدی، نزاعی علمی و یا جنگی عاشقانه راه خواهیم انداخت.

 

شریعتی با طرح این سوال که آیا این موضوع ما را با یک صحنه از برداشت‌های متشدد، پریشان و متنوع از شریعتی مواجه خواهد کرد یا خیر؟ ادامه داد ما امیدواریم که این‌گونه نباشد و بتوانیم از خلال بحث و نزاع بین دوستان، به یک میانگین از سطح و عمق مطلب یعنی آن موضوع اصلی برسیم و آن را در این سمینار نشان دهیم. وی با تاکید بر اینکه امروز قرار است یک مراسم یادبود باشد بنابراین نمی‌توانیم وارد تشریح و تحلیل شویم و آن را به سمپوزیوم واگذار می‌کنیم، افزود: اما آنچه امروز باید بر آن تاکید شود آن هسته منسجم و باثبات اندیشه شریعتی است که یک کلمه بیشتر نیست؛ خود شریعتی می‌گوید من یک کلمه بیشتر ندارم و آن، در برابر زر و زور و تزویر، مثلث عرفان، برابری و آزادی است؛ یعنی تشخیص این است که مسئله جامعه ما فرهنگی است و در میان عناصر سازنده فرهنگ، دین نقش مرکزی دارد.

 

 

نسبت بین معنویت و عقلانیت انتقادی اجتماعی

 

فرزند دکتر شریعتی گفت مهم‌ترین کاری که این هسته مرکزی و محکم شریعتی کرده است نسبت متعادل و متوازنی است که بین نوعی از معنویت و عقلانیت انتقادی – اجتماعی برقرار کرده است. اکنون بحث بر سر نسبت و نوع تعاملی است که شریعتی توانسته بین این دو مقوله برقرار کند؛ بنابراین، شریعتی یک روشنفکر متفکر بود. متفکر الزاما فیلسوف نیست اما یک فیلسوف راستین حتما باید متفکر باشد وگرنه فیلسوف نیست بلکه در بهترین حالت یک فلسفه‌پژوه، مدرس یا شارح است. شریعتی روشنفکری بود که تفکر معاصر جهان اندیشه را می‌شناخت؛ اما در مقابل هیبت اندیشه‌ورزان مهیب جهان، خود را نمی‌باخت و به ما می‌آموخت که به تعبیر کانتی، در برابر این اندیشه‌ورزان، خود بیندیشیم یعنی خوداندیشیدن را نشانه بلوغ و خروج از قیمومیت تصلب دو قطب سنت متصلب دینی و سیاسی و از سوی دیگر تجددگرایی خودباخته می‌دانست. با این همه شرایط شریعتی خیلی سخت بود و او فرصت تعمیق و پژوهش دیدگاه‌های گویای خود را نداشت. از این رو مجموعه میراث شریعتی عبارت است از حفظ آن سرفصل‌ها که به تبع، هم نیازمند پیروانی است که درباره این سرفصل‌ها پژوهش کنند و هم نیازمند نقد است. در ایران این جمله کانت زیاد نقل می‌شود که من می‌خواستم عقل را کنار بزنم تا جایی برای ایمان باز کنم، بله این حرف را گفته اما در واقع کار اصلی کانت این بود که خرد را با نقادی بر کرسی بنشاند؛ بنابراین، نقد شریعتی تنها می‌تواند توسط آشنایان اندیشه او و شریعتی‌شناسان، خواه معتقد به او و خواه منتقد او انجام گیرد یعنی آن‌ها که می‌شناسند درباره چه چیزی صحبت می‌کنند. می‌بینیم که امروز سخنانی از شریعتی نقل می‌شود که هیچ ربطی به او ندارد.

 

این استاد دانشگاه با تاکید بر اینکه در این سمینار بحث اصلی این است که دوران ما با دوره شریعتی تفاوت کرده است، گفت: یکی از این تفاوت‌ها در زمینه اندیشه جهانشمول است. ما در دورانی هستیم که من نام آن را پساپست‌مدرن می‌گذارم، خود من متاثر از اندیشه هایدگر، نیچه و پسامدرن‌ها بوده و هستم اما واقعیت این است که اندیشه مدرن، آن‌ها را پشت سر گذاشته و آن‌ها اکنون به کلاسیک‌ها بدل شده‌اند. گرچه در کشور ما هنوز بحث از دریدا، دلوز، فوکو و بودریار نو است؛ اما در خود مهد پرورش این اندیشه‌ها، امروزه بحث‌های دیگری در حوزه فلسفه مطرح است که اگر بخواهیم پارادایم یا سرمشقی برای همه گرایشات کنونی بیابیم من نام آن را بازگشت یا از سرگیری یا آغازی نو در همه زمینه‌ها و مقولات می‌گذارم زیرا می‌دانیم که دوران پست‌مدرن، دوران بی‌ایمانی به کلان‌روایات به تعبیر لیوتار و دوران واسازی یا ساخت‌گشایی بود؛ اما اکنون دوران ازسرگیری و بازگشت به امر واقع است. فلسفه از نو تالیف می‌شود، متافیزیک دوباره خوانده می‌شود و… بنابراین، دوره جدید به قول یک فیلسوف جوان فرانسوی دوره پساتناهی است. در این دوره، همان‌طور که ویتگنشتاین، پیامبرانه پیشگویی کرد: «از فرهنگ قدیم جز تلی از خرابه‌ها و در پایان تلی از خاکستر نخواهد ماند، اما همواره روح‌هایی بر فراز این خاکستر‌ها شناور خواهند بود» ما اکنون در این دوران قرار داریم.

 

وی افزود: بنابراین دوران امروز با دوران شریعتی که دوره ایدئولوژی‌ها و انقلاب‌ها بود و در راس ایدئولوژی‌ها، مارکسیسم به عنوان علم مبارزه بود، بسیار فرق کرده است. ما به یک کلام و اندیشه نوین نیازمند هستیم، نوشریعتی در سمپوزیوم آینده، موضوع بحث ما خواهد بود. یکی دیگر از موضوعاتی که من فقط به آن اشاره می‌کنم، همین پدیده بنیادگرایی دینی خشونت‌گرا است که به تعبیر یک فیلسوف فرانسوی، ما با یک سوژه گنگ، گم، گمراه، گمنام، تیره و تاراندیش و تروریسم کور مواجه هستیم که تاکنون به شکل عمیق تحلیل نشده و این از وظایف روشنفکران ایران به خصوص روشنفکران ملی و مذهبی است که این پدیده را بتوانند تحلیل کنند.

 

 

بحران الگوی راه رشد و سبک زندگی ناموزون

 

وی گفت: جامعه ما با بحران رو‌به‌رو است و این بحران در عمیق‌ترین نقد، به لحاظ فرهنگی بحران الگوی راه رشد و سبک زندگی ناموزون است. کلانشهر تهران در همه زمینه‌ها دچار بحران است. امروز ما نیازمند فکری اساسی و متفکرانی اساسی هستیم. این از بحث‌هایی است که در زمینه نقد بنیادگرایی دینی به صورت الهیات رهایی‌بخش شریعتی مطرح شده است.

 

احسان شریعتی در پایان به نسلی از روشنفکران که در ۴ دهه گذشته در سخت‌ترین برهه به زنده کردن اندیشه شریعتی پرداخته‌اند، اشاره کرد و گفت: ما باید در عرصه‌های مختلف مسیر آن معلم را دنبال کنیم. ما خانواده شریعتی در این زمینه در دو حوزه تدریس دانشگاهی و کار خیریه فعالیت می‌کنیم. البته کار دانشگاهی ما نصفه و نیمه است و هنوز به صورت حق‌التدریسی و مدعو، استاد هستیم؛ اما هدف ما از خیریه کار با مردم و جامعه است؛ چنانچه همه جنبش‌های جدی در ترکیه و مصر و… از طریق کار اجتماعی بوده است. ما در ایام سالگرد هدی صابر هستیم که در زمینه فعالیت‌های اجتماعی بسیار فعال بود و تدریس و کار اجتماعی را پیشه کرده بود. ما نیازمند افرادی چون هاله سحابی و هدی صابر هستیم که تداوم راستین راه شریعتی هستند. در پایان تاکید می‌کنم که ما برای برگزاری این جلسه از جامعه به دانشگاه یعنی دانشکده علوم اجتماعی که خانه شریعتی است، عقب‌نشینی کرده‌ایم و هنوز اجازه برگزاری مراسم برای شریعتی در سطح عمومی جامعه را کسب نکرده‌ایم؛ بنابراین از نامزدهایی که وعده‌هایی در انتخابات دادند، می‌خواهیم که به وعده‌هایشان عمل کنند. امروز زمان انتخابات تمام شده و زمان عمل به وعده‌ها رسیده است. ما به کمتر از تحقق کامل عرفان، ‌برابری و آزادی که شعار شریعتی است، تن نمی‌دهیم. شاگردان شریعتی در این سال‌ها متحمل انواع مشکلات شده‌اند. ما از تمام آزادی‌های شهروندی و اجتماعی دفاع می‌کنیم. مراسم امروز را با ذکر این نکته پایان می‌بخشیم که از این پس ما با اجازه یا بی‌اجازه به برگزاری مراسم برای شریعتی ادامه خواهیم داد.

 

 

منبع: روزنامه اعتماد

[ad_2]

لینک منبع

شریعتی پس از آزادی از زندان

[ad_1]

شریعتی پس از آزادی از زندان

تاریخ ایرانی: فیلمی منتشرنشده از دکتر علی شریعتی پس از آزادی از زندان به همراه همسرش پوران شریعت رضوی و پدرش محمدتقی شریعتی

 

دوشنبه 29 خرداد 1396  20:46

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : سه شنبه 13 تير 1396  2:19:4

[ad_2]

لینک منبع