چه کسانی به غائله ۳۰ تیر پایان دادند؟

[ad_1]

تاریخ ایرانی: «دیروز تهران منظره عجیبی داشت؛ منظره‌ای که برای متفکرین و آن‌هایی که می‌خواهند در امور اجتماعی مطالعه کنند به راستی در خور مطالعه بود.» این جمله آغازین گزارش خبرنگار روزنامه «باختر امروز» در ۳۱ تیر ۱۳۳۱ بود که شرح کاملی است از قیام ۳۰ تیر و آنچه در راهروهای مجلس شورای ملی و میدان بهارستان گذشت. این گزارش لحظه به لحظه، از تیراندازی نیروهای ارتش و شهربانی به روی مردم تا رایزنی نمایندگان نهضت ملی با محمدرضا شاه پهلوی و استعفای احمد قوام‌السلطنه و بازگشت دکتر محمد مصدق به نخست‌وزیری را روایت می‌کند.

 

***

 

وضع بهارستان

 

در داخل بهارستان نیز تعداد سرباز از همه روز بیشتر بود و در هر گوشه و کنار باغ چند تن از آن‌ها دیده می‌شد و درست می‌توان گفت که بهارستان از داخل و خارج در محاصره سربازان و پاسبان‌ها بود و افسران گارد مجلس نیز از همه روز بیشتر در فعالیت بودند. مقارن ساعت ۹.۵ بود که از طرف خیابان‌های شاه‌آباد و اکباتان جمعیت زیادی که بالغ بر چند هزار نفر بودند در حالی که جنازه یکی از رفقای خود به روی تخته خون‌آلود افتاده بود و به روی سر گرفته بودند به طرف بهارستان آمدند و بلافاصله یکی از افسران گارد مجلس به گروهبان مربوطه گفت افراد آماده را به اینجا بفرستید و لحظه‌ای طول نکشید که برق سرنیزه افراد آماده در پشت میله‌های آهنی بهارستان به چشم مردم خورد و این افراد آماده اسلحه خود را حاضر کرده و منتظر دستور بودند. در این موقع بود که جمعیت، مقابل در بهارستان رسید و بلافاصله در کوچک مجلس که عبور و مرور در روزهای عادی از آن صورت می‌گیرد بسته شد و چند سرباز هم با تفنگ آماده برای تیراندازی پشت آن قرار گرفتند.

 

 

مردم را اغفال کردند

 

در این موقع که جمعیت بیش از ۱۰ متر با در مجلس فاصله نداشت، یکی، دو تن از افسران که با عده‌ای سرباز و پلیس بیرون در ایستاده بودند، دست‌ها را بالا برده و دستور دادند که از آمدن مردم جلوگیری کنند و بلافاصله جمعیت مقابل مجلس را گرفته و عده‌ای از درهای آهنی آن بالا رفته و فریاد می‌زدند: «زنده‌باد مصدق»، «مرگ بر حکومت سیاه قوام‌السلطنه»، «زنده باد وکلای واقعی مردم» و عده‌ای نیز مرتبا فریاد می‌زدند و حسین مکی را از داخل مجلس طلب می‌کردند و یکصدا تا چند دقیقه فریاد می‌زدند «مکی، مکی…» و حاج سید جوادی نیز در فاصله چند متری از در ورودی مجلس در میان عده‌ای از کارمندان مجلس ایستاده بود و اشک در چشم داشت.

 

 

تیراندازی از طرف مجلس شروع شد

 

مردم که دیدند از طرف قوای انتظامی ممانعتی نشد به فریاد خود افزوده و با مشت بر سر خود می‌کوبیدند و تقاضا داشتند که درهای مجلس باز شود. در این موقع یکی از افسران گارد مجلس عده‌ای سرباز را با عجله به اطراف چاپخانه مجلس و پشت‌بام آنجا فرستاد، به محضی که پای آن‌ها به روی پشت‌بام رسید تیراندازی شروع شد و تیر اول از داخل مجلس به روی مردم شلیک شد و اولین کسانی که مورد اصابت گلوله واقع شدند، دو نفری بودند که زیر جنازه را گرفته بودند که پس از اصابت تیر در خون خود غلتیدند و جنازه در زمین‌‌ رها شد و تا مدت ۱۵ دقیقه صدای تیر تک‌تک از در و دیوار مجلس به گوش می‌رسید؛ پس از چند دقیقه صدای رگبار مسلسل از بیرون مجلس به گوش رسید و تیراندازی به شدت در بیرون مجلس و در میدان بهارستان به طرف مردم شروع شد و یکی پس از دیگری از میان جمعیت که در حال فرار بودند به روی زمین می‌غلتیدند.

 

در این موقع پارسا، انگجی، حاج سید جوادی و اقبال در حالی که گریه می‌کردند و فریاد می‌کشیدند به اتاق رئیس مجلس هجوم آوردند. رئیس مجلس موقعی که فریاد آقایان را توام با ناله و زاری شنید به دم پنجره اتاق خود آمده و گفت چه خبر است. انگجی می‌گفت بر فرض که مردم گفتند «مرده‌باد قوام» چرا به طرف مردم تیراندازی می‌کنید. اقبال در حالی که به زحمت می‌توانست جلوی گریه خود را بگیرد و صدایش به سختی گرفته بود خطاب به افسران گارد که در این وقت به دم اتاق رئیس آمده بودند، گفت مگر شما از این ملت نیستید؟ به چه حق به سوی آن‌ها تیر می‌اندازید و حاج سید جوادی فریاد می‌زد که «چرا این‌طور می‌کنید؟ چرا جواب حرف حق مردم را با گلوله می‌دهید؟» به دنبال این حرف حاج سید جوادی و دیگر آقایان، به اتاق رئیس رفتند. اقبال می‌گفت «مجلس که مال این مردم نیست، اگر بود تیر به روی آن‌ها خالی نمی‌کردند.» پارسا فریاد می‌زد و به رئیس می‌گفت: «تیراندازی اول از طرف گارد مجلس به مردم شروع شده است. اگر می‌گویید این‌طور نیست تفنگ‌های آن‌ها را بخواهید و ببینید که تیراندازی کرده‌اند یا نه. آخر مگر این فشنگ‌ها با پول مردم بدبخت این کشور تهیه نشده است؟ چرا به سینه آن‌ها خالی می‌کنید؟»

 

 

من از مهاباد نیامده‌ام

 

صدای رگبار مسلسل و شلیک و تفنگ کماکان به گوش می‌رسید و هر آن بر شدت آن افزوده می‌شد که نادعلی کریمی فریادکنان وارد حیاط جلوی اتاق رئیس شد و خطاب به رئیس و بعضی از نمایندگان اقلیت که دم پنجره آمده بودند، گفت «چرا در‌ها را بسته‌اید؟ من یک ساعت پشت در فریاد می‌کنم. آخر من وکیل مجلس نیستم، مردم را راه نمی‌دهند، چرا از ورود نمایندگان آن‌ها جلوگیری می‌کنید؟ آخر من که از مهاباد نیامده‌ام و وکیل مهاباد نیستم. من وکیل مردم هستم.»

 

 

اولین شخص را قربانی کشت

 

در میان این جار و جنجال مهندس حسیبی نیز وارد شد و به مخبرین گفت که «از چهارراه مخبرالدوله می‌آمدم که ناگهان یک نفر از میان مردم فریاد زد زنده‌باد مهندس حسیبی و بلافاصله مردم اطراف من ریختند و سر و روی مرا غرق در بوسه ساختند و سربازان که می‌خواستند تیراندازی کنند گفتم که من وکیل مجلس هستم و خودم مردم را متفرق می‌کنم و همین کار را کردم و موقعی که نعش به دم مجلس رسید، من هم به دم مجلس رسیده بودم و سرهنگ قربانی در حالی که با یک دست مرا به داخل مجلس می‌آورد با دست دیگر پارابلوم خود را خالی کرد و یک نفر را در مقابل چشم‌های من کشت. خودم با چشم خودم دیدم که تیراندازی از داخل مجلس و از طرف گارد محافظ مجلس شروع شد.»

 

مهندس حسیبی به بالا رفت و به کارکنان مجلس که در پایین پنجره ایستاده بودند گفت که آقای کریمی را نگذارید بالا بیایند. ببریدشان اتاق دیگر ساکتشان کنید. صدای تیر مرتبا به گوش می‌رسید. در همین لحظه بود که خبر آوردند فقط در محوطه اطراف بهارستان ۷ نفر کشته شده‌اند. کارکنان مجلس و عده‌ای از مخبرین جراید با صدای بلند گریه می‌کردند و به مسببین امر لعنت می‌فرستادند. مهندس حسیبی مجددا جلوی پنجره آمده و فریاد زد: «خدا لعنتشان کند که از همه چیز این مردم استفاده می‌کنند و به آن‌ها گلوله تحویل می‌دهند.»

 

 

آمبولانس بفرستید

 

در این موقع ناگهان دکتر خطیبی از محل تجمع کارکنان مجلس و خبرنگاران گذشته و به تلفن‌خانه رفت و فورا با شیروخورشید تماس گرفته و دستور داد که آقا آمبولانس بفرستید که کشته‌ها و زخمی‌ها را ببرد. در این وقت حاج سید جوادی پشت در آهنی مجلس رفته و در حالی که عمامه از روی سر خود برداشته بود، افسران و سربازان را مخاطب قرار داده و گفت: «برای چه مردم را می‌کشید؟ چرا جواب این مردم بدبخت را که جز آه و ناله سرد چیز دیگری ندارند، با گلوله گرم می‌دهید؟» حسیبی گفت: «افسران و سربازان! این مردم با شما کاری ندارند. این‌ها می‌گویند که یک نفر اجنبی‌پرست را نمی‌خواهند.» اقبال گفت: «سرباز از ماست و افسر از ما ملت است، چرا به روی ما تیر می‌اندازند. یک عمر پول گرفته و جنایت می‌کنند و جواب مردم را با تانک و مسلسل می‌دهند!» سپس اقبال و حاج سید جوادی و مهندس حسیبی از دم در دور شده و باز به طرف اتاق رئیس رفتند. حسیبی در حالی که می‌رفت روی خود را برگردانده و خطاب به افسران و سربازان گارد مجلس که در نزدیکی او بودند، گفت: «حفظ جان ما را باید بکنید یا این بی‌شرف‌های مزدور را؟!»

 

 

فرمانده گارد مجلس احضار شد

 

صدای شلیک تیر مسلسل کماکان ادامه داشت و هر لحظه بر شدت آن افزوده می‌شد و رگبار مسلسل مانند برگ درختان مردم را روی زمین می‌ریخت. صدای بی‌تابی وکلای اقلیت و کارکنان مجلس هر آن بیشتر می‌شد. نماینده اقلیت یا کارمندی از مجلس نبود که سینه خود را سیاه نبسته باشد. در این وقت ناگهان رئیس گارد مجلس از طرف رئیس مجلس خواسته شد و بلافاصله به اتاق رئیس رفت تا جریان تیراندازی از طرف گارد مجلس روشن شود.

 

 

آن‌ها سنگ انداختند، من هم کشتم

 

هر دقیقه که می‌گذشت صدای تیر بیشتر شنیده می‌شد و بی‌تابی نمایندگان اقلیت و کارکنان مجلس و خبرنگاران جراید بیشتر می‌شد تا جایی که اکثر اعضای مجلس به پشت در رفته و به افسر شهربانی، سرهنگ قربانی که به تنهایی بیش از ۱۰ نفر را تا آن موقع با پارابلوم کشته بود نزدیک شده و گفتند: «چرا مردم را می‌کشید؟ چرا خون ناحق این مردم بدبخت را می‌ریزید؟» سرهنگ مزبور گفت: «آن‌ها سنگ انداختند و ما هم زدیم.» اعضای مجلس همه یکصدا گفتند: «خجالت بکش، بی‌شرم، جواب چند سنگ را با مسلسل نمی‌دهند.» به دنبال این حرف باز صدای گریه آن‌ها به آسمان بلند شد و یکی از آن میان، خطاب به افسران و پاسبانان گفت: «احمق‌ها مرگ برای شما برادرکش‌ها بهتر از این زندگی است. لباس‌هایتان را بکنید که به روی برادران خود تیر خالی می‌کنید.» باز مجددا کریمی و انگجی به میان کارکنان مجلس آمده و انگجی به کریمی گفت: «آقای کریمی برادرکشی ادامه دارد و هیچ خجالت نمی‌کشند. بیایید ما خود توی خیابان به میان مردم برویم.» در این موقع در میدان بهارستان جز قوای شهربانی و ارتش و برق سرنیزه‌های آن‌ها و لباس‌های آبی پاسبان‌ها و تانک و زره‌پوش و کامیون حامل مسلسل و سرباز چیز دیگری دیده نمی‌شد و هیچ‌گونه صدایی از میدان دیگر شنیده نمی‌شد و فقط صدای گلوله این سکوت غم‌انگیز و وحشت‌زا را درهم می‌شکست. قوای ارتش و شهربانی مردم را تا پایین مسجد سپهسالار عقب نشانده بودند و صدای رگبار مسلسل و گلوله از آنجا به شدت هرچه تمام‌تر به گوش می‌رسید.

 

 

دکتر معظمی آمد

 

مقارن ساعت ۱۰.۵، عده‌ای که عقب دکتر معظمی رفته بودند، ایشان را آوردند. دکتر به خبرنگاران گفت: «چند بار به منزل تلفن شد که به مجلس بیایم ولی موفق نمی‌شدم که از منزل خارج شوم تا اینکه ماشین شهربانی به دستور رفقایم به دم منزل آمد و توانستم خود را به اینجا برسانم و به زحمت از در ورودی وارد شدم چون شدت احساسات و هیجان مردم در میان رگبار مسلسل به قدری بود که نمی‌شد به این آسانی آن‌ها را متفرق کرد.»

 

 

کودکان را هم می‌کشند!

 

در این وقت اطلاع رسید که مامورین پلیس و ارتش حتی از کشتن جوانان و ریختن خون بچه‌ها خودداری نکرده و کودکی ۹ ساله را به نام فرخ نیری، کارمند اداره آگاهی در تاکسی عباس‌ سیاه در دروازه‌شمیران با گلوله زده است و تیر از پهلوی کودک درآمده و یک جوان ۱۹ ساله را نیز کشته است.

 

 

راشد چه گفت؟

 

در این بین راشد از در دیگر مجلس وارد شده و در یک لحظه خبرنگاران و اشخاص حاضر در مجلس دور او را گرفته و هر یک از او سوال می‌کردند. راشد گفت: «تقاضا می‌کنم از آقایان که این نظر مرا در روزنامه درج کنند. من از دو ماه پیش احساس کردم در مجلس و در خارج از مجلس جریان‌هایی بر خلاف تمایلات عمومی مردم وجود دارد، به این جهت در جلسه ۱۸ خرداد از راه نصیحت گفتم که نباید در مجلس یا خارج از مجلس کارهایی بشود که مردم آن‌ها را به عنوان سد راه نهضت خروشان تعبیر کنند و متاسف هستم که آنچه در آن روز گفتم و شنیده‌ام اکنون به وقوع پیوسته و حالا هم عرض می‌کنم عملی را که مجلس در روز پنجشنبه انجام داد با حزم و احتیاط از لحاظ قانونی ناقص بود. به عقیده اینجانب مجلس باید در رای خود تجدید نظر کند.» سپس از ایشان سوال شد «آیا به سخنرانی خود در رادیو ادامه می‌دهید یا خیر؟» راشد در جواب این سوال گفت: «شب جمعه پیش که حرف زدم و هنوز معلوم نیست که بگذارند یا نه ولی در هر صورت باید عرض کنم که من هیچ‌وقت در سخنرانی‌های مذهبی‌ام وارد سیاست نمی‌شوم و سعی می‌کنم که ملت را به اخلاق و رفتار خوب و داشتن ایمان صحیح تشویق کنم» و چون در این موقع صدای تیر به شدت رسیده بود؛ لذا راشد از حاضرین خداحافظی کرده و گفت «برویم زود‌تر در جلسه و تصمیم بگیریم.»

 

 

همه با صدای بلند می‌گریستند

 

مقارن ساعت ۱۲ بود که مادر یکی از اطفال کشته‌شده و عده‌ای از کسان مقتولین به در مجلس آمده و صدای ضجه و فریادشان به آسمان بلند بود و فریاد می‌زدند «مکی، مکی». پس از چند دقیقه عده‌ای از نمایندگان اقلیت در حالی که با صدای بلند می‌گریستند به نزدیک در آمدند. صدای گریه مردم و کارکنان مجلس و اشخاص حاضر در مجلس با رسیدن مکی به منتهای درجه رسید. تا چند دقیقه بدون اینکه صحبتی ردوبدل شود همه مشغول گریه و زاری بودند تا اینکه مکی دستور داد که بگذارند زن مزبور داخل مجلس شود و بلافاصله مکی به طرف مامور آگاهی مجلس آمده و در حالی که شدت گریه به او مهلت حرف زدن نمی‌داد فریاد زد: «برو تلفن کن و بگو با این طرز نمی‌شود حکومت کرد. خیال نکنند که جریان امروز هم جریان مسجد گوهرشاد است. خیر این ستمگری‌ها تا ابد در تاریخ ضبط خواهد شد.»

 

 

امام جمعه رفت

 

در این هنگام نمایندگان و کلیه خبرنگاران و اعضای مجلس به حیاطی که اتاق رئیس در آن واقع است رفتند و از رئیس مجلس دادرسی می‌خواستند. زنی که فرزندش را کشته بودند با فریاد از پله‌ها بالا رفت که با رئیس مجلس تماس بگیرد؛ اما در همین موقع رئیس از پله‌ها پایین می‌آمد که نزد شاه برود، اشخاص حاضر اطراف او را گرفته و با گریه و زاری می‌گفتند «سید نیستی، مرد نیستی اگر نروی کار قوام را یکسره کنی.» امام جمعه می‌گفت الان می‌روم پدرش را درمی‌آورم و به حرکت درآمد و وکلای اقلیت که دیدند مردم دور او را احاطه کرده نمی‌گذارند برود، دستور دادند که مردم از او دست برداشته و بگذارند برود شاید زود‌تر نتیجه‌ای بگیرد. بدین ترتیب امام جمعه به طرف دربار رهسپار گردید.

 

 

کریمی خود را می‌زد

 

زنی که طفلش را کشته بودند از پله‌ها پایین آمده و باز با گریه و ناله به هر کسی چیزی می‌گفت تا مقابل نادعلی کریمی نماینده کرمانشاه رسید، به او التماس می‌کرد و بچه خود را از او می‌خواست. نادعلی کریمی هم با او همزبان شده و با صدای بلند شروع به گریه نمود و با مشت به سر خود می‌کوبید و موی خود را می‌کند. عده‌ای به جلو دویده و دست‌های او را گرفتند. دیگر طاقت گریه هم از مردم سلب شده بود و هر یک در حالی که دستمال در مقابل چشمان خود گرفته بودند زاری نموده و ناله می‌کردند. شمس قنات‌آبادی مردم را ساکت می‌کرد و قول می‌داد که کار‌ها درست شود و می‌گفت قوام را به پای دار خواهیم کشید.

 

 

امام جمعه برگشت

 

پس از چند دقیقه امام جمعه مراجعت کرد و یکراست به اتاق شخصی خود رفت؛ پس از کنجکاوی خبرنگاران معلوم شد که ماشین امام به محضی که از در چاپخانه مجلس خارج شده مورد حمله قرار گرفت و شیشه عقب آن را خورد کرده بودند؛ لذا امام جمعه مجبور شده بود که مراجعت کند.

 

 

مکی بیاید

 

مقارن ۱۲:۱۵ دقیقه باز مقداری زخمی و کشته با ماشین به دم مجلس آوردند. مردم از بیرون فریاد می‌زدند «مکی بیاید، مکی بیاید.» مکی پس از چند لحظه جلوی در آمد و یکی از آن میان گفت «آقای مکی نماینده واقعی ملت! این هم یک ماشین دیگر کشته و زخمی، آخر مگر چقدر می‌شود تحمل کرد؟» مکی در جواب گفت: «خاطرجمع باشید که انتقام یک‌یک این خون‌های ناحق را خواهیم گرفت.» سپس مردم به گوشه میدان مقابل مجلس رفته و در کنار لوله‌های مسلسل تانک‌ها که آن‌ها را تهدید می‌کردند، مرتبا فریاد می‌زدند «مرگ بر حکومت ننگین قوام، زنده‌باد دکتر مصدق، پاینده‌باد نمایندگان واقعی ملت.» در این وقت مهندسی حسیبی که از بس فریاد زده و گریه کرده بود، صدایش به شدت گرفته بود، خبرنگاران را صدا زده و گفت که «از اراک هم‌اکنون به من تلفن کردند که در تمام شهر تعطیل عمومی است و ضمنا اظهار داشتند که برای پشتیبانی از برادران تهرانی خود عازم تهران هستند.»

 

 

آمبولانس‌های حمل جنازه

 

صدای شلیک مسلسل و گلوله کماکان ادامه داشت، هر آن آمبولانسی در حالی که از زیادی کشته و زخمی درهایش بسته نشده و نیمه‌باز بود از در مجلس می‌گذشت و هیجان مردم را بیشتر می‌کرد. روی این اصل در همین اوان تظاهراتی مجدد دم مجلس صورت گرفت و شمس قنات‌آبادی مردم را مخاطب قرار داده و قول داد که تلافی این خون‌های ناحق را درآورد. عده‌ای خطاب به مهندس حسیبی از بیرون در فریاد زدند: «آقای مهندس اگر قوام جرات دارد برای گرفتن رای اعتماد به مجلس بیاید.» و یکی دیگر فریاد می‌زد: «من عضو مجمع مجاهدین اسلام هستم و مغز قوام خائن را با یک گلوله پریشان می‌کنم.» مهندس حسیبی به مردم گفت: «محال است که بتوانند صدای ملت را خفه کنند.»

 

یکی دیگر گفت مادرم به من امروز صبح گفت «برو و در راه آبروی وطن و شرف و آزادی هم‌وطنانت شهید شو». مهندس حسیبی گفت: «ای قربان چنین مادران شرافتمندی که حاضرند فرزندان خود را برای حفظ آبرو و حیثیت میهن خود فدا کنند.» یک نفر دیگر گفت: «خائنین از چرچیل دستور گرفتند و قوام خائن را نخست‌وزیر کردند.» مهندس حسیبی می‌گفت: «آقایان خود را خسته نکنید، ما برای ادامه راهی که برای نجات این ملت در پیش گرفته‌ایم به شما احتیاج داریم و تمام اتکایمان به سوی بازوان توانای شماست وگرنه ما بی‌شما چیزی نیستیم، ما کسی نیستیم که از صبح تا به حال شاه چندین بار تلفن کند. ما هرچه هستیم به اتکای شما هستیم و بس. تقاضا دارم که آرام باشید و پی کار خود بروید و خاطرجمع باشید که قوام استعفا خواهد داد.» عده دیگری می‌گفتند قوام باید پای چوبه دار کشیده شود.

 

«مرگ بر قوام خائن» و تظاهرات هر آن رو به تزاید می‌گذاشت. با اینکه صدای گلوله از اطراف به گوش می‌رسید و میدان بهارستان در اشغال مامورین شهربانی و ارتش بود؛ مع‌هذا مردم از هیجان و احساسات خود دست برنداشته و هر آن فریاد خود را رسا‌تر و بلند‌تر می‌کردند. یکی می‌گفت بیشتر افرادی که امروز کشته شده‌اند به دست ستوان یکم فاطمی افسر شهربانی، این مرد خونخوار به قتل رسیدند (باید دانست این افسر خونخوار با خانواده دکتر فاطمی نسبتی ندارد).

 

 

پیش شاه رفتند

 

سی و پنج دقیقه بعدازظهر بود که چهار تن از نمایندگان طرفدار نهضت ملی برای مذاکره با شاه انتخاب شده و به طرف دربار رفتند. این چهار نفر عبارت بودند از: دکتر معظمی، دکتر شایگان، مهندس رضوی، یوسف مشار که با ماشین دکتر شایگان در حالی که به آنتن ماشین یک نوار مشکی آویزان کرده بودند و روی شیشه درشت نوشته شده بود «وکلای جبهه ملی» به طرف سعدآباد عزیمت کردند.

 

 

با فرماندهی نظامی تماس گرفتند

 

در این وقت پارسا خبرنگاران را صدا کرده و گفت: «از طرف نمایندگان طرفدار نهضت ملی آقایان اخگر و ناظرزاده معین شدند که به فرماندار نظامی تلفن کنند که چون عده‌ای از وکلا پیش شاه هستند؛ لذا دستور بدهید از تیراندازی جلوگیری کنند تا نتیجه معلوم شود.»

 

 

تیراندازی قطع شد

 

از ساعت ۱۲:۴۵ دقیقه، صدای تیر کم شد و تا اندازه‌ای سر و صدای گلوله و تانک‌ها کمتر به گوش می‌رسید. در ساعت ۱۳:۳۰ دقیقه پس از چهار ساعت، تیراندازی به طرف مردم خاتمه یافت؛ ولی قوای انتظامی کماکان به حال آماده‌باش باقی بود و هر دقیقه بر تجهیزات آن‌ها اضافه می‌گشت.

 

در این هنگام سرهنگ قربانی که عده زیادی را با اسلحه کمری به قتل رسانیده بود، به داخل مجلس خواسته شد و یکسر به اتاق جلسه نمایندگان نهضت ملی رفت. وی هنوز از در وارد نشده بود که از طرف نمایندگان ملت با مشت و لگد استقبال شد. وی پس از چند لحظه از در بازرسی مجلس فرار کرده و با سرعت از در مجلس خارج شد. شمس قنات‌آبادی و کریمی و خلخالی به دنبال او بیرون آمده و می‌گفتند: «تو را باید ریزریز کرد، شما که خون این ملت را ریختید باید تکه‌تکه‌تان کرد.» قنات‌آبادی را که از شدت عصبانیت نزدیک بود بی‌حال شود عده‌ای به اتاق بازرسی مجلس برده و با پاشیدن آب به سر و صورت او حالش را به جا آوردند. بقایی نیز در این موقع در اتاق بازرسی مجلس بود، در حالی که از سر و رویش عرق می‌ریخت و اشک در چشمان داشت به شهربانی تلفن کرده و گفت: «ارباب کل از بین رفت و نمایندگان پیش شاه رفتند. بی‌خود مردم را نکشید و به کشتار مردم خاتمه دهید.»

 

 

دستورات لازم داده شده است

 

ناگفته نماند که وقتی تیراندازی به شدت ادامه داشت و نمایندگان طرفدار نهضت ملی از هر طرف رئیس را محاصره نموده و از او می‌خواستند که فکری بکند، از طرف رئیس به شاه تلفن شد که مردم را نظامی‌ها و پاسبان‌ها دارند می‌کشند و اگر این وضع ادامه یابد عواقب وخیمی در بر خواهد داشت و تقاضا کرد که دستور لازم به فرمانداری نظامی و شهربانی داده شود که از تیراندازی به سوی مردم خودداری کنند؛ پس از چند دقیقه شاه به مهندس رضوی تلفن کرده و گفت که به فرمانداری دستورات لازم داده شد و آقایان وکلا هم کمک کنند که مردم را متفرق کنند، ولی نه تنها این حرف به موقع اجرا گذاشته نشد بلکه بر تیراندازی اضافه شد.

 

 

یا مرگ یا مصدق

 

کم‌کم از ساعت ۱۳:۱۵ دقیقه صدای تیر و شلیک مسلسل قطع شد و صدای ناله و فریاد مردم نیز به همین نسبت پایین آمد؛ اما دم مجلس هنوز عده زیادی بودند و هر آن بر تظاهرات خود می‌افزودند و در حالی که اطراف آن‌ها را تانک و مسلسل و سرباز و پاسبان احاطه کرده بود باز مردم دست از تظاهرات خود بر نداشته و مرتبا فریاد می‌زدند: «ما تا آخرین قطره خون خود را برای آزادی و سربلندی ایران فدا می‌کنیم. ما مرگ شرافتمندانه را صد بار به این زندگی ترجیح می‌دهیم. مرگ بر حکومت ننگین قوام. زنده‌‌باد مبارزین واقعی ملت. یا مرگ یا مصدق.» به هر صورت تظاهرات کم‌وبیش ادامه داشت و مردم با بی‌تابی منتظر بازگشت ۴ نفر از نمایندگان طرفدار نهضت ملی بودند که پیش شاه رفته بودند.

 

 

چهار نفر نماینده آمدند

 

بالاخره در ساعت ۱۴:۳۰ دقیقه (۲.۵ بعدازظهر) انتظار‌ها به پایان رسید و ۴ نفر نماینده مزبور از کاخ سعدآباد مراجعت کردند. به محضی که در ماشین باز شد خبرنگاران راه آن‌ها را سد کردند. دکتر شایگان در جواب خبرنگاران گفت تا چند دقیقه دیگر نتیجه را از دربار اطلاع خواهند داد و مشار نیز گفت که امیدوار باشید.

 

 

مجددا تجهیزات رسید

 

این خبر نیز به مردمی که در بیرون در زیر آفتاب سوزان و در محاصره توپ و تانک و مسلسل ایستاده بودند رسید و باز تظاهرات شروع شد و مرتبا فریاد «زنده‌باد دکتر مصدق و مرگ بر خائنین» در فضا طنین‌انداز بود؛ اما نکته جالب توجه اینجا بود که با اینکه دستور داده بودند از تیراندازی خودداری کنند و عده‌ای را نیز از سربازان و پاسبانان برده بودند، ولی مجددا در ساعت ۲:۴۵ دقیقه سیل تانک و کامیون و سرباز به سوی بهارستان سرازیر شد و برای سربازان و پاسبان‌هایی که در آنجا ایستاده بودند، فشنگ و تجهیزات تازه‌تری رسید.

 

 

انتظار به سر آمد

 

بالاخره انتظار به سر آمد؛ مقارن ساعت پنج بعدازظهر مهندس رضوی از طرف شاه تلفنی خواسته شد و بلافاصله مهندس رضوی به تلفن‌خانه رفت. او در بازگشت ‌‌نهایت شاد و خندان بود، معلوم بود که نهضت و قیام ملت به نتیجه رسیده است. مهندس رضوی یکسر به تالار حوض‌خانه که محل شور و مشورت نمایندگان طرفدار نهضت ملی بود رفت و پس از چند دقیقه مکی و مهندس حسیبی بیرون از مجلس آمده و طی نطق مهیجی خبر استعفای قوام را دادند.

 

شور و شعفی که از این خبر به مردم دست داد زیادالوصف بود؛ پس از چند دقیقه جمعیت میدان بهارستان و خیابان‌های اکباتان و شاه‌آباد را پوشانید، فریادهای شادی آن‌ها که توام با نام مصدق بود به آسمان می‌رسید. بدین ترتیب جریان تیراندازی و برادرکشی ارتش و شهربانی پس از هفت ساعت و نیم خاتمه یافت و بلافاصله سربازان و پاسبان‌ها و تانک‌ها و کامیون جای خود را به ملت فداکار ایران دادند و به عوض صدای گلوله که تا چند ساعت قبل ادامه داشت، غریو شادی مردم در میدان بهارستان طنین‌انداز بود.

[ad_2]

لینک منبع

احمد خاتمی: باید به کسانی که فرمان امام را اجرا کردند مدال داد

[ad_1]

احمد خاتمی: باید به کسانی که فرمان امام را اجرا کردند مدال داد

تاریخ ایرانی: امام جمعه موقت تهران می‌گوید باید به کسانی که فرمان امام خمینی درباره منافقین را اجرا کردند، مدال داد.

 

آیت‌الله سید احمد خاتمی درباره میتینگ منافقین در فرانسه گفت: نفس اجازه دادن به این جنایتکاران حمایت علنی از تروریسم است و فرانسه با استفاده از مهره‌های سوخته نشان داد که در عرصه سیاسی عقب‌مانده است. داعش امروز مانند منافقین دهه شصت هستند.

 

به گزارش خبرگزاری تسنیم، وی افزود: این همایش یعنی مهر و امضا بر جنایات منافقین و باید کتاب «جزئیات ترور سه پاسدار در دهه شصت» را خواند که دستگاه قضاء این کتاب را در آن دوره چاپ کرده است که چگونه آن‌ها را به شهادت رساندند. متأسفانه برخی در سایت‌ها جای جلاد و شهید را عوض می‌کنند. برخورد با این‌ها و کندن کلک منافقین، از عملیات‌های صالح امام راحل بود و باید به همه آن‌ها که فرمان امام را اجرا کردند، مدال داد.

    

جمعه 30 تير 1396  17:54

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : جمعه 30 تير 1396  23:55:27

[ad_2]

لینک منبع

قیام ۳۰ تیر به روایت فروهر و یزدی

[ad_1]

قیام ۳۰ تیر به روایت فروهر و یزدی

تاریخ ایرانی: ۳۰ تیر ۱۳۵۸، در سالگرد قیام مردم برای بازگشت دکتر محمد مصدق به نخست‌وزیری، خبرنگار تلویزیون با داریوش فروهر، دکتر ابراهیم یزدی و حبیب‌الله عسگراولادی گفت‌وگو کرد که بخشی از این گزارش تلویزیونی در مستند «آقای نخست‌وزیر» آمده است.
 

جمعه 30 تير 1396  14:2

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : جمعه 30 تير 1396  15:29:46

[ad_2]

لینک منبع

مجادله روحانی و رضایی درباره دولت نظامی

[ad_1]

مجادله روحانی و رضایی درباره دولت نظامی



تاریخ ایرانی:
حسن روحانی در این ویدئو که بخشی از مستند «اتاق جنگ» است، از مخالفت خود با محسن رضایی، فرمانده وقت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درباره نظامی شدن دولت برای پیروزی در جنگ می‌گوید. 

چهارشنبه 28 تير 1396  19:47

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : پنجشنبه 29 تير 1396  15:32:44

[ad_2]

لینک منبع

سقوط فاو به روایت روحانی و رضایی

[ad_1]

سقوط فاو به روایت روحانی و رضایی

تاریخ ایرانی: روز ۲۸ فروردین ۱۳۶۷ عراق توانست شبه‌جزیره فاو را که در تصرف ایران بود باز پس گیرد. چنانکه حسن روحانی، معاون جانشین فرمانده کل قوا در مستند «اتاق جنگ» نقل کرده، او وقتی خبر سقوط فاو را به هاشمی رفسنجانی داده، محسن رضایی گفته است: «فاو فقط با بمب اتم ممکن است سقوط کند.»

 

مستند «اتاق جنگ» دیشب از شبکه «مستند» سیما پخش شد. 

 

چهارشنبه 28 تير 1396  16:20

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : پنجشنبه 29 تير 1396  15:43:16

[ad_2]

لینک منبع

شاهنشاه: با آن‌ها که می‌خواهند زود ثروتمند شوند، سخت خشن هستیم

[ad_1]

شاهنشاه: با آن‌ها که می‌خواهند زود ثروتمند شوند، سخت خشن هستیم

روزنامه اطلاعات – ۲۷ تیر ۱۳۵۵

 

چهارشنبه 28 تير 1396  14:55

 اخبار مرتبط

آخرين تاريخ بازديد : پنجشنبه 29 تير 1396  15:36:37

[ad_2]

لینک منبع

شهید عباس دوران؛ خلبانی که آسمان عراق را ناامن کرد

[ad_1]

نیروی هوایی ارتش در دفاع مقدس توانست با خلق حماسه‌های متعدد، پیروزی‌های گسترده‌ای را برای کشورمان رقم بزند و حتی با ارائه اطلاعات لازم به سایر نیرو‌ها، به طور غیرمستقیم زمینه پیروزی‌های دیگری را هم رقم بزند. در میان عملیات‌های متعدد این نیرو، می‌توان به چند عملیات شاخص اشاره کرد که توسط خلبانان شجاع کشورمان به نحو احسن به اجرا درآمد و فداکاری و شجاعت کارکنان نهاجا را به نمایش گذاشت. عملیات «بغداد» یک نمونه از عملیات‌های شاخص نیروی هوایی است که به لحاظ نحوه اجرا و ازجان‌گذشتگی خلبانان دلیر کشورمان، نمادی از دلاورمردی شهدای این نیرو به شمار می‌آید.

 

سرلشکر شهید عباس دوران در این عملیات توانست با بهره‌گیری از توان بالای پروازی‌اش، به عمق بغداد نفوذ کند و در یک اقدام متهورانه برنامه‌ریزی صدام برای برگزاری یک کنفرانس مهم جهانی در این کشور را به هم بزند. صدام پیش از جنگ و در اجلاس سران عدم تعهد در هاوانا، میزبانی بغداد را برای اجلاس بعدی به عهده گرفته بود تا ژست یک صلح‌طلب را به نمایش بگذارد. او گفته بود: «هیچ خلبان ایرانی جرات نزدیک شدن به آسمان بغداد برای برهم زدن این اجلاس را ندارد.»

 

وقتی تلاش‌های دیپلماتیک ایران برای تغییر محل اجلاس عدم تعهد به نتیجه نرسید، نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران بر اساس دستور مسئولان، درصدد انجام حملاتی به بغداد برآمد تا نبود امنیت این شهر برای برگزاری اجلاس را ثابت کند. عباس دوران برای جلوگیری از تشکیل کنفرانس سران غیرمتعهد‌ها در اواسط تیرماه سال ۱۳۶۱ ماموریت یافت تا پایتخت عراق را ناامن کند.

 

در ۳۰ تیر ۱۳۶۱ شش خلبان نیروی هوایی با سه فروند هواپیمای جنگنده برای این عملیات آماده شدند. یکی از این خلبانان عباس دوران بود. هدف آن‌ها بمباران پالایشگاه «الدوره» بغداد و همچنین عبور از آسمان این شهر بود.

 

خلبانان کشورمان پس از انهدام پالایشگاه یادشده، در آسمان بغداد مورد هدف پدافند بسیار قوی دشمن قرار گرفتند که در این میان یک هواپیما با خلبانی اسکندری توانست به میهن بازگردد؛ اما هواپیمای دوران مورد اصابت چند گلوله ضدهوایی و موشک قرار گرفت؛ به‌ طوری که از دم هواپیما تا محل قرار گرفتن کابین خلبان آتش گرفت. در این هنگام، منصور کاظمیان خلبان کابین عقب به درجات و نشانگر‌ها نگاه کرد و متوجه شد که از کار افتاده‌اند؛ بنابراین تصمیم گرفت دستگیره خروج اضطراری خودش و دوران را بکشد، لحظاتی بعد وی در پی کشیده شدن دستگیره انفرادی خروج اضطراری کابین عقب، به بیرون پرتاب شد؛ اما عباس دوران با صرف‌نظر کردن از خروج اضطراری، هواپیمای فانتوم صدمه‌دیده خود را که در آتش می‌سوخت، با هدف ناامن جلوه دادن شهر بغداد، به هتل محل برگزاری هفتمین دوره اجلاس سران جنبش غیرمتعهد‌ها کوبید و به این ترتیب توانست مانع از برگزاری این اجلاس مهم در کشور عراق شود.

 

فرا رسیدن ۳۰ تیرماه، سالروز این عملیات غرورآفرین بهانه‌ای شد تا در نشستی با همرزمان آن شهید، به واکاوی این عملیات بپردازیم. امیرسرتیپ خلبان بازنشسته رضا رمضانی، امیر سرتیپ خلبان بازنشسته اکبر توانگریان و امیرسرتیپ خلبان بازنشسته منصور کاظمیان در این نشست به تشریح عملیات بغداد و اهمیت پیروزی ایران در آن می‌پردازند.

 

 

اهمیت لغو کنفرانس

 

امیرسرتیپ خلبان بازنشسته رضا رمضانی در ابتدای این نشست با تاکید بر اینکه عملیات «بغداد» که منجر به لغو برگزاری کنفرانس عدم تعهد شد، نمادی از تمامی عملیات‌های نیروی هوایی در جریان دفاع‌ مقدس است، می‌گوید: نیروی هوایی در دوران دفاع مقدس عملیات‌های وصف‌ناپذیری را به مرحله اجرا درآورد که به‌ طور حتم می‌توان از عملیات بغداد به عنوان نماد تمامی عملیات‌های هوایی خلبانان تیزپرواز کشورمان یاد کرد.

 

وی سپس به شناسایی و رصد تحرکات دشمن، قبل از آغاز رسمی جنگ در ۳۱ شهریور ۵۹ اشاره می‌کند و می‌افزاید: قبل از آغاز رسمی جنگ و تجاوز آشکار رژیم بعث عراق به کشورمان، ارتش صدام طی چند مرحله دست به تجاوز به خاک ایران زد و نیروی‌ هوایی بر اساس وظیفه ذاتی‌اش توانست با این تجاوزها مقابله کند که حتی در ۱۵ تیرماه سال ۵۹ و قبل از آغاز رسمی جنگ ما شاهد به شهادت رسیدن شهید باستانی بودیم و حتی قبل از ۳۱ شهریور شهید حسین لشکری هنگام مقابله با تجاوز عراق به خاک ایران، به اسارت نیروهای عراقی درآمد و تا پایان جنگ در اسارت دشمن باقی ماند و به این ترتیب سیدالاسرای دفاع ‌مقدس نام گرفت.

 

رمضانی در ادامه به بی‌توجهی مسئولان وقت نسبت به گزارش‌های نیرو‌ی ‌هوایی مبنی بر تحرکات نظامی عراق اشاره می‌کند و می‌گوید: متاسفانه در آن زمان توجهی به این گزارش‌ها نمی‌شد و حتی یک ‌بار بنی‌صدر شخصا در آن مناطق حضور یافت تا تحرکات را مشاهده کند. وی می‌افزاید: پس از آغاز رسمی جنگ و تجاوز جنگنده‌های عراق به مناطق مختلف کشورمان، نیروی ‌هوایی بلافاصله وارد عمل شد و به‌عنوان نخستین نیرو، پاسخ محکمی را پس از گذشت ۲.۵ ساعت به عراق داد. در این عملیات جنگنده‌های ایران از پایگاه‌های همدان و بوشهر به پرواز درآمد و چند پایگاه هوایی رژیم بعث را مورد هدف قرار دادند. همچنین فردای آن روز یعنی اول مهرماه، عملیات ویژه نیروی هوایی با عنوان ۱۴۰ فروندی اجرا شد و طی آن ۱۴۰ فروند جنگنده ایران از پایگاه‌های هوایی کشورمان اعم از دزفول، بوشهر، همدان و تبریز به پرواز درآمدند و پس از حضور در آسمان عراق، صدام را متوجه قدرت نیروی هوایی کشورمان کردند. این موضوع موجب تعجب همه شد، زیرا گمان بر این بود که نیروی هوایی پس از پیروزی انقلاب اسلامی، ناکارآمد شده است و دیگر توانایی ندارد و نمی‌تواند به روزهای اوج برسد ولی اجرای این عملیات متهورانه به همه ثابت کرد که خلبانان نهاجا با بهره‌گیری از مهارت‌های خود می‌توانند به بهترین نحو، حافظ کشور باشند و در این راه، از هیچ تلاشی دریغ نخواهند کرد و جان خود را هم فدا خواهند کرد.

 

خلبان پیشکسوت دوران دفاع مقدس همچنین از عکسبرداری از مناطق مختلف عملیاتی در طول دفاع مقدس و ارائه آن به مسئولان دفاعی کشورمان، انتقال نیرو و مجروحان و کاهش قدرت هوایی عراق به عنوان دیگر اقدامات و دستاوردهای خلبانان نهاجا در دفاع مقدس یاد می‌کند و می‌گوید: علاوه بر این موضوعات نیروی هوایی با اجرای موفق عملیات‌ انهدام پالایشگاه‌ها و سکوهای نفتی عراق توانست این کشور را از لحاظ اقتصادی هم دچار مشکل کند. همچنین با حفاظت از آسمان کشورمان، از قطع شدن صادرات نفت کشورمان جلوگیری کردند و به هواپیماهای عراقی حتی اجازه ندادند یک روز هم در روند صادرات ما، اخلال ایجاد کنند.

 

وی در ادامه با تشریح عملیات بغداد و حماسه‌آفرینی شهید عباس دوران، می‌گوید: تیرماه سال ۶۱ و پس از آنکه تلاش سیاسی برای جلوگیری از برگزاری اجلاس عدم تعهد در عراق به نتیجه نرسید، قرار بر این شد که این کار با یک اقدام نظامی به نتیجه برسد که طی آن دکتر ولایتی وزیر خارجه وقت با ارسال نامه‌ای، موضوع را به رئیس‌جمهوری وقت اعلام کرد. در آن نامه تاکید شده بود که سرنوشت محل برگزاری کنفرانس سران را یک حرکت نظامی می‌تواند مشخص کند و اهمیت برگزاری این کنفرانس برای بغداد کمتر از حفظ خرمشهر پس از اشغال آن برای صدام نیست.

 

وی تاکید می‌کند: به این ترتیب مسئولان کشور به بررسی موضوع با اقدام نظامی علیه عراق پرداختند. نتیجه بررسی‌ها این بود که به هر نحو ممکن باید بغداد دچار ناامنی شود، لذا به لحاظ اینکه از راه زمینی امکان انجام این مهم، بسیار سخت و با تلفات سنگین همراه بود، تصمیم گرفته شد نیروی هوایی وارد عمل شود. بر این اساس و پس از طرح‌ریزی فرماندهان، قرار بر این شد که جنگنده‌های ایران پالایشگاهی در اطراف بغداد را مورد هدف قرار دهند و پس از عبور از آسمان بغداد، به کشور بازگردند تا به این ترتیب نا‌امن بودن آسمان عراق را به رغم ادعای کذب صدام، به اثبات برسانند.

 

رمضانی با تاکید بر اینکه انجام این عملیات باید توسط خلبانانی که از مهارت بالایی برخوردار بودند، اجرا می‌شد، می‌افزاید: به همین منظور، از بین خلبانانی که بالا‌ترین ساعت پروازی و مهارت را داشتند، چند خلبان زبده شامل عباس دوران، محمود اسکندری، کاظمیان، توانگریان و باقری فرا خوانده شدند و طرح‌ریزی عملیات بغداد با مهارت خاصی آغاز شد، زیرا در جریان آن باید چهار خلبان سوار بر دو جنگنده «اف‌ ۴» از لایه‌های مختلف ضد هوایی در عراق عبور می‌کردند تا به پالایشگاه و بغداد برسند.

 

این خلبان پیشکسوت نهاجا که اکنون در مرکز مطالعات و پژوهش‌های نظری نیروی هوایی مشغول انجام وظیفه است و اجرای چند عملیات از جمله طریق‌القدس، ۱۴۰ فروندی، بیت‌المقدس و فتح‌المبین و… را در پرونده کاری‌اش دارد، همچنین با اشاره به دلاورمردی خلبانان نهاجا، تاکید می‌کند: نیروی هوایی و خلبانان نگاهشان به امام‌(ره) بود و صداقت را در ایشان می‌دیدند، لذا عمل به دستورات بنیانگذار جمهوری اسلامی ایران را همواره مورد نظر داشتند.

 

 

ویژگی‌های ممتاز شهید دوران

 

امیرسرتیپ دوم خلبان بازنشسته اکبر توانگریان در ادامه این نشست، به تبیین عملیات بغداد و بیان اهمیت آن می‌پردازد و می‌گوید: صدام در آن زمان قصد داشت با برگزاری کنفرانس غیرمتعهد‌ها، در وهله نخست قدرت خود را به رخ جهان بکشاند و همچنین امنیت عراق را به رغم جنگ با کشورمان به نمایش بگذارد ولی با اجرای عملیات بغداد و اقدام و خلاقیت شهید عباس دوران و دیگر هم‌رزمانش نتوانست به هدف خود برسد و به این ترتیب بار دیگر کشورمان با این اقدام نهاجا، بر جبهه کفر پیروز شد و حقانیت خود را به اثبات رساند.

 

وی با تشریح جزئیات عملیات بغداد، تاکید می‌کند: بر اساس برنامه‌ریزی‌های به عمل آمده در این عملیات، قرار بود دو فروند جنگنده «اف۴» به عراق اعزام شوند و محاسبات به عمل آمده، بیانگر این واقعیت بود که امکان بازگشت یک فروند از جنگنده‌ها به کشور صفر درصد و جنگنده دیگر ۵۰ درصد است. بر همین اساس خلبانانی که در این عملیات شرکت می‌کردند باید عدم بازگشتشان برای آن‌ها اهمیتی نداشته باشد و همچنین از توانمندی و مهارت بالا و فوق‌العاده‌ای برخوردار باشند؛ پس از احصای این موارد، انگشت انتخاب به سمت عباس دوران نشانه رفت، زیرا این خلبان هم از مهارت بالایی به لحاظ حضور در عملیات‌های متعدد جنگی برخوردار بود و هم اینکه عدم بازگشت برای او مهم نبود و حاضر بود در راه عزت و عظمت کشورش جان خود را هم فدا کند.

 

وی می‌افزاید: روزی که من به همدان منتقل و فرمانده گردان شدم، محوریت کار خود را، حفظ عباس قرار دادم و دلیل آن هم، مهارت بالای او و کارنامه پرافتخارش با ۱۰۴ ساعت پرواز جنگی بود، لذا نمی‌خواستم او را از دست بدهم و قصد داشتم از وجود این شهید بزرگوار در عملیات‌های حساس و خاص بهره ببرم.

 

توانگریان با بیان اینکه من و عباس هم‌دوره و از زمان تحصیل در دانشکده خلبانی و آمریکا با یکدیگر دوست بودیم، تاکید می‌کند: عباس که از تصمیم من ناراحت بود، چند بار سراغم آمد و تاکید داشت تا به ماموریت اعزام شود ولی من با بیان دلایلی، اجازه نمی‌دادم تا اینکه یک‌دفعه وقتی درخواست خود را مطرح کرد، متوجه حلقه اشک در چشمانش شدم که دلیل این موضوع هم، علاقه وافر آن شهید برای حضور در عملیات و جانفشانی برای مردم و کشورش بود.

 

پیشکسوت دفاع مقدس در ادامه می‌گوید: وقتی عباس برای حضور در عملیات بغداد انتخاب شد، از شهید خضرایی خواستم به جای او، من به این ماموریت بروم. ایشان سپس با رئیس عملیات ستاد و سرهنگ هوشیار تماس گرفت و درخواست من را مطرح کرد ولی ایشان تاکید کرد که عباس دوران حتما باید در این عملیات حضور داشته باشد و به عنوان لیدر به خدمت بپردازد.

 

وی در ادامه می‌گوید: بر اساس برنامه‌ریزی به عمل آمده و در سحرگاه ۳۰ تیرماه ۱۳۶۱، سه فروند «اف۴» به همراه ۶ خلبان روی باند پرواز حاضر شدند و قرار بر این شد که اگر هواپیمایی هنگام برخاستن با مشکل مواجه شود، دو جنگنده دیگر به طرف بغداد به پرواز درآیند.

 

در این عملیات دوران شماره یک و لیدر بود و من شماره ۲ و خلبان محمود اسکندری شماره ۳ بود. وقتی به طرف جنگنده‌های روی باند می‌رفتیم، به عباس گفتیم هر وقت هنگام اجرای عملیات لازم شد، با کشیدن دستگیره خروج اضطراری، هواپیما را ترک کن ولی او گفت من این کار را انجام نمی‌دهم. دقایقی بعد سه جنگنده روی باند به حرکت درآمدند که خوشبختانه هواپیمای دوران با مشکل مواجه شد، من بلافاصله به خلبان اسکندری گفتم «برو جلو».

 

لحظاتی بعد شهید یاسینی از داخل برج کنترل به من اعلام کرد چتر جنگنده من باز شده است و نمی‌توانم بروم. در همین هنگام خطرناک‌ترین صحنه کار پروازی‌ام را با عبور جنگنده دوران از فاصله کمتر از یک متری‌ام دیدم و متوجه شدم جنگنده دوران پس از رفع عیب، به پرواز درآمده است.

 

وی می‌گوید: به این ترتیب دو فروند جنگنده «اف۴» با هدایت خلبانان دوران و اسکندری و همچنین خلبان دومی منصور کاظمیان و خلبان باقری به طرف بغداد به پرواز درآمدند و من نتوانستم در این عملیات حضور یابم. توانگریان با ابراز تاسف از اینکه در این عملیات موفقیت‌آمیز دوست قدیمی خود را از دست داده است، تاکید می‌کند: در محیط کار و پرواز، هیچ شخصی به اندازه من به شهید دوران نزدیک نبود، عباس راه خود را آگاهانه انتخاب و در این راه مقدس، جان خود را هم فدا کرد.

 

وی می‌افزاید: عباس دل و جرات عجیبی داشت و مرگ برای او اصلا مهم نبود و تنها مسئله‌ای که برایش اهمیت داشت، رسیدن به هدف والایش یعنی دفاع از کشورش و شهادت بود که به نحو احسن توانست دین خود را به مملکت و مردم ادا کند.

 

خلبان پیشکسوت دفاع مقدس در ادامه با بیان خاطره‌ای از دوست و همرزم قدیمی‌اش، تاکید می‌کند: عباس از درجه اعتقادی بسیار بالایی برخوردار بود که البته در ظاهر هیچ شخصی متوجه آن نمی‌شد بلکه در رفتارهای دوستانه، می‌توانستیم به آن پی ببریم که بعد از نحوه شهادتش و جانفشانی او، همگان متوجه دلاورمردی و شجاعت مثال‌زدنی عباس شدند. به خاطر دارم یک دفعه همراه او برای بمباران گمرک خرمشهر که هنگام اشغال در اختیار عراقی‌ها بود، به منطقه اعزام شدیم. من لیدر و عباس شماره ۲ بود. در طول عملیات چندین بار با او صحبت کردم و هر دفعه که به او می‌گفتم «عباس کجایی؟»، می‌گفت: «برو، من هم دارم می‌آیم.» پس از بمباران مواضع دشمن، به پایگاه بازگشتیم و من به سراغ خلبان کابین عقب او رفتم و گفتم شما کجا بودید که من شما را نمی‌دیدم؟ آن خلبان گفت ما در ارتفاع ۱۵۰۰ پا و سرعت ۳۵۰ مایل در حال پرواز بودیم و هر لحظه می‌گفتم الان هواپیمای ما را می‌زنند. سپس سراغ عباس رفتم و دلیل این آرامش خاطر هنگام پروازها را از خود او جویا شدم. عباس که دل نترسی داشت، گفت که وقتی با جنگنده به پرواز درمی‌آید یک هاله اطراف هواپیمایش را دربر می‌گیرد و مانع دیده شدن جنگنده و اصابت موشک و گلوله می‌شود. در حقیقت عباس با توانایی و مهارت بالای خود می‌توانست دشمن را فریب دهد و از مهلکه به سلامت عبور کند.

 

وی همچنین با تاکید بر اینکه عباس دوران یک خلبان ممتاز بود، تاکید می‌کند: در آن زمان و در حالی که هنوز بیش از دو سال از آغاز جنگ نگذشته بود، عباس به لحاظ نمایش توانمندی‌هایش، توانسته بود ۱۰۴ ساعت پرواز جنگی را در پرونده پرافتخار کاری‌اش به ثبت برساند که هیچ خلبانی موفق به کسب این موفقیت نشد و با اجرای عملیات بغداد میزان پرواز جنگی او به ۱۰۸ ساعت رسید.

 

 

منبع: روزنامه اطلاعات

[ad_2]

لینک منبع

خاتمی با نگاه کیهانی مشکل داشت

[ad_1]

فهیمه نظری

 

تاریخ ایرانی: استعفای سید محمد خاتمی از وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی که در ۲۷ تیر ۱۳۷۱ توسط آیت‌الله هاشمی رفسنجانی، رئیس‌جمهور وقت پذیرفته شد، اوج مناقشه نیروهای انقلابی بر سر رویکردهای فرهنگی بود؛ نیروهایی که هر کدام فرهنگ را از زاویه‌ای متفاوت می‌دیدند و برای آن نسخه‌ای جداگانه داشتند. خاتمی در استعفانامه خود هشدار داد که «مخالفت با نظرات امام از موسیقی آغاز می‌شود ولی به همین‌جا ختم نخواهد شد و خدا آن روز را نیاورد» و قضاوت درست و همه‌جانبه در باب سیاست‌ها، برنامه‌ها و فعالیت‌های فرهنگی را به وجدان و آگاهی داوران منصف واگذار کرد. او شکسته شدن مرزهای قانونی، شرعی، اخلاقی و عرفی را به منزله خروج کار از روال منطقی و مشروع دانست که در نتیجه فضایی ناسالم و آشفته پدید می‌آید که «فوری‌ترین اثر آن دل‌زدگی و عدم امنیت اندیشمندان و هنرمندان سالم و صاحب شخصیت و حتی مؤمن و شیفته انقلاب و اسلام است.»

 

خاتمی جمود و تحجر و واپس‌گرایی را بزرگترین آفت حکومت و نظام به قدرت رسیده دینی عنوان کرد و از هاشمی خواست با پذیرش استعفا، دفاع از حقوق و آزادی‌های مشروع جامعه و افراد را «در موقعیتی تازه و به صورتی دیگر» انجام دهد. ۲۵ سال پس از استعفای خاتمی، مصطفی تاج‌زاده، معاون وقت امور بین‌الملل وزارت ارشاد در گفت‌و‌گو با «تاریخ ایرانی»، این استعفا را به دلیل تضاد دو تلقی از تهدیدات آتی نظام می‌داند که یکی از تهاجم فرهنگی انذار می‌داد و دیگری درباره تحجر هشدار می‌داد.

 

***

 

نگاه امام خمینی به عرصه فرهنگ از چه منظری بود؟

 

دو سال پایانی عمر بنیانگذار نظام به لحاظ فرهنگی مصروف مبارزه با آن چیزی شد که ایشان آن را اسلام تحجر، اسلام آمریکایی، اسلام سرمایه‌داری و در یک کلام اسلام قشری‌نگر، ظاهربین و سطحی‌گرا می‌خواندند و آن را بزرگترین خطر برای آینده کشور و جمهوری اسلامی ارزیابی می‌کردند. البته حوادثی که بعدها به شکل‌گیری طالبان و داعش در کشورهای منطقه منجر شد، نشان داد که نگرانی ایشان کاملا بجا بود؛ چراکه وقتی دین به حوزه مناسبات سیاسی و اجتماعی وارد می‌شود، یکی از بزرگترین آفت‌هایش همین برداشت‌های قشری، متحجرانه و خوارج‌‌گونه از دین، جامعه و انسان است؛ برداشت‌هایی که می‌توان نمونه‌های آن را امروز به طور مشخص در طالبان، القاعده، داعش و گروه‌های مشابه آن‌ها مشاهده کرد.

 

 

آیا بعد از درگذشت حضرت امام این نگاه ایشان پیگیری شد؟

 

بعد از درگذشت رهبر فقید انقلاب جهت‌گیری‌های فرهنگی کشور به گونه اساسی دچار تغییر شد. در این زمان بزرگترین خطری که در سیاست‌های کلان برای کشور ترسیم ‌شد، خطر غرب‌گرایی و بعدها سکولاریسم بود و خطر تحجر مورد تاکید بنیانگذار جمهوری اسلامی تحت‌الشعاع اندیشه‌ای قرار گرفت که معتقد بود تهدید استراتژیک، تهاجم فرهنگی غرب از طریق جریان روشنفکری است. آقای خاتمی، وزیر ارشاد اما بینش خود را داشت و روش و منش مدیریتی‌اش عمدتا مبتنی بر همان نگاه نخست بود. ایشان اعتقاد داشت خطر اصلی از درون ما را تهدید می‌کند و دیگران تنها زمانی می‌توانند به ما لطمه وارد کنند که از درون آسیب‌پذیر باشیم، در غیر این صورت تلاش‌های آن‌ها در این زمینه ثمری نخواهد داشت.

 

 

استعفای آقای خاتمی از وزارت ارشاد به همین دلیل بود؟

 

در آن زمان جزوه‌هایی در روزنامه کیهان تهیه شد و موجی به راه افتاد که نشان می‌داد بی‌بندوباری، فساد و ترویج غرب‌گرایی به معنای ولنگاری در کتاب، فیلم، مطبوعات و… کشور غوغا می‌کند. هدف اصلی آن بود که آزادی‌های قانونی شهروندان را هر چه بیشتر محدود کنند. آقای خاتمی با این نگاه کیهانی مشکل داشت و راه‌حل را نه در ایجاد محدودیت که در شکوفایی فرهنگی و در نتیجه در مصونیت می‌دید. در آن زمان به دستور رهبری برای بحث درباره این موضوع کمیته‌ای در شورای عالی امنیت ملی زیر نظر آقای روحانی تشکیل شد و از صاحبنظران مختلف دعوت به عمل آمد؛ اما هیچ سند جدی و مدرک قابل قبولی دال بر وجود یک حرکت سازمان‌یافته در عرصه فرهنگی درون مراکز مورد اتهام به‌ دست نیامد و هنوز نیز به دست نیامده است؛ چراکه ما با گرایش‌های فرهنگی و فکری مختلف مواجه بوده و هستیم و نه با یک هسته مزدور یا جاسوس بیگانگان! البته این سخن بدین معنا نیست که در کشور ما جاسوس وجود ندارد یا بیگانگان درصدد جاسوسی نیستند؛ بلکه آنچه به عنوان حرکت سازمان‌یافته، توسط سرویس‌های جاسوسی غرب در عرصه فرهنگ و هنر ایران مطرح می‌شد، پایه‌ای نداشت و هنوز هم بعد از ۳۰ سال چیزی به دست نیامده است.

 

به هر رو آقای خاتمی زیر بار چنین نگاهی نرفت و بر این بود که اگر رهبری در مجموع از آن حمایت می‌کند، بهترین راه پیش رو استعفا از وزارت ارشاد است؛ تصمیمی که آقای هاشمی با آن مخالف بود. ایشان به آقای خاتمی توصیه می‌کرد که در این زمینه‌ها با رهبری بحث نکند – به ویژه در جلساتی که دیگران نیز حضور داشتند – هر چه رهبری می‌گویند، بگوید سمعا و طاعتا و سیاست‌های خود و دولت را در عرصه فرهنگ و هنر دنبال کند. آقای خاتمی که مخالف چنین شیوه‌ای بود، در نهایت سوم خرداد ۱۳۷۱ استعفا داد و پس از مدتی، آقای هاشمی نیز استعفایش را پذیرفت. طنز تاریخ آنکه آقای خاتمی در سوم خرداد سال ۷۶، یعنی دقیقا پنج سال پس از استعفای تاریخی خود به ریاست‌جمهوری رسید. امروز پس از گذشت دقیقا ربع قرن از آن تاریخ، مطالعه دقیق استعفانامه ایشان به خوبی روشن می‌کند که اختلاف نظرها بر سر چه موضوعاتی بود و کدام جریان می‌تواند بگوید ما درک عمیق‌تری از جامعه و جهان و نیز پیش‌بینی درست‌تر و همه‌جانبه‌تری از آینده داشتیم.

 

 

در همین باره بخوانید:

 

استعفای خاتمی از ارشاد؛ تجلیل لاریجانی از روحانی فرزانه

[ad_2]

لینک منبع

دولت باید انحصارطلب باشد

[ad_1]

تاریخ ایرانی: برگرفته از روزنامه «صبح آزادگان» – ۲۵ تیر ۱۳۵۹

 

با حجت‌الاسلام هادی غفاری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در اتاقی که به واقع به اندازه یک تنهایی خالی بود به گفت‌و‌گو نشستیم؛ با‌‌ همان سادگی که یادآور صفای روستاست. او با خانواده‌اش در یک اتاق سه در چهار زندگی را می‌گذراند با یک فرش ماشینی و لوازم بسیار ساده یک زندگی در سطح طبقه سه‌ای‌ها، گویی که در حجره‌ای تنگ در مدرسه علمیه، در دوران طلبگی، اما با یک دنیا صفا و صمیمیت، پاکی و ایمان که معیار‌های ما در اسلام همین‌هایند. هادی غفاری از چهره‌هایی است که علی‌رغم انگ‌ها و تهمت‌ها نشان داد همچنان که خودش می‌گوید یک طلبه ساده خمینی است و با تمام وجودش به اسلام عشق می‌ورزد. در اتاقش یک عکس از امام بود و یک عکس از پدرش، همانی که در زیر شکنجه به امامش حسین پیوست و محشور با شهدای کربلا شد. غفاری از چهره‌هایی است که همیشه با مردم بود و با جوانان مستضعفی که شور و شوق انقلاب و اسلام در رگ‌هایشان تمامی فقر مادی‌شان را تحت‌الشعاع دارد. سابقه مبارزاتی‌اش بر کسی پوشیده نیست، حماسه‌ساز منبرهای داغ در مساجد تهران و شهرستان‌ها و همچنان هم برای انقلاب مبارزه می‌کند. خدایش نگه دارد.

 

با وجود زندگی ساده و عدم امکانات مالی در هنگامی که روزنامه در زیر فشار تحمیلی مالی از طرف آقای میناچی و تبلیغات شدید سو از سوی بسیاری از گروه‌ها و شخصیت‌هاست به روزنامه کمک کرد و می‌دانیم که این را از خرج روزانه‌اش برید و به ما هدیه کرد؛ هدیه‌ای که برایمان از تمامی بودجه وزارت ارشاد و از عظمت کاخ نخست‌وزیری و… نیز بیشتر می‌ارزد، اصلا از تمامی سرمایه‌های دنیا نیز بیشتر ارزش دارد. به حرمت و ارزش قلم‌های کهنه و نیم‌شکسته‌مان و به قداست ایمان و به عشقمان به انقلاب و امام از او تشکر می‌کنیم و برایش توفیق آرزو داریم. متن مصاحبه را در زیر می‌خوانید.

 

***

 

با در نظر گرفتن تاکیدی که امام در مورد وحدت دارند نظر شما در مورد وحدت چیست و رکن وحدت را در میان جناح‌های مذهبی چگونه می‌توان ایجاد کرد؟

 

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم، مسئله وحدتی که امام مطرح می‌کنند، از مقولاتی است که زمینه مفهومی آن را با خود همراه دارد به این معنی که امام وقتی می‌گویند وحدت، وحدت در جهتی است و برای تحقق بخشیدن به جریانی است؛ بنابراین وقتی می‌گوییم وحدت، امام می‌گوید وحدت، روندگان راه امام هم می‌گویند وحدت. این از جمله مقولاتی است که به منظور حرکت به سوی خدا شکل می‌یابد. با این تعریف کسانی که برایشان مسئله خدا مطرح نیست و حرکت به سوی خدا برایشان عنوانی ندارد، استثنای منقطع هستند و این‌ها از ریشه و اساس در این رابطه نیستند. اگر بیاییم این مسئله را جدا و به قطعاتی تقسیم کنیم گاه وحدت برای ارزش دادن به نهادهای خاکی و خونی است، روابط قومی و قبیله‌ای است، در اینجا وحدت برای حفظ روابط ایلی است و طبیعی است کسانی که از این ایل خارج هستند در این وحدت جا نمی‌گیرند یا می‌گوییم وحدت برای برپا نگه‌داشتن این دانشگاه، کسانی که خارج از محدوده این دانشگاه هستند از ریشه در این وحدت جا نمی‌گیرند؛ بر این اساس امام وقتی می‌گوید وحدت، به دنبال آن هدفی مطرح است و همه ما و شما و همه مردم و حتی ملت‌های مستضعف دنیا می‌دانند سخنان امام محورش روابط ایلی و قبیله‌ای و حتی روابط خاکی و خونی هم نیست، آنچه که مطرح است مسئله ایدئولوژی و نجات همه مستضعفین می‌باشد. در این صورت کسانی در این وحدت جا می‌گیرند که مسئله ایدئولوژی، آن هم ایدئولوژی توحیدی در جهت رسیدن به کمال مطلق و نجات و به اصطلاح علما «فلاح» مطرح باشد.

 

آنچه که تا به حال در ایران گذشت، نشان داد که وقتی امام می‌گوید «وحدت» مخاطبش چه کسانی هستند. طبیعی است که انسان‌ها در مورد مسائل عقیدتی حتی در مورد مسئله واحدی امکان دارد که اختلاف سلیقه‌ها و اختلاف نظر‌ها و اختلاف دیدگاه‌هایی داشته باشند که‌ گاه این اختلاف‌ها به حدی جزئی است که می‌شود با کمی تخفیف و ایثار از بین برد که اگر این اختلاف‌ها از میان برود با وحدت ایدئولوژیکی و تشکیلاتی می‌توان بزرگترین قدرت‌ها را اگر شکمشان به قدر شکم فیل باشد هم گسست. این است که امام فریاد می‌زند وحدت، بعضی‌ها از این وحدت یک نتیجه نامطلوبی می‌گیرند و پیام وحدت را چماقی می‌کنند و به سر هر کسی که از خط اصیل می‌خواهد دفاع کند می‌کوبند در حالی که ما فراموش نمی‌کنیم جمله امام را در مصاحبه معروف ایشان با روزنامه «لوموند» (چاپ پاریس)، در حالی که وحدت به معنی ظاهری سخت مورد نیاز است مخصوصا از دید شبه‌روشنفکران و با بعضی ایدئولوژی‌های انحرافی و التقاطی حداقل وحدت استراتژیک مطرح است یا وحدت تاکتیکی، منتها امام دقیقا اشاره می‌کنند به این مسئله که ما با مارکسیست‌ها هیچ‌گونه همکاری نخواهیم داشت آن هم در سال ۵۶–۵۵ که شاه هنوز در اریکه قدرت است؛ بنابراین وقتی که امام می‌گوید وحدت و روندگان راه امام هم از آن حمایت می‌کنند، وحدت بر محوری باید استوار باشد. آنچه که امروز برای ما مهم است فقط مسئله ایران و مرزهای ایران نیست، مسئله حرکت به سوی خداست. در این صورت همه کسانی که بر این محور وحدت عقیده دارند باید وحدت عمل هم داشته باشند اما چگونه می‌توان این وحدت کلی را به دست آورد؟ باید بیاییم موقعیت حساس خودمان را در دنیا در برابر ابرقدرت‌ها و دشمنان داخلی و عواملی که این انقلاب منافع آن‌ها را به خطر انداخته است حفظ بکنیم. وقتی حفظ کردیم از آن طرف بیاییم آنچه را که قبل از انقلاب به عنوان ایثار عمل می‌کردیم حالا ضرورتش را حس کنیم و اگر ضرورت ایثار از یک طرف و ضرورت تشکل در برابر قدرت‌های بزرگ و جلاد چه در داخل و چه در خارج را از طرف دیگر حس کنیم فکر می‌کنم این زمینه‌ها ما را به وحدت دعوت خواهد کرد.

 

 

در مورد بنیاد «الهادی» بگویید. فعالیت‌های این بنیاد تاکنون چه بوده و در آینده چه برنامه‌هایی دارد؟

 

بنیاد الهادی تاکنون بسیاری از برادران و خواهران جوانمان را در رشته‌های فرهنگی، هنری و نظامی یاری داده در این رابطه سه چهار بار متوالی به اردوگاه‌های مختلف و نیز چند بار به پادگان‌های گوناگون به سرپرستی خود برادران وابسته به بنیاد برای تعلیمات سخت نظامی برده‌اند، حتی یکی دو نوبت به منظریه قم رفتیم برای عادت به تشنگی و گرسنگی با آذوقه بسیار اندک. باید یادآوری کنم که افراد به طور داوطلبانه این آذوقه را انتخاب کرده بودند. هر کس داوطلبانه امکانات کمی برای خود آورده بود به طوری که شاید برای ۲۴ ساعت فقط یک وعده غذا یا قدری بیشتر. البته ما امکانات استثنایی در ماشین‌ها با خود داشتیم که اگر کسی نتوانست دوام بیاورد امکاناتی داشته باشیم؛ ولی معمولا قرار ما این بود که روحیه گذشت، ایثار و مقاومت را برادران و خواهرانمان تمرین کنند به اضافه اینکه بنیاد در جریانات سیاسی گوناگون موضع خودش را، جهت‌های خودش را قاطعانه اعلام کرده است من‌جمله در مورد حرکت‌های امام بعد از پیروزی انقلاب، رفراندوم جمهوری اسلامی، مجلس خبرگان قانون اساسی، ریاست‌جمهوری و مجلس شورای اسلامی. در این موارد مواضع خود را مشخص کرده است، دقیقا آنچه را که امام اعلام کرده است. البته وقتی که می‌گوییم دقیقا به معنی نسبی آن است نه مطلق و کامل چون این‌گونه که امام می‌اندیشد خیلی بالا‌تر است از آنچه به ذهن ما می‌آید و غیر از این بنیاد در منطقه به عنوان یک عامل انتظامی هم عمل کرده البته مدتی است که با شکل گرفتن قوای انتظامی و قانونی، تعطیل‌ شده یعنی دوران انقلاب پایگاهی بوده و بعد از پیروزی انقلاب حتی برای ۸-۷ ماه محل استقرار برادرانی بوده است که منطقه را در محدوده این حوالی بایستی زیر پوشش کنترلی خودشان درمی‌آوردند. الان هم بنیاد مشغول تاسیس یک شرکت تعاونی است منتها شرکت تعاونی که سهام آن بدون سود است، سهام مجانی بلاعوض فقط با این فرق که افراد حق خرید دارند از فروشگاه برای پایین آوردن قیمت‌ها در منطقه‌مان. به هر حال اگر امر بشود برای کارهای بزرگتری حاضریم اما الان که دستمان در منطقه کار می‌کند ساختمانی در حال ساختن است‌‌ همان جنب مسجد برای ایجاد تعاونی که چند روز دیگر تعاونی افتتاح می‌شود. البته کارهای دیگری که این بنیاد کرده است کارهای فرهنگی است که از طریق فرستادن کتاب و افراد به شهر‌ها و روستاهای مختلف که بحمدالله‌تعالی موفق بودیم. تعدادی از دوستانمان همین الان در بابلسر، بعضی‌ها در کردستان، بعضی‌ها در آذربایجان، بعضی‌ها در جنوب ایران مشغول کارند، کار فرهنگی هم می‌کنند. البته در آینده اگر امکانات ما بیشتر شد کارهای بیشتری انجام خواهیم داد به عنوان مثال تاسیس کلاس‌های آموزش دبیر البته نه به معنای دولتی آن به معنی آموزش به اصطلاح متفرقه، آموزش فوق برنامه و برنامه‌های دیگری که ان‌شاءالله اگر امکاناتی در اختیارمان گذاشتند انجام خواهیم داد…

 

 

در مورد چگونگی همکاری‌تان با بنیاد و در مورد هماهنگی کار نظامی بنیاد با سپاه پاسداران بیشتر توضیح دهید.

 

البته بنیاد با سپاه هماهنگ است. بنیاد را مجموعه‌ای از دوستانمان اداره می‌کنند که یکی از آن‌ها من هستم. البته بیشتر در مورد کارهای فکری با من مشورت می‌کنند و من هم تا آنجا که از دستم بربیاید به آن‌ها کمک می‌کنم و از لحاظ مالی هم سخت در مضیقه هستیم. من یک بدشانسی هم دارم و آن این است که پولدار‌ها سراغ من نمی‌آیند. در گرداگرد من معمولا دوستان دانشجو، محصل، کارگر، کارگرهای ساده یا کارمندان ساده‌ای که گاهی اوقات حتی باید به آن‌ها کمک کنیم؛ حتی در شلوغ‌ترین جلسات دانشجویی ما با چند هزار جمعیت اگر کمک بخواهیم هفتصد، هشتصد تومان بیشتر جمع نمی‌شود و این‌ها همه‌شان بی‌پول هستند، مثل خود من.

 

 

در مورد فعالیت‌هایتان در شمال توضیح دهید، چرا از حاکمیت شرع در شمال استعفا کردید؟

 

روی هم سه مطلب تاثیر گذاشته که من مجبور شدم استعفا دهم: مطلب اول بعد از اینکه به بابلسر رفتم، طبیعی است یک عده عوامل فئودال، فئودال‌های بزرگ، زمین‌خواران و متکاثر‌ترین عمده رباخواران بزرگ، سرمایه‌دارانی که سرمایه‌هایشان را از طریق وابستگی به غلامرضا و دیگران به دست آوردند و لذا طبیعی است که من باید رودرروی این‌ها می‌ایستادم و در این رابطه کارهای من بسیاری را خوش نخواهد آمد و اینجا و آنجا شایعات درست خواهند کرد. در جریان ویلا‌ها آمدند گفتند که پاسدار‌ها ریخته‌اند در ویلا‌ها و در یخچال طالبی بوده و خورده‌اند آن هم پاسداری که می‌رود به کردستان دودستی جانش را تقدیم می‌کند حالا شایعه درست کنند که رفتند نیم کیلو طالبی خوردند! آدمی که بخواهد این‌جوری طالبی بخورد نمی‌رود که پاسدار بشود. نمی‌خواهم بگویم پاسدار‌ها پیغمبرند؛ اما کسی است که با جانش بازی می‌کند و عاشقانه برای شهادت می‌آید. این‌ها قضایای اتهامی است برای اینکه جریان را از کار بیندازند. بعد از باز پس گرفتن ویلا‌ها و زمین‌های فراوان که بیش از ۷۰–۶۰ هزار هکتار می‌شد و از آن‌ها باز پس گرفتم، این‌ها اینجا و آنجا دست به تشبث‌هایی زدند. این تشبث‌ها از یک طرف و از طرف دیگر چون من اهل اینکه بنشینم این‌ها را به خبرگزاری‌ها بدهم و یک‌یک تلفن کنم این‌ها را بزرگ بکنم و بگویم بیایید عکس بیندازید به این خبرگزاری به آن خبرگزاری بدهم، نیستم. سرم را انداختم پایین و کار خودم را می‌کردم. این‌ها با جلب نظر دست‌اندرکاران با توجه به اطلاعات بدی که به آن‌ها می‌رساندند نسبت به ما شاید این‌طور درست کرده بودند که در منطقه از دم همه سرمایه‌داران را گرفتند و از دم هر کس یک متر زمین داشت گرفتند. این یک ناحیه فشار از طرف دیگر.

 

بعضی کارهایی که انجام می‌شد با سیاستی که شبه سیاست آقای بازرگان است و گا‌ها از بعضی رده‌های بالا هم سرچشمه می‌گیرد فراوان ما را مورد مذمت قرار داد که «این ویلا‌ها را گرفته»، «چه کسی به تو گفت این ویلا‌ها را بگیری»، «چرا این کار را کردی»، دائما پوست هندوانه زیر پای من انداختند. من دیدم که دیگر نمی‌توانم بیش از این تحمل بکنم. از طرفی بعضی ارگان‌ها بودند که باعث خدشه‌دار شدن امضای من که با نام قاضی‌ زیر ورقه را امضا می‌کردم باید بعد از آن اجرا شود، باعث بی‌ارزش ‌شدن امضای قاضی می‌شدند. عدم همکاری آن‌ها سبب می‌شد که نتوانیم کار بکنیم.

 

البته از یک طرف هم ما مجموعه‌ای از روحانی‌نماهای غیرصالح را خلع لباس کردیم که این نیز برای بعضی‌ها خوش نیامد و در این مورد انتقاداتی به من شد که اگر فرصت داشتم حاضر بودم پرونده کسانی را که خلع لباس کردم نشان بدهم. کسانی بودند که حتی سوادشان آن‌قدر نبود امضا کنند و این‌ها ۱۳ سال به عنوان روحانی مطرح بودند. یکی از این‌ها اصلا سواد خواندن و نوشتن نداشت و سالیانی بود که امام جماعت یک مسجد بود، حتی حمد و سوره را هم بلد نبود بخواند. یکی از آن‌ها بود که در معامله قاچاق مواد مخدر هم بود. یکی دیگر رفتارش در منطقه مطابق با شئونات روحانیت اسلام انقلابی نبود؛ رفتارش جلف بود مثل بچه‌های اشراف دائما به فکر زندگی اشرافی و برخورد غیرانسانی و کلاشی بود. این مجموعه را ما خلع لباس کردیم. من خلع لباس کردم البته در حضور علمای مبارز منطقه که در تمام مراحل حکمی که به این منظور نوشته شد و در دادگاه تمام علمای مبارز منطقه حضور داشتند. من نیامدم دادگاه را به تنهایی تشکیل دهم. به هر حال بعد از حکم قاضی کسانی من‌باب دوستی‌ها یا خویشی‌ها بر خلاف فرمان امام نمی‌گذاشتند که مستقل عمل کنیم. هر روز سفارشاتی از این و از آن و چون من نماینده مردم هستم در مجلس شورای اسلامی طبیعی بود که نمی‌توانستم به طور کامل به این مسائل رسیدگی کنم و الان هم با توجه به جوی که در همین هفته قبل در بابلسر به وجود آمد و مردم ریختند که فلانی باید برگردد و مسائل دیگری که تظاهرات کردند و طومارهای فراوان، به من تلفن کردند که آقا برگردید و بیایید گفتم که من نخواهم آمد مگر اینکه امام امر کند. اگر امام امر کردند در هر کجا و به هر کاری حاضرم عمل کنم و همه نیرو‌هایم را در آن راه بگذارم اما به شرط آنکه امام امر کند در آن صورت خواهم آمد. فعلا استعفا دادم و بحمدالله استعفایم هم پذیرفته شده.

 

 

آیا با انتشار فعالیت‌هایتان در مطبوعات و دیگر رسانه‌های گروهی، این خود حمایت مردم را برمی‌انگیخت و تبلیغات ضد انقلاب هم خنثی می‌شد و نتیجتا شما در کارتان بیشتر موفق بودید؟

 

اگر شما می‌آمدید منطقه‌ای که من قاضی شرع بودم می‌دیدید که دادگاه صبح ساعت هشت شروع می‌شد و گاهی تا دوازده ادامه داشت. اکثرا ساعت ۴ صبح می‌خوابیدم، ۴ صبح نماز را می‌خواندم گاهی اوقات می‌خوابیدم و یک ساعت بعد اذان می‌شد و بلند می‌شدم نماز می‌خواندم. باز می‌خوابیدم و یک ربع به هشت بیدار می‌شدم، ۲ ساعت، ۳ ساعت، حداکثر ۴ ساعت که حتی چهار ساعت نمی‌خوابیدم. گاه می‌شد که ما کیفرخواست‌ها را درباره متهمین ساعت ۴ بعد از نیمه‌شب می‌نوشتیم. دیگر فرصتی نبود که بنشینیم با این روزنامه با آن روزنامه و با این خبرنگار با این رادیو [صحبت کنیم]. حتی چند بار از من خبرنگار‌ها وقت خواستند، گفتم که همین یک ساعت را هم اگر من بتوانم به پرونده ۴ تا فئودال، ۳ تا نزول‌خوار، ۴ تا سرمایه‌داری که حق کارگر‌ها را بلعیده و خورده‌اند برسم خیلی بهتر خواهد بود. با این حال باز هم مردم منطقه سخت حمایت می‌کردند که این حمایت هنوز ادامه دارد، طومارهایی که حتما شنیدید و یا روزنامه شما نوشتند. در هر حال فرصت اینکه بنشینم و تبلیغات بکنم نداشتم.

 

 

با توجه به پیام‌های اخیر امام در نظر ندارید افراد و یا ارگان‌هایی که با عدم همکاری و ممانعت عملا سدی در مسیر فعالیت‌های شما ایجاد کرده بودند افشا کنید؟

 

در مورد کسانی که کارشکنی می‌کردند ان‌شاءالله در شرایط مقتضی اسامی‌شان را افشا خواهم کرد. در مورد عدم همکاری ارگان‌ها هم باید بگویم البته در منطقه خودمان همه ارگان‌ها با ما کار می‌کردند. در این منطقه حتی من شهربانی هم راه انداخته بودم، ژاندارمری را هم به راه انداخته بودم. ارتش را در آن منطقه به راه انداخته بودم. ارگان‌ها با ما کار می‌کردند بلکه این ارگان‌ها از تهران و نواحی مختلف مثلا بنیاد مستضعفان همکاری نداشت بنیاد علوی همکاری نداشت و بعضی دیگر بنیاد‌ها مجموعا نمی‌توانستند ما را یاری کنند.

 

 

از مجلس بگویید. جناح‌های مجلس و ترکیب مجلس چگونه است و شما مجلس را چگونه می‌بینید؟

 

من یک تحلیل خیلی جدی راجع به مجلس دارم که در این فرصت نمی‌توان تشریح کرد ولی در یک سخنرانی عمومی این کار را خواهم کرد. من مجلس را کلا به پنج جریان تقسیم می‌کنم: یک جریان، جریان لیبرال‌ها و سازشکارهاست. یک جریان، جریان مرموزهاست، نمایندگان مخفی و آشکار گروه‌های سیاسی. یک جریان، جریان بی‌خط‌ها و کسانی است که معلوم نیست خطشان چیست مثل کویری هستند که خطی خاص ندارند. یک جریان، جریان تقریبا می‌شود گفت ساده‌ها که صادق‌اند اما ساده هستند و جریان پنجم خط امام که مشخصا خط، جهت، جبهه، ایدئولوژی و جهت‌گیری‌های سیاستشان مشخص است.

 

این‌ها هر کدام مختصاتی‌ دارند و محورهایی که برای روشن شدن این‌ها باید یک بحث مفصلی کرد و امیدوارم باز برای همین روزنامه (آزادگان) یک بار مفصل یا بنویسم و یا بیایید مطرح کنم و کاملا توضیح دهم که در این سوال نمی‌گنجد و این خود یک سوال مفصلی است؛ اما من این را می‌خواهم بگویم که شاید مجموعه آن چهار جریان بیش از ۲۰ درصد کل مجلس نباشد؛ یعنی آن ۴ جریان روی‌هم‌رفته بیش از ۲۰ درصد نیستند و بقیه که با هم کل مجلس را تشکیل می‌دهند در خط امام‌اند، گذشته سیاسی و عقیدتی آن‌ها روشن است و به خاطر همین گذشته عقیدتی حتی اگر روزی در اقلیت هم باشند زبان، بیان و قلمشان باز است. این‌ها به دلیل گذشته روشنشان می‌توانند بی‌هیچ پرده‌پوشی حرفشان را بزنند. در حالی که هستند کسانی از آن چهار جریان که در زندگی‌شان به هر حال لکه‌های تاریک و روشنی هست، اشکالاتی هست، خطاهایی چه سیاسی چه ایدئولوژیکی هست و نمی‌توانند به عنوان حتی یک نیروی سیاسی در مجلس پایشان را از گلیم خودشان فرا‌تر بگذارند؛ چراکه این‌ها اگر اصرار بر مطلبی بورزند با توجه به گذشته نه چندان روشنشان می‌شود به سادگی در مورد اصرار آن‌ها بر یک جریانی شک کرد و همین شک کافی است که انگیزه‌ای باشد برای اینکه مردم در آن مسئله خاص تعمقی داشته باشند، عمیق باشند و موضعشان را در برابر آن مسئله خاص اعلام کنند. مجموعا من امیدوارم که مجلس به خصوص با تصفیه‌های اخیری که شد نه با تصفیه‌ای که در آینده خواهد شد که قطعا فکر می‌کنم باز هستند ۳-۲ نفری که با توجه به عملکرد‌هایشان در گذشته و با توجه به پایگاه‌های عقیدتی – سیاسی‌شان نتوانند شرکت بکنند و نباید شرکت بکنند و این کمکی خواهد بود به اینکه جبهه اسلام بتواند در مجلس بهتر عمل کند. البته همه مسلمان‌اند علی‌الظاهر؛ اما اسلام به معنی عملکردهای ایثارگونه‌اش و امام‌گونه‌اش مورد نظر است.

 

 

نظرتان راجع به گروگان‌ها چیست و فکر می‌کنید مجلس چه تصمیمی در این باره خواهد گرفت؟

 

با توجه به تضادهای عجیب‌وغریبی که در این مسئله هست، نظر دادن راجع به آن مشکل است. بافت مسئله خیلی پیچیده است. از یک طرف این‌ها به هر حال پاره‌ای جاسوس، پاره‌ای تفنگدار دریایی که حق حضور در ایران را نداشتند، به عنوان نمونه همین امروز (روز مصاحبه) رفته بودم یکی از تعمیرگاه‌های بزرگ از کمبود لوازم یدکی (که ماشین‌های بزرگ راه‌سازی و صنعتی که سخت بدان نیازمند است) می‌نالیدند و عامل یا یکی از عوامل مانع ورود این لوازم یدکی به ایران را حل نشدن مسئله گروگان‌ها می‌دانستند. آن‌ها حتی خواستار سریع‌تر حل شدن مسئله گروگان‌ها بودند اما من از آنجایی که ممکن است متهم به ساده‌اندیشی شده باشم در این مورد خیلی ساده می‌اندیشم. من معتقدم که این ضرب‌المثل را بگذاریم جلوی رو و روی آن فکر بکنیم. از قدیم می‌گفتند شترسواری دولادولا نمی‌شود؛ کسی که می‌خواهد سوار شتر بشود نمی‌تواند هم سوار شتر بشود و هم طوری سوار بشود که مردم نبینند. ما اگر بخواهیم از آمریکا‌‌ رها شویم و به یک استقلال سیاسی – اقتصادی برسیم ناگزیر باید چوب ناملایمات و گذراندن سختی‌های فراوان را بر خود هموار کنیم و این زخم‌ها، درد‌ها، ورشکستگی‌ها و گرسنگی‌ها را می‌توانیم با ایثار تحمل کنیم و بپذیریم. در این صورت من معتقدم و فکر می‌کنم که مجلس باید این‌ها را محاکمه بکند و در صورت ثبوت جرمشان با توجه به حقوق قضایی اسلام و با توجه به آیین دادرسی اسلام بر اساس معیارهای اسلامی بی‌ترس و بی‌واهمه از تهدیدهای آمریکا، جدی و مصمم تصمیم‌های لازم گرفته بشود.

 

 

نظرتان در مورد دولت چیست؟ دولت آینده از نظر شما بر اساس چه معیارهایی باید انتخاب شود؟

 

مشخصات دولت آینده را قدری می‌توان با مشخصات و عملکرد دولت گذشته به دست آورد و دولت موقت با توجه به اینکه آغاز انقلاب بود به خوبی می‌توانست از پشتیبانی ۳۶ میلیون نیروی پرخاشگر انقلابی و بااحساس اسلامی و شور درونی و شعور ایدئولوژیک برخوردار باشد اما دولت موقت به واسطه کج‌فهمی‌اش و بعد تشخیصش و یکسری وابستگی‌های فکری، سیاسی و ناخالص بودن انتخاب‌هایش دیدیم کشور را به ورطه سقوط کشاند. من معتقدم که دولت بازرگان اگر تا امروز دوام آورده بود، قطعا ما امروز ساقط شده بودیم. خدا حتی به ما رحم کرد که زود‌تر این دوره تمام شد. دولت آینده فکر می‌کنم مهمترین خصیصه‌اش باید این انحصارطلبی باشد و من اینجا می‌خواهم از اصلی دفاع بکنم که ما را به آن اتهام بد جلوه می‌دهند. من نه‌ تنها این اتهام را رد نمی‌کنم بلکه از این اتهام «انحصارطلبی» استقبال می‌کنم. دولت آقای بازرگان یک معجونی بود، آش شله‌قلمکاری بود از جبهه ملی کذایی که اغلب سردمداران آن کارخانه‌دار‌ها و بازاریان و گردن‌کلفت‌های اقتصادی هستند که جملگی خانه‌هایشان شمال شهر با استخرهای آن‌چنانی و زندگی مرفه. آن‌گونه که هم شما می‌دانید و هم من و هم خواننده این سطور. از یک طرف بعضی افراد انقلابی همچنین مخلوط بودند از بعضی گروه‌های سازشکار سیاسی‌کار؛ دولتی که آدم‌های عجیبی از لحاظ عقیدتی مثل یونسی که وابسته به حزب توده است ایشان می‌شود استاندار کردستان و پیداست که این آدم ۸۰۰ میلیون تومانی که می‌گیرد توسط عراق به کلاشینکف تبدیل خواهد کرد. احتمالا این را به طور قاطع عرض نمی‌کنم. ما گفتیم و حالا هم می‌گوییم که گذشته تلخ دولت موقت باید تجربه‌ای باشد و این دفعه دولت باید انحصارطلب باشد، انحصارطلب نه به معنی فردی آن بلکه به این معنا که هر کس برای خودش فکر کند مطلقا، انحصار مکتبی یعنی کل وزیران، نخست‌وزیر، استانداران و کسانی که در بافت این دولت‌اند [مثل] فرمانداران، شهرداران، بخشداران و مدیران کل روسای ادارات کلا همه آن‌ها باید از خالص‌ترین و ناب‌ترین افراد ایدئولوژی‌دار این جامعه باشند و در مسائل قبل از آنکه به تخصص فکر بکنیم به ایمان بیندیشیم. پدر جامعه انقلابی‌مان در اثر پرداختن به این مسئله تخصص و این ارزش‌های کشکی غرب‌گرایانه درآمده که در صدر فلان اداره، در سر فلان وزارتخانه، فلان آقایی که چهل سال سابقه مدیریت داشت گذاشتند که ایشان دارای مدیریت و سابقه است در حالی که به دلیل نداشتن خط دقیق ایدئولوژیک سیاسی اسلامی مشاهده کردید که چگونه ما را فلج کرد. این است که من معتقدم دولت آینده باید تمام وزرایش مدیرانش و روسایش و خود نخست‌وزیر مومن به آن خطی باشند که امروز من و تو و همه ما به نام خط امام می‌فهمیم البته نه در زبان [بلکه] در عمل؛ چراکه خیلی‌ها خودشان را به امام منصوب کرده بودند ولی دیدیم امام در این سه، چهار پیام اخیر آن‌چنان توی دهانشان زد که عقل از کله‌شان نزدیک بود بپرد و دود از مغزشان. آن‌ها با آن دو، سه پرخاش انقلابی و دلسوزانه امام دیدند که خط امام یعنی چه. باید در انتخاب نخست‌وزیر این پیام‌های اخیر امام را بگذارند پیش رو و دقیق مطالعه کنند و بر اساس آنچه که در پیام‌ها آمده است انتخاب کنند.

 

 

نظرتان در مورد تشکیل کنفرانس بررسی جنایات شاه و این کنفرانس اخیر در مورد حل مسائل افغانستان و به طور کلی سیاست خارجی کشورمان چیست؟

 

من ارادتی و علاقه‌ای به بررسی و تشکیل چنین کنفرانس‌هایی مطلقا ندارم. این‌ها بیشتر به این کنفرانس‌های فرمایشی شبیه هستند تا کنفرانس‌های انقلابی. البته اگر کنفرانس‌هایی تشکیل بشود و نمایندگان خود نهضت‌ها شرکت داشته باشند از آن استقبال می‌کنم مثل آن برنامه‌ای که در لانه جاسوسی تشکیل شد که همه نهضت‌های آزادی‌بخش شرکت داشتند. از این نوع جریان‌ها استقبال می‌کنم و می‌پذیرم اما حتی شرکت در جریان‌هایی مثل بررسی جنایات آمریکا در ایران و تشکیل این‌ها را یک موضوعی بی‌فایده می‌دانم چراکه این‌ها دردی را دوا نخواهد کرد؛ اما سیاست خارجی ایران باید بر اساس‌‌ همان شعاری باشد که مردم در سیلاب خون و رگبار گلوله به زبان آورد «نه شرقی، نه غربی، جمهوری اسلامی»، یعنی عدم تعهد به یک معنی و تعهد به معنی دیگر. تعهد در برابر همه مستضعفین دنیا و عدم تعهد در برابر ابرقدرت‌ها. این می‌تواند خط‌مشی سیاسی ما را در روابط خارجی مشخص بکند؛ چراکه همه قدرت‌های دنیا همه آن‌هایی که در خط اسلام عمل نمی‌کنند، این‌ها با ما بیگانه هستند، چه شرقی چه غربی. ما پدرکشتگی خاصی با هیچ یک از این متقاهرین نداریم، همه این‌ها یا مستقیما عامل امپریالیسم‌اند یا دست‌نشاندگان امپریالیسم. متکاثرین در جو ولو درجه دوم و سوم باید رابطه ما با آن‌ها بر اساس آنچه از سوره توبه و آیات گوناگون دیگر می‌فهمیم – که می‌فرماید «لنیجعل الله الکافرین علی المسلمین سبیلا» خدا هیچ حاکمیتی را از ناحیه کفار بر مسلمین نمی‌پذیرد – باشد و ما بر اساس عدم تعهد باید سیاست خارجی‌مان را پی‌ریزی کنیم.

 

 

شما از نزدیک با مسئله فئودال‌ها و سرمایه‌داران درگیر بودید. برای حل این مشکل چه طرحی پیشنهاد می‌کنید؟

 

شورای انقلاب طرحی را ارائه داده که به نظر من بسیار انقلابی است و اگر عمل بکنند و نترسند و بلافاصله از آن طرف هیات هفت نفره پیش‌بینی‌شده در تصویب‌نامه، زمین‌ها را در اختیار کشاورزان قرار بدهد مسئله فئودال‌ها در سراسر ایران حل می‌شود؛ یعنی اصلاحات ارضی اسلامی بر اساس آنچه که در قانون مصوبه شورای انقلاب آمده است. زمین‌های بایر و موات از مالکیت خارج است، زمین‌های زمین‌داران بزرگ باید در اختیار بقیه کشاورزان قرار داده بشود. به این ترتیب می‌توانیم این‌ها را از دست فئودال‌ها بگیریم و بدهیم به کشاورز‌ها. با این قید که روی آن کار کنند که باز دوباره رابطه استعماری فئودال – رعیت به وجود نیاید و از طریق اصلاحات ارضی اسلامی این مسائل حل خواهد شد.

 

 

با این مسائلی که شما در مورد فئودال‌ها و سرمایه‌داران مطرح کردید در شمال چرا عمدتا مارکسیست‌ها با شما مخالف بودند، علت مخالفت چیست؟

 

برای اینکه مارکسیست‌ها اغلب بچه فئودال هستند و در ایران ما اصلا مارکسیست غیرآمریکایی نداریم (وی ضمن اشاره به دو برادری که بعد از ورود ما آمده بودند گفت) این دو برادر الان از شمال آمده‌اند. سوال کنید به خوبی می‌دانند همه کسانی که در صف بد‌ترین کمونیست‌ها قرار دارند بچه فئودال‌ها هستند و حتی یکی از فئودال‌های بزرگ، دوازده چریک فدایی استخدام کرده بود که ما را از پیش پای خود بردارد و این طبیعی است که منافعشان از این طریق تامین می‌شود. شما الان برای روزنامه‌تان از نظر مالی در مضیقه هستید و پنج ریالی را روی آسمان با تیر می‌زنید. این‌ها هر روز این همه بیانیه و اعلامیه و کلا امکانات و مادیاتشان را از کجا می‌آورند؟ یا مستقیم از آمریکا می‌گیرند یا از این فئودال‌ها به گروه‌های چپ و منحرف، مومنین که خمس و زکات نمی‌دهند، دولت هم که به این‌ها پول نمی‌دهد، این‌ها یا باید بانک بزنند یا از کار‌تر دریافت کنند یا برژنف یا هواکوفنگ و یا مستقیما از فئودال‌ها و من فکر می‌کردم که فئودال‌ها نزدیکترند و بهتر می‌توانند کمک کنند در این جهت. اتحاد این‌ها را در کردستان کاملا مشاهده می‌کنیم. اتحاد این‌ها را در مناطق زیادی از ایران مثل سیستان و بلوچستان می‌بینیم که در راس هرم، خان است – فئودال – و بعد از آن هم فرزندانشان که شبه‌روشنفکر هستند و اکثرا چپی.

 

 

از زندگی پدر شهیدتان و خاطراتی که با ایشان داشتید بگویید.

 

من مجموعا از پدرم در یکی دو مصاحبه حرف‌هایی زدم و چون پدر من هستند البته شهدا اختصاص و در انحصار کسی نیستند فکر می‌کنم بس است. به هر حال من قبلا گفتم که پدرم یک طلبه بود. مراحل علمی را طی کرد به درجه اجتهاد رسید، تقلید نمی‌کرد و در مبارزات همه جا ایشان را دیدیم و بار‌ها وقتی از خود او سوال می‌کردیم، می‌گفت من یک طلبه هستم و اگر از من بپرسید من می‌گویم او یک شهید از هزاران شهیدی است که برای نجات اسلام جان خویش را در طبق اخلاص تقدیم کردند.

 

 

پیام یا رهنمودی به عنوان نماینده مردم دارید؟

 

من ابتدا می‌خواستم پیام کوچکی به همه خبرنگاران و روزنامه‌ها داشته باشم که این‌ها به خاطر تیراژ، به خاطر پول استقلال، شرف و حیثیت خود را در راه بیگانه فدا نکنند. این‌ها نیایند به خاطر منافع چند روزه دنیا با حیثیت، استقلال و شرف یک امت بلکه نه تنها یک امت که ایران امروز محور همه مبارزات مستضعفین بازی نکنند. بیایند به وظیفه انسانی – اسلامی‌شان پی ببرند و مسائل را از دیدگاه مسئولیت خدایی‌شان بررسی کنند. یک پیامی هم دارم به برادران و خواهران روزنامه آزادگان که من معتقدم این روزنامه یکی از معدود روزنامه‌های اسلامی است که امروز در خط انقلاب حرکت می‌کند. قبل از آمدن شما من با خانواده‌ام صحبت می‌کردم که اگر پول شخصی داشتم (چون حتی یک ریال پول شخصی ندارم) حاضر بودم که به این روزنامه کمک مالی بکنم. تنها کاری که می‌توانستم بکنم این بود که از دوستانم امروز خواستم کمک مالی به این روزنامه بکنند تا به عنوان یک پول ناچیزی حداقل برای ادامه راه این روزنامه که این روزنامه را در خط اسلامی می‌دانم کمکی کرده باشم. نشد تا بالاخره از اینجا و آنجا توانستم از جزئی پول‌هایی که در زندگی‌ام هست مبلغ ناچیزی را کنار بگذارم و می‌خواهم به عنوان یک کمک ناچیز برای ادامه راه روزنامه از من بپذیرند و بدانند امروز روزی نیست که مردم مسائل سیاسی را نفهمند. روزنامه‌ها مطلبی را که می‌نویسند، تیترهایی را که می‌زنند، اختلاف‌ها و انحراف‌هایی را که دامن می‌زنند مردم می‌فهمند. این‌ها می‌توانند هم استعمارگران فکری باشند و هم گشایندگان راه روشن‌بینی باشند و امیدوارم روزنامه شما با توجه به حرکتش بعد از جریان انحلال آیندگان بتواند در خطی که پیش گرفته حتی باز‌تر و روشن‌تر حرکت کند.

 

یک پیامی هم دارم به همه برادران و خواهرانی که با دسیسه‌های گروه‌های انحرافی به خصوص سازمان مجاهدین خلق ایران به انحراف فکری و عقیدتی کشیده شدند. بیایند یک بار دیگر اسلام ناب را از طریق متدینین و متعهدین و روشنفکران اسلامی مطالعه کنند تا بلکه به آغوش اسلام و مردم مسلمان برگردند و بدانند که اگر به آغوش مردم برگردند مردم سخت از آن‌ها حمایت خواهند کرد و در پایان می‌خواهم به مردم بگویم که با این گروه‌ها خصمانه برخورد نکنند، در برخورد با این‌ها خشونت نداشته باشند که آن‌ها رشد می‌کنند. جواب ایدئولوژی بر‌تر است، یک راه است و آن اینکه این‌ها را دعوت به بحث آزاد کنیم تا در بحث آزاد هم مردم، هم خودشان و هم ما همه بفهمیم که آن‌ها چه می‌گویندو ما چه می‌گوییم و حتی خودشان هم بفهمند به چه معتقدند و مردم چه می‌گویند و باید بدانید که اگر در بحث‌های آزاد شرکت نکردند مردم خواهند فهمید و این‌طور استنباط خواهند کرد که این گروه‌های منحرف سیاسی خود از کسانی هستند که زمینه چماق‌داری را به وجود می‌آورند. خداوند همه ما و شما را هدایت کند. والسلام.

[ad_2]

لینک منبع

سعید امامی خودکشی نکرد

[ad_1]

تاریخ ایرانی: بی‌شک پرسش‌های فراوانی در ذهن بسیاری از افراد درباره حجت‌الاسلام علی فلاحیان، وزیر اطلاعات دوره سازندگی وجود دارد؛ از انتقاد اصلاح‌طلبان به خفقان مطبوعات در آن دوره گرفته تا ماجرای سعید امامی و بعد‌ها قتل‌های زنجیره‌ای در دوره اصلاحات که بسیاری از نقش فلاحیان در آن سخن به میان آورده‌اند. اما نظر خود فلاحیان در این باره چیست؟ آیا او این اتهامات را می‌پذیرد؟ در پس پرده مرگ سعید امامی چه گذشته است؟ ماجرای اتوبوس ارمنستان چه بود؟ او درباره ماجرای رستوران میکونوس و انفجار آمیای آرژانتین چه می‌گوید؟ همه این‌ها سوالاتی است که حسین دهباشی در نوبت اخیر برنامه «خشت خام» از فلاحیان پرسیده است. او در این گفت‌و‌گو از اعدام‌های سال ۶۷ هم سخن به میان آورده است؛ ماجرایی که هنوز درباره آن پرسش‌های فراوانی مطرح می‌شود. «تاریخ ایرانی» بخش‌هایی از این گفت‌و‌گوی تصویری را انتخاب کرده که متن آن را در ادامه می‌خوانید.

 

***

 

ماجرای هفتم تیر را چگونه ارزیابی می‌کنید؟ من در گفت‌و‌گویی که با آقای بنی‌صدر داشتم ایشان می‌گفتند انفجار دفتر حزب جمهوری اسلامی نمی‌توانست کار یک گروه چریکی مثل منافقین باشد، بلکه یک اقدام برنامه‌ریزی‌شده بود، در حالی که آن‌ها چنین تجهیزاتی را در اختیار نداشتند. شما این سخن را تایید می‌کنید؟

 

بنی‌صدر شاید نداشت؛ ولی منافقین داشتند. منافقین امکانات فراوانی داشتند، چون با کشورهای خارجی هم مرتبط بودند.

 

 

از‌‌ همان زمان مرتبط با کشورهای خارجی مرتبط بودند؟

 

بله و بیشتر اتهاماتشان سر همین بود. انفجاری مهیب بود به ویژه چون مجاهدین نفوذی داشتند، آرام‌آرام توانسته بودند تی‌ان‌تی فراوانی به داخل ببرند.

 

 

چطور آن‌ها هیچ وقت مسئولیت این عملیات را گردن نگرفتند؟ البته بعدا در صحبت‌های محرمانه‌ای که فیلم‌هایش بیرون آمد و الان هم ما در اختیار داریم، نزد صدام گفتند که ما این اقدام را انجام داده‌ایم. ما هم می‌دانیم این کار را کرده‌اند؛ اما چرا هیچ موقع مسئولیت قبول نکردند؟

 

چرا. عواملی که در آنجا این کار‌ها را انجام دادند از جمله کلاهی و… به این موضوع اعتراف کردند.

 

 

کلاهی مگر دستگیر شد؟

 

خب در مصاحباتشان اعتراف کردند.

 

 

کلاهی پس از این ماجرا مصاحبه‌ای داشت؟

 

وقتی پیدا شد، در آلمان بود. آن‌ها به عنوان افتخاراتشان از این فاجعه نام می‌برند.

 

 

کلاهی الان کجاست؟ آیا شما اطلاع دارید؟ زنده است یا نه؟

 

من الان اطلاعی از کلاهی ندارم، این‌ها بیشتر اروپا هستند. کادرهای منافقین در فرانسه و اروپا پخش هستند.

 

 

بنی‌صدر با اختلافی بسیار بالا نسبت به رقبای خود در نخستین انتخابات ریاست‌جمهوری ایران رای آورد. وقتی بنا بر عزل وی شد، طرفداران او چگونه جمع شدند؟

 

بنی‌صدر ترفندی داشت و آن این بود که می‌گفت من جزو یاران باسابقه امام هستم. او همیشه کنار امام می‌نشست و حتی در قم هم کنار امام می‌ایستاد و دست تکان می‌داد. به تدریج توهم برش داشت که مردم طرفدار او هستند، اتفاقی که بعد‌ها برای بسیاری دیگر هم افتاد!

 

 

منظورتان آقای احمدی‌نژاد است؟

 

حالا امثال او. پایه طرفداری مردم از بنی‌صدر این بود که امام او را تایید کرده بود. حالا اگر تایید زبانی هم نکرده بود اما کنارش بود؛ بنابراین مردم به خاطر امام به او علاقه داشتند، البته بسیاری هم به خودش علاقه داشتند؛ ولی این علاقه همیشه تابع علاقه به امام بود؛ بنابراین او را توهم برداشت که محبوبیتش از امام بیشتر است.

 

 

آیا همه مسئولیت ورود منافقین به فاز نظامی، گردن خودشان بود یا از این سو هم خطاهایی شده بود که آن‌ها را ناخودآگاه به سمت خشونت هل بدهد، مثلا به تجمعاتشان حمله شود، افرادشان تحت فشار قرار بگیرند یا اینکه مسئولیتی به آن‌ها ندهند؟ به هر حال آن‌ها هم ادعا داشتند که نیروی انقلابی هستند و هیچ جا راهشان نداده بودند؛ نه در شورای انقلاب و نه در مسئولیت‌های دیگر. آیا این عوامل در اینکه آن‌ها به سمت جناح‌های تندروتری مثل «پیکار» هل داده شوند، تاثیری نداشت؟

 

خود آن‌ها اصلا این تحلیل را داشتند؛ رجوی حدود شاید ۳۶ مقاله نوشت که نباید جنگ مسلحانه کرد، در مقابل چریک‌های فدایی خلق می‌گفتند ما باید مبارزه با ارتجاع را به جنگ مسلحانه بکشیم. اصلا حرف منافقین این بهانه‌ها نبود در ضمن اینکه در آبادان بیشتر خود آن‌ها درگیری‌ها را ایجاد می‌کردند چون معتقد بودند که به قول ما نانشان در دعواست.

 

 

منظورتان از آن‌ها مجاهدین است؟

 

بله منافقین یا‌‌ همان به قول شما مجاهدین. این‌ها زمانی که از زندان آمدند ۲۰۰ نفر بیشتر نبودند؛ ولی در دعوا‌ها و درگیری‌ها یارگیری می‌کردند و جنبش میلیشیایی درست کردند. امام بعدا به آن‌ها گفت خب اگر شما با ما هستید و حکومت اسلامی را قبول دارید پس چرا سلاح جمع می‌کنید؟ وقتی انقلاب پیروز شد، این‌ها تمام تلاششان این بود که از همه پادگان‌ها سلاح جمع کنند، بدزدند و ببرند. این سلاح جمع کردن به چه منظوری بود؟! امام گفتند بیایید سلاح‌ها را تحویل بدهید. خرداد ۶۰ که مجاهدین خلق اطلاعیه سیاسی – نظامی‌شان را دادند برای جنگ مسلحانه، ما در آنجا توفیقی پیدا کردیم. در آن زمان تقریبا کل تشکیلات منافقین کرج به کرمانشاه منتقل شده و سازمان قدرتمندی در آنجا درست کردند و آدم‌های خوبی به لحاظ نظامی بودند. ما توفیق پیدا کردیم در یک شب ۴۰ تا از خانه‌های تیمی این‌ها را بگیریم و تقریبا آن تشکیلات را پاشاندیم.

 

 

این خانه‌ها قبلا شناسایی شده بودند؟

 

بله. اطلاعات سپاه قبلا در آنجا کار و شناسایی کرده بود. البته چون من خودم هم قبلا آنجا بودم، مرتب با این‌ها درگیر بودم. من آن شب، گفتم که همین امشب باید این‌ها دستگیر شوند. شورای تامین استان تشکیل دادیم و دیدیم امکان ندارد، من آمدم در سپاه نشستم، در این زمان حاکم شرع بودم و خیلی قدرت داشتم، گفتند ۴۸ ساعت وقت بدهید، گفتم اگر وقت بدهیم این‌ها جایشان را عوض می‌کنند، همین امشب باید حمله شود. حمله کردیم و هر ۴۰ خانه را گرفتیم؛ بنابراین منافقین کمترین ترور‌ها را توانستند در کرمانشاه انجام دهند؛ سه، چهار تا ترور کردند که یکی‌‌ همان حاج آقا عراقی بود.

 

 

ایده مالک و مستاجر که مطرح کردید و منجر به کشف خانه‌های تیمی و دستگیری منافقین شد، به چه صورت بود؟

 

قبل از اینکه ما به کمیته بیاییم، من قائم‌مقام دادستان کل انقلاب بودم. در آنجا خانه‌هایی را که مقر استقرار منافقین بود شناسایی می‌کردیم؛ بعدا آن طرحی که در آنجا اجرا شد، منجر به دستگیری کادرهای منافقین، کشف خانه‌های تیمی‌ آن‌ها و یا فرارشان شد. با این طرح، کادرهای منافقین رفتند، ولی آن‌ها گروه‌های اجتماعی داشتند که آن‌ها هم ترور انجام می‌دادند. ما به این نتیجه رسیدیم که برای قطع ترور‌ها، استقرار منافقین را به هم بزنیم؛ لذا طرحی به نام «طرح مالک و مستاجر» تهیه کردیم و به همه کمیته‌ها، پاسگاه‌ها و کلانتری‌ها گفتیم که تمام خانه‌ها در حوزه استحفاظی‌شان باید فرمی را پر کنند – که مثلا صاحبخانه کیست، مستاجر کیست – و به کمیته مرکز بفرستند. این اقدام ثمرات بسیار خوبی داشت؛ یکی از ثمراتش این بود که کلا منافقین استقرارشان را از دست دادند و سازمان دستور خروج کامل داد که عمدتا به عراق رفتند. ظاهرا دوم آبان بود که دیگر ترور‌ها هم قطع شد.

 

 

چطور جزو موسسان وزارت اطلاعات قرار گرفتید؟

 

در آن زمان بحث بود که دیگر کمیته‌ها جمع شود، آیت‌الله مهدوی با این مسئله مخالف بود. خیلی جلسات متعددی بود که یک، تکلیف اطلاعات چه می‌شود؟ و دوم اینکه تکلیف نیروی انتظامی چه می‌شود؟ یک نظریه این بود که ما کمیته‌ها را سازماندهی و تقویت کنیم و یک پلیس انقلاب تشکیل دهیم که ژاندارمری و شهربانی در آن ادغام شود. من با این دیدگاه به کمیته آمدم؛ لذا ما با یک ایده خیلی بزرگی آمدیم که نیروی کمیته را تقویت کنیم، البته از ما حمایت کردند.

 

 

چرا‌‌ همان نهادهای قبلی مثل ژاندارمری تقویت نمی‌شد؟ پلیس انقلاب که در‌‌ همان انقلاب معنا دارد.

 

الان هم پلیس انقلاب معنا دارد و آن کار ما ادامه پیدا نکرد. ژاندارمری بود ولی آن‌قدر امکانات نداشت که بتواند مرزهای دریایی را حفاظت کند. الان هم نمی‌تواند؛ لذا این قاچاق‌ها می‌آید، یعنی خیلی امکانات می‌خواهد.

 

 

خب اگر همین امکانات را به‌‌ همان نهاد‌ها می‌دادند؟

 

امکاناتی به ما ندادند، ما به زور امکانات تهیه می‌کردیم. این‌گونه نبود که مثلا پولی باشد و به ما بدهند. ما هم همه جا نمی‌توانستیم کار کنیم؛ بیشتر آنجاهایی که خلا بود.

 

 

اسرافی اتفاق نیفتاد؟ چون برخی می‌گویند اولین سری ماشین‌های ضدگلوله در آن زمان وارد شد و یا حفاظت‌ها و…

 

یک یگان حفاظت شخصیت‌ها در کمیته تشکیل شد که ضدگلوله آن‌چنانی نبود. در زمان آیت‌الله مهدوی کنی، دولت مصوبه‌ای گذرانده بود که دویست ماشین بخرند. بودجه آن در زمان آیت‌الله مهدوی تصویب و ابلاغ شد؛ چون خودروهای یگان‌های گشت ما در خیابان‌ها – گشت‌هایی بود به نام گشت‌های قائم یک و دو و… – عمدتا، خودروهای مصادره‌ای یا توقیف‌شده بود. اسلحه‌هایشان هم همین‌گونه بود؛ یعنی در حقیقت سلاح سازمانی و ماشین سازمانی نداشتند.

 

 

پاترول‌ها مربوط به‌‌ همان دوره است؟

 

نه اصلا، بنز بود. پاترول بعد از آن است. پاترول‌ها را من خریدم.

 

 

برای گشت‌های جندالله بود، درست است؟

 

نه. گشت‌های کمیته بود. من در آن زمان کلتی را برای کمیته انتخاب کردم که بهترین کلت پلیس آلمان بود. می‌گفتند به شما نمی‌دهند ولی ما گرفتیم. از آلمان خریداری کردیم. نه اینکه آلمان‌ها به ما بدهند، بلکه کشوری دیگر واسطه بود؛ یعنی برای پرتغال خریدیم و از آنجا آوردیم. بعد لباس یکنواخت برایشان تدارک دیدیم. یگان حفاظت که درست شد، خب ما یک پادگانی به نام پادگان نصر داشتیم که در آنجا نیرو‌ها را آموزش دادیم؛ چون قبلا حفاظت‌ها عادی بود و کسی دوره حفاظتی ندیده بود. این‌ها دوره حفاظت دیدند، خودرو‌ها و اسلحه‌هایشان درست شد و در آن زمان بخش عمده‌ای را قبول مسئولیت کردند، حتی برای رشد کمیته یک تیپ موسی‌بن‌جعفر هم درست کردیم که البته مورد انتقاد قرار گرفتیم. برخی از کسانی که در خود کمیته بودند بعدا در خاطراتشان نوشتند که ما می‌خواهیم در اینجا سازمان سیا درست کنیم، برای اینکه ما را متهم یا لکه‌دار کنند.

 

 

نسبتتان با سازمان سیا چه بود؟

 

او می‌خواست ما را لکه‌دار کند وگرنه ما انتظامی بودیم، اطلاعاتی نبودیم. او غرض داشت؛ چون با رئیسش دعوایش شده بود و نتوانستند با هم بسازند و آنجا را‌‌ رها کرد و رفت.

 

 

اسمش را نیاوریم؟

 

نه نیاورید؛ چون جزو نیروهای انقلاب بود و من هیچ عادت ندارم بچه‌های انقلابی را ولو به من بد بگویند، نامشان را بیاورم. من اصلا از کمیته حقوق نگرفتم، حقوق از دادستانی می‌گرفتم و حقوقم هم نصف حقوق جایگاهی‌ام بود، ماشین هم برنداشتم؛ اما همین آقا وقتی می‌خواست برود یک ماشین گرفت و رفت ولی حالا به ما ایراد می‌گیرد که ما اهل تشریفاتیم در حالی که من تشریفات شخصی نداشتم. ما به این معنا داشتیم کمیته را گسترش می‌دادیم که این جایگزین نهادهای گذشته شود. کار که داشت جلو می‌رفت مسئله وزارت اطلاعات مطرح شد و قانونش به تصویب رسید.

 

بعد بالاخره مسئولین تصمیم به تشکیل وزارت اطلاعات گرفتند. وزارت اطلاعات در ابتدا به من پیشنهاد شد؛ یعنی آقای مهندس موسوی این پیشنهاد را به من دادند. من چون تصمیم داشتم به قم برگردم، چند نفر را پیشنهاد دادم و گفتم که این‌ها بیایند و من مدتی می‌مانم و کمکشان می‌کنم.

 

آقای ری‌شهری را پیشنهاد کردم اما افراد دیگری هم مطرح بودند که الان در خاطر ندارم. گفتند اگر ری‌شهری قبول کند، شما همکاری می‌کنید؟ گفتم بله. بعد هم آقای ری‌شهری از من دعوت کرد و در ابتدا به سمت معاون امنیتی وزارت اطلاعات منصوب شدم، البته اول برای تشکیلات یک شورایی بود، بخشی از آن هم من بودم. آن بخشی که مربوط به من بود مقداری سر زبان‌ها افتاد؛ چون من مسئول امنیت بودم باید برای تامین امنیت کشور اعلام آمادگی می‌کردم و وزیر هم اعلام می‌کرد و بعد بقیه نهاد‌ها موظف بودند تمام نیرو‌ها و امکانات اطلاعاتی‌شان را در اختیار ما قرار دهند که من این کار را کردم، البته تحویل‌گیری کاری سخت بود.

 

 

اطلاعات نخست‌وزیری مقاومت نداشت؟

 

همه نهاد‌ها تابع قانون بودند؛ اما در عین حال می‌کوشیدند بالاخره یک جاهایی را برای خودشان نگه دارند، مثلا نخست‌وزیری دنبال این بود و تا این اواخر هم خیلی اذیت کردند که مثلا گذرنامه را برای خودشان نگه دارند؛ ولی بعد‌ها دیگر تحویل دادند. خود دادستانی باز مثلا می‌توانست مقاومت داشته باشد؛ چون اصلا معلوم نبود که ما آیا در کشف جرم، ضابط قوه قضائیه هستیم یا خودمان مستقلیم، برای اینکه قوه قضائیه رسما برای کشف جرم حکم دارد و ما اگر بخواهیم اقدامی کنیم باید خیلی جا‌ها به عنوان ضابط عمل کنیم. کار بسیار مشکلی بود ولی خدا خیلی کمک کرد، این‌ها هم همکاری کردند و ما به سرعت پیش رفتیم. من بعضی شب‌ها چهار استان را با فالکن می‌رفتم که سریعا تحویل بگیرم و تامین امنیت شود. این بود که این بخش مقداری سر زبان‌ها افتاد.

 

 

از نیروهای سابق ساواک هم استفاده کردید؟

 

نه اصلا. برخی دوستان می‌گفتند بعضی مترجم‌ هستند؛ مثلا ما مترجم چینی نداشتیم اما ساواک داشت که بعدا تامین کردند؛ یعنی استفاده از ساواک فقط در حد مترجم بود.

 

 

آیا وزارت اطلاعات از نظر ساختار تشکیلاتی شبیه ساواک شد، جون برخی معتقدند که از اطلاعات آلمان شرقی الگو برداشته بود؟

 

در رابطه با اینکه آیا وزارت باشد یا سازمان، شرقی‌ها بیشتر وزارت درست می‌کنند، مثلا چین الان وزارت اطلاعات دارد. البته برخی کشورهای شرقی هم سازمان دارند. در ساختار داخلی تقریبا و تا حد مدیرکل همه جا مشابه ولی اسلوب‌ها متفاوت است مثلا شرقی‌ها در گرفتن منابع قائل به ایجاد شبکه هستند ولی سی‌آی‌ای عمدتا تکی می‌گیرد، یک منبع می‌گیرد و با یک منبع در ارتباط است و آن را شبکه‌ای نمی‌کند. از همین روش‌ها می‌فهمند که شخصی جاسوس آمریکاست یا جاسوس آلمان است، سبک‌هایشان فرق می‌کند. ما نمی‌توانیم راجع به سبکمان بگوییم ولی برای اینکه دل شما خوش شود می‌گوییم مخلوطی از دو سبک شرقی و غربی بود.

 

 

آیا ارتشبد فردوست هم در وزارت اطلاعات نقش داشت؟

 

ابدا. بعد‌ها که وزارت اطلاعات تشکیل شد، بحثی مطرح شد که فردوست را بیاوریم و خاطراتش را بگیریم که این کار حدود چند ماهی طول کشید و مرتبا خاطرات او گرفته شد و به صورت کتاب درآمد. فردوست درست است که قائم‌مقام ساواک بود؛ ولی تشکیلات ساواک برای هر اداره‌ای به صورت مکتوب وجود داشت و نیازی به فردوست نبود.

 

 

بسیاری از رده‌های پایین‌تر از فردوست اعدام شدند ولی چرا فردوست اعدام نشد؟

 

خب در زندان مرد دیگر، چه کارش کنیم. به محاکمه نرسید خیلی پیر بود.

 

 

از دو رئیس ساواک (نصیری و پاکروان) که اعدام شدند پیر‌تر نبود!

 

اول انقلاب برای ضربه زدن به سلطنت‌طلب‌ها، لازم بود کله‌گنده‌ها زده شوند؛ ولی بعد‌ها نه، اگر یک افسر اطلاعاتی باتجربه‌ای بود یا کسی بود که اطلاعاتی داشت برای اعدام او عجله نمی‌شد.

 

 

در جایی فرمودید: «ما ارتباطاتی با سرویس‌های دیگر مثل کا‌گ‌ب، سرویس اطلاعات آلمان، فرانسه، اسپانیا و کشورهای اسلامی داشتیم و کارهایی برای صلح جهانی و تامین امنیت انجام دادیم و بحث‌هایی در مورد نحوه برخورد ما با موضوعات مطرح بود که این احساس قدرت را در ما می‌دیدند.» چطور در حوزه صلح جهانی همکاری می‌شد؟

 

اساسا همین الان هم در دنیا همین‌گونه است که در مسائل جهانی، مخصوصا مسائل امنیتی، نظرات دستگاه‌های اطلاعاتی برای تصمیم‌گیرندگان مهم است، یعنی هرچه دستگاه دیپلماسی فعال باشد، نمی‌گوییم موثر نیست، ولی برآورد دستگاه‌های اطلاعاتی بیشتر قابل توجه و قابل اعتماد است. معمولا بسیاری از گفت‌و‌گو‌ها که در جلسات [دیپلماتیک] انجام می‌گیرد، واقعی نیست و جنبه‌های فریب در آن بسیار است؛ ولی دستگاه‌های اطلاعاتی این‌گونه نیست. آن‌ها هم برآورد و هم نفوذشان در دولت‌ها زیاد است؛ بنابراین اگر مثلا دستگاه اطلاعاتی ما یا به فرض دستگاه اطلاعاتی آمریکا برآورد کند که فلان مسئله شما را تهدید می‌کند، فلان کشور یا فلان جریان، روی این واکنش جدی نشان می‌دهند، چون او بر اساس منابع مخفی‌اش می‌گوید؛ منابعی که در آن کشور‌ها در دستگاه‌هایشان نفوذ و اطلاعات دقیق دارند و نه بر اساس اطلاعات محفلی. بنابراین اگر در همه جا دستگاه‌های اطلاعاتی با هم همکاری کنند، هم در رابطه با مواد مخدر، هم تروریسم و هم مسائل امنیتی، می‌توانند خیلی مفید باشند؛ لذا تصمیم به همکاری با سرویس‌های اطلاعاتی همسایگان گرفتیم، مثلا مرتب با ترکیه تبادل اطلاعاتی داشتیم. بخشی در وزارت اطلاعات بود به نام تبادل اطلاعات. حتی بعد از اتمام جنگ با عراق هم تبادل اطلاعات داشتیم، با سوریه و روسیه هم همین‌طور. بعد‌ها با آلمان و فرانسه هم کارهای خوبی کردیم. منتها کشورهایی که راهشان نمی‌دادیم خیلی اذیت و خرابکاری می‌کردند.

 

 

ملاک انتخاب این همکاری‌ها چه بود؟ چون فرانسه و انگلستان تقریبا در سیاست خارجی با ما در یک سطح‌اند.

 

یکی منافع مشترک دو کشور است و دیگر دیدگاه‌هایی است که سرویس‌ها دارند. بیشتر انگلیسی‌ها تابعی از آمریکا هستند. نه اینکه فرانسه و آلمان نباشند اما مقداری مستقل‌تر برخورد می‌کنند. نظرات دیگری دارند.

 

 

آیا اعدام‌های سال ۶۷، نظر کار‌شناسی وزارت اطلاعات خدمت حضرت امام بود که به این ترتیب با زندانیان منافق برخورد شود؟

 

اولا من آن زمان رئیس سازمان بازرسی کل نیروهای مسلح و بیشتر سرگرم جبهه‌ها بودم. این موضوع همزمان بود با عملیات مرصاد یا به تعبیر منافقین «فروغ جاویدان». من اصلا آن زمان کرمانشاه بودم. من خودم یک جمع‌بندی دارم که ممکن است بعضی جا‌هایش هم بالا و پایین باشد، دوستان اگر خواستند اصلاح کنند؛ حکم منافقین و تمام گروه‌هایی که محارب هستند، اعدام است.

 

 

به جهت اینکه مصداق بَغی محسوب می‌شود؟

 

بله. اصلا امام فرموده و همه مراجع هم نظرشان همین است. قرآن هم بیان می‌کند که حکم محاربین اعدام است. آن زمان هم بر سر این موضوع دعوا بود؛ آقای موسوی تبریزی که می‌گفت اصلا محاکمه نمی‌خواهد و محاکمه در رابطه با کسانی که در حال جنگ با ما هستند، معنا ندارد. عده‌ای دیگر از آقایان معتقد بودند دستگیرشدگان محاکمه شوند. حالا این نظر آن‌ها یا از باب احتیاط بود یا فتوا یا رافت اسلامی؛ ولی امام مرتبا تاکید داشت که مواظب باشید این‌ها از دستتان در نروند. این‌ها اگر بروند دوباره یک نفر را می‌کشند و حفظ جان مسلمان واجب است؛ لذا امام همیشه می‌گفت از این طرف احتیاط کنید، چون ما در مورد دماء باید احتیاط کنیم؟ چطور؟ مثلا اگر شبهه‌ای شد در اینکه کسی قاتل است یا نه، بنا را بر نکشتن بگذاریم؛ اما در مورد منافقین امام می‌گفت به عکس رفتار کنید، من این‌ها را می‌شناسم، از دستتان درنروند و حکمشان اعدام است. این حکم ولایی ایشان بود؛ چه قبل از جریان ۶۷ چه بعد از آن.

 

 

برخی از افرادی که مصداق بغی محسوب می‌شدند، سال‌ها در زندان بودند، چطور آن زمان اعدام نشدند؟

 

بحثی است که برخی به همین نکته اشاره می‌کنند و می‌‌پرسند این‌ها که محاکمه و محکوم شده بودند چرا دوباره به اعدام محکوم شدند؟ اولا در ذهن باشد که حکم این‌ها اعدام است، حتی اگر حاکم شرع هم حکم به اعدام نداده خلاف کرده است چون طرف آدم کشته یا می‌گوید من اگر آزاد شوم می‌کشم. اگر یک محارب مسلح دستگیر شد، حکمش اعدام است، حتی اگر کسی را نکشته باشد ولی اگر خودش آمد تسلیم شد، می‌شود او را نکشت. اگر من این شقوق را نگویم باز در ذهن افراد سوال می‌شود. اگر محارب پیش از دستگیری، خودش بیاید توبه کند، می‌شود او را مورد رافت قرار داد و نکشت. ما در زندان این‌ها را گرفته بودیم، به ذهنمان رسید برای اینکه این سازمان در ذهن خودشان و جامعه شکسته شود – من اول این کار را در کرمانشاه انجام دادم – بحث توبه در زندان را مطرح کردیم. اولین مصاحبه از کرمانشاه پخش شد، کادرهای بالایی هم بودند که آمدند مصاحبه و اعتراف کردند و بعد از دو، سه ماه پخش شد و موجب شد بسیاری توبه کنند و قرار شد که توبه آن‌ها پذیرفته شود نه اینکه اصلا اعدامی نیستند؛ اما به خاطر اینکه این خدمت را کردند و بعضی‌هایشان با اینکه حکمشان اعدام بود به خاطر خدماتی که انجام می‌دادند – مثلا کمک اطلاعاتی می‌دادند و به این واسطه بسیاری از تیم‌ها و گروه‌ها دستگیر می‌شدند و موجب می‌شد که منافقین جنایات کمتری مرتکب شوند – درجه‌ای تخفیف می‌گرفتند.

 

حکم منافق و محارب اعدام است. این فتوای امام و همه علما و مراجع و حتی آیت‌الله منتظری است. در این بحثی نبود. وقتی در سال ۶۷ عملیات مرصاد انجام شد و منافقین شکست خوردند؛ اعضای آن‌ها در زندان شورش کردند. بحث بود که چه آن‌‌ها که اعدامی بودند و چه آن‌هایی که حکم اعدام نگرفتند، اعدام شوند. نظر امام این بود که چرا نگه‌شان داشتید، این‌ها که همین الان که در زندان هستند می‌گویند اگر ما را‌‌ رها کنید، با شما می‌جنگیم، به صراحت همه‌شان می‌گفتند جنگ ما با شما تمام‌عیار است. امام فرمود دست‌کم آن‌هایی که این حرف را می‌زنند و سر موضعشان هستند، اعدام کنید، نگه داشتن این‌ها معنا ندارد. بعد باز قرار شد گروهی سه‌نفره از وزارت یعنی از قاضی‌ها و… نظارت کنند که اگر کسی قابل عفو است، اعدام نشود. این گروه کارش این بود، نه اینکه حکم اعدام بدهد که مدام می‌گویند حکم اعدام را این سه نفر دادند!

 

 

یعنی کلا فرض بر اعدام بود. این گروه بنایشان بر این بود که یکسری را اعدام نکنند؟

 

بنا بود که احتیاط کنند؛ یعنی باز مراجعه کنند و با طرف صحبت کنند ببینند باز سر موضعش هست یا نیست.

 

 

ملاک سر موضع بودن چه بود؟

 

سر موضع یعنی می‌گفت سازمان را قبول دارم، شما را قبول ندارم و‌‌ رها هم بشوم علیه شما می‌جنگم. دیوانگی می‌کردند.

 

 

آیا اینکه از برخی از این‌ها پرسیده بودند که علت زندانی شدنت چیست، بعد به خاطر اینکه گفته مثلا مجاهدم و به صرف اینکه نگفته منافقم، گفتند سر موضع است، درست است؟

 

نه این‌ها مزخرف است. این سه نفر تک‌به‌تک با این‌ها صحبت می‌کردند. خیلی باید در حکم دما احتیاط شود. این‌ها پرونده را می‌خواندند، با طرف مصاحبه می‌کردند اگر سر موضع نبودند کاری با آن‌ها نداشتند با اینکه حکمشان اعدام بود.

 

 

پس به این ترتیب کسانی که قبلا توبه کرده بودند، هیچ کدام اعدام نشدند؟

 

نه دیگر، به آن‌هایی که توبه کردند این تخفیف را دادند، در حالی که نیازی به تخفیف هم نبود؛ اما دادند. خود من نخستین فردی بودم که این مسئله را مطرح کردم.

 

 

ما در رابطه با چند نفر داریم صحبت می‌کنیم؟

 

من الان دقیق تعداد اعدامی‌ها را نمی‌دانم. آن‌ها هفده هزار نفر از ما را کشتند؛ اما من نمی‌دانم ما از آن‌ها چقدر کشتیم چون در خیابان‌ها، در عملیات‌ها و در زندان هم کشته شدند.

 

 

عدد ما هم برای کشته‌شدگان در زندان‌‌ همان حدود هفده‌ هزار نفر است؟

 

فکر نمی‌کنم. این‌ها را باید از دادستانی کل بپرسید.

 

 

اما حدود‌‌ همان چندین هزار نفر است؟

 

من نمی‌دانم.

 

 

آقای رئیسی که خودشان در آن شورای سه‌نفره عضویت داشتند. اعضای دیگر چه کسانی بودند؟ چون در ایام انتخابات اخیر نام ایشان مطرح شد.

 

بله، بنده خدا هرچه می‌گفت من حکم ندادم، حکمش را قبلا صادر کرده بودند، اصلا کسی به حرفش گوش نمی‌داد و فکر هم می‌کردند که آن‌ها [اعدامی‌ها] بی‌گناه‌اند! خب آن‌ها آدم کشته بودند، حکمشان این بود، اصلا محارب بودند. اگر ما آن‌ها را نمی‌کشتیم که دیگر کشوری وجود نداشت. این حرف من نیست، حرف امام است، حرف همه بزرگان است.

 

 

اگر خانم‌های منافق، قبلا ازدواج نکرده بودند و باکره بودند و اعدام می‌شدند به بهشت می‌رفتند؟

 

من چنین چیزی نشنیدم. صریح بگویم؛ شایعه‌ای در این مورد درست کردند که این‌ها به عقد اجباری پاسدار‌ها درمی‌آمدند. این‌ها شایعه منافقین است. من در اطلاعات و اوین بودم نه چنین چیزی شنیده و نه دیده بودم. امثال این شایعات را بسیار سریع می‌ساختند.

 

 

فرمودید که حکم کسی که بغی کرده باشد، اعدام است و منتظری هم چنین نظری داشته پس چرا معترض این مسئله بود؟

 

بحثی که خود من هم ابتدا این را مطرح کردم، این بود که اگر کسانی ولو بعد از دستگیری تائب شوند، قبول کنیم و این‌ها بیایند مصاحبه کنند و ماهیت سازمان را افشا کنند. این کار چند فایده داشت: یکی اینکه این‌ها بین مردم افشا می‌شوند و قدرت جذبشان از بین می‌رود و بعد به قول شما دیگر در تاریخ افرادی پیدا نمی‌شوند که بگویند این‌ها بر حق بودند. تاثیر دیگر این اقدام این بود که در بریدن افراد منافق تاثیر داشت؛ یعنی آن زمان می‌گفتند این شخص بریده یا نه؛ یعنی آیا آمادگی همکاری دارد یا نه. اطلاعات این افراد بسیار موثر بود. این‌ها اصطلاحا حکم ثانویه گرفتند. حکم اعدام که من گفتم حکم اولیه بود.

 

 

پس اشکال آقای منتظری کجا بود؟

 

برای آقای منتظری مسئله‌ دیگری پیش آمد؛ ایشان بعد با امام هم اختلاف پیدا کردند؛ اما ابتدا نظرش همین بود. بعدا نظری پیدا شد که این اعدام‌ها نهایتا باعث می‌شود تاریخ علیه ما و اسلام قضاوت کند؛ بنابراین خوب است این کار را نکنیم که وقتی بعد‌ها قلم به دست دشمن بیفتد، ما را این‌گونه لجن‌مال نکنند؛ اما امام می‌فرمود نه وظیفه شرعی‌تان را انجام دهید و منتظر قضاوت تاریخ نباشید.

 

 

همه کسانی که اعدام شدند با اسلحه دستگیر شده بودند؟

 

نه همه‌شان شورش مسلحانه کرده بودند؛ اما خیلی‌هایشان خانه تیمی بود. ما می‌رفتیم آنجا یکی، دو تا اسلحه بیشتر نبود یا خیلی‌هایشان را در خیابان دستگیر می‌کردیم و اسلحه نداشتند.

 

 

پس چگونه می‌شد مصداق شورش مسلحانه؟

 

خب این‌ها جزو آن سازمان بودند.

 

 

مگر نباید شخصا دست به اسلحه برده باشند تا حکم محارب بگیرند؟

 

نه، وقتی کسی عضو جریانی مسلحانه است، چه مسلح باشد چه نه، حکم محارب دارد.

 

 

ولو اینکه با یک روزنامه دستگیر شده باشد؟!

 

بله این‌ها جزو آن سازمان بودند و آمادگی عملیات داشتند، حالا ممکن است کسی امروز برود برای خانه تیمی نان بخرد، یکی برود مثلا امکانات دیگر تهیه کند ولی بالاخره جزو این‌هاست.

 

 

جایی گفتید که مسئله منتظری مسئله اعدام سید مهدی هاشمی نبود؛ یعنی علت اختلاف و برکناری ایشان. پس چه بود؟

 

ما جریان مهدی هاشمی را برای ایشان کاملا توضیح دادیم؛ چون من خودم دادستان قضیه بودم. گفتم ایشان چند قتل مرتکب شده، به قتل‌ها اعتراف کرده و کاری نمی‌شود کرد.

 

 

اعترافات مهدی هاشمی تحت فشار نبود؟

 

نه دیگر. اگر هم تحت فشار بود در دادگاه کیفرخواست که خوانده شد، دفاعی نکرد و گفت من کیفرخواست را قبول دارم. متهم تحت فشار، ممکن است در بازجویی بگوید من این کار‌ها را کردم؛ اما در دادگاه که دیگر شکنجه نیست. ایشان تا کیفرخواست خوانده شد، گفت من همه کیفرخواست را قبول دارم.

 

 

با چه منطقی وقتی شخصی می‌داند حکمش اعدام است، کیفرخواست را قبول می‌کند؟!

 

خب مدارکش روشن بود. آقای منتظری هم مقداری دفاع می‌کرد و می‌گفت آن‌ها [کسانی که توسط مهدی هاشمی به قتل رسیدند] آدم‌های خیلی خوبی نبودند، می‌گفتیم خوب بودند یا بد بودند که خلافشان در حد اعدام نبود، یک نفر دو نفر هم که نبودند. بالاخره آقای منتظری کوتاه آمد؛ یعنی ما سعی کردیم مقداری این مسئله را برایشان جا بیندازیم.

 

 

آیا ارسال سلاح به عربستان هم جزء اتهام ایشان بود؟

 

در این پرونده مطرح نشد؛ ولی خب ایشان جزو نهضت‌های آزادی‌بخش بود و این کار‌ها هم جزو برنامه‌هایشان بود.

 

 

چطور شد که آقای ری‌شهری از وزارت اطلاعات کنار رفتند و شما مسئولیت را قبول کردید؟

 

تا آنجایی که یادم است، ایشان برای دور بعد این سمت را نپذیرفت.

 

 

در آن مقطع، شما روشنفکران (غیرمتدین) را تهدید محسوب می‌کردید؟

 

نه.

 

 

پس ماجرای مثلا اتوبوس ارمنستان که یکسری از نویسندگان در شرف پرت شدن به ته دره بودند و تصور عمومی این است که از جانب شما اتفاق افتاده، چیست؟

 

در دوره ما، از این‌ اتفاق‌‌ها نیفتاد، همه آزاد بودند، حتی آیت‌الله منتظری. همه صحبت‌های ایشان آزاد بود؛ ما فقط نمی‌گذاشتیم پخش شود؛ چون شورش می‌شد. من همه را آزاد گذاشته بودم.

 

 

این آزادی است که صحبت‌های شخصی پخش نشود؟!

 

در حسینیه پخش می‌شد؛ ولی اگر می‌آمد بیرون و به دست افرادی می‌افتاد که با ایشان مخالف بودند، آشوب می‌شد، کمااینکه بعد از من این اتفاق افتاد و ریختند به حسینیه‌اش و آشوب شد. ما وظیفه‌مان شناسایی و پیشگیری است نه اینکه به طرف بگوییم برو زندان یا حرف نزن. در روزنامه سلام انواع حرف‌ها را به عنوان الو سلام – این شاهد بزرگی است – می‌گفتند. تمام این آقایان و خود آقای خاتمی که وزیر ارشاد بود، در آنجا می‌گفتند در دوره آقای هاشمی خفقان بوده و اینکه ما روشنفکر‌ها را می‌گرفتیم؟

 

اتوبوس ارمنستان را هم من در رمان‌ها خوانده بودم که در کشورهای دیگر روشنفکر‌ها می‌خواستند خودشان را مطرح کنند می‌گفتند، حالا نمی‌دانم این را آقای گلشیری یا شخص دیگری درآورده بود که ما با اتوبوس می‌رفتیم و می‌خواستند اتوبوس را به ته دره بیندازند. این در رمان است و در یک کشور دیگر. می‌خواستند خودشان را مطرح کنند. آخر این حرف ملاکی دارد؟! یعنی وزارت اطلاعات یا عوامل وزارت اگر می‌خواستند شما را به دره بیندازند، آن‌قدر چلفتی بودند که نتوانند و بعد هم اگر قصد کشتن شما را داشتند، راه‌حل‌های دیگری داشتند حالا چرا یک اتوبوس و فاجعه و آبروریزی…

 

 

رمان که نبود.

 

منشا‌‌ همان رمان بود. این‌ها دروغ می‌گویند. در هیچ دوره‌ای مطبوعات نمی‌توانستند حرف‌هایی را بزنند که در دوره ما زدند. من می‌توانستم جو امنیتی را کنترل کنم؛ اما بعد‌ها نتوانستند. حالا این‌ها خفقانش را به من نسبت می‌دهند! خیلی شیرین است!

 

 

ماجرای دیگری که احتمالا دیگر رمان نیست این است که پیرمردهای نهضت آزادی به آقای هاشمی نامه‌ای نوشتند، نامه هم الان که نگاه می‌کنیم محترمانه‌ است. برای چه دستگیرشان کردند؟

 

نهضت آزادی داستان مفصلی دارد، باید وقت دیگری برایش بگذاریم.

 

 

به هر حال فکر می‌کنید، دستگیری آن افراد مصداق خفقان نیست؟

 

نه، نهضت آزادی داستانش مفصل است.

 

 

جانشینان شما در ادوار بعدی مطرح کردند که وزارت اطلاعات در دوره شما یک شان اقتصادی پیدا کرده و به گونه‌ای شبیه وزارت اقتصاد و بازرگانی شده بود. فکر می‌کنم آقای یونسی و آقای پورمحمدی هم این را مطرح کرده‌اند. این‌گونه بود؟

 

وزارت اطلاعات در همه جای دنیا همین است، البته الان هم شاید کمرنگتر شده باشد. وزارت اطلاعات برای جمع‌آوری اطلاعات چه در داخل و چه در خارج به پوشش نیاز دارد؛ مثلا ما که یک مامور اطلاعاتی نمی‌فرستیم برود آلمان، روسیه یا آمریکا و بگوید من از وزارت اطلاعات هستم؛ اطلاعاتتان را به بنده بدهید! در پوشش کار بازرگانی یا پوشش خبرنگاری، این کار را انجام می‌دهد. خبرنگار‌ها خیلی‌هایشان عوامل اطلاعات هستند، خبرنگاری که درآمدی ندارد، (خنده) شوخی می‌کنم.

 

 

شرافت قلم خبرنگاران خیلی بالا‌تر از این حرف‌هاست.

 

بالاخره این پوشش لازم است، اطلاعات هم شرافت دارد، این بی‌شرافتی نیست که کسی بخواهد برای کشورش کار کند. ما در همه پوشش‌ها هستیم. این‌ها پوشش است.

 

 

قصد جسارت نداشتم.

 

یک بحث دیگر این است که ما در داخل با یکسری تخلفات و فسادهای اداری و اقتصادی مواجه شدیم مثل رشوه‌هایی که می‌دادند و می‌گرفتند. بنده اعلام کردم که پیگیری این امور به لحاظ قانونی وظیفه من نیست و کار نیروهای انتظامی است. مقام رهبری نوشتند که وظیفه شماست که این جریانات فساد را پیگیری کنید و وظیفه دادگاه انقلاب است که برخورد کند. پس این شد شرح وظیفه من. حالا اگر ما می‌خواستیم یک جریان فسادی را کشف کنیم، نمی‌توانستیم برویم بگوییم که آقا ما از وزارت اطلاعات هستیم، پس باید می‌رفتیم در بازار. الان که این موضوع کمرنگ شده می‌بینید که چقدر حجم فساد بالا رفته. نمی‌گویم زمان ما تخلف نبود ولی الان حجمش بالا رفته؛ بنابراین پوشش لازمه کار ماست.

 

 

شما در جای دیگری گفتید که دو میلیون دلار هزینه کردید که فرانسوی‌ها ۲۰۶ را به ایران بدهند؛ در واقع به آقای غروی دادید که خط تولید پژوی ۲۰۶ راه بیفتد، این چگونه پوششی است؟

 

۲۰۶ برای تعاونی کارکنان وزارت بود. کارکنان وزارت همه دستگاه‌ها از جمله وزارت اطلاعات، یکسری کار اقتصادی انجام می‌دهند. همین الان هم وزارت اطلاعات و دستگاه‌های دیگر کار اقتصادی انجام می‌دهند برای اینکه با این حقوق کارمندی که نمی‌شود زندگی کرد؛ باید یک کمک‌خرجی گیر این‌ها بیاید. در مورد دو میلیون دلار هم من توضیح دادم که به آقای غروی گفتم پیکان با ۴۸ عیب خیلی زشت است.

 

 

گفتید سوار شدنش حرام است!

 

نه من پراید را گفتم، حالا شاید پیکان هم گفتم یادم نیست؛ جلوبندی‌اش خراب است، ۴۸ تا عیب دارد، سوختش اضافه است. به آقای غروی گفتم هیچ کسی یک خط تولید خوب به ما نمی‌دهد، گفت فرانسوی‌ها می‌دهند، گفتم چقدر می‌خواهند، گفت دو میلیون دلار. از همین بچه‌های تعاونی و بچه‌هایی که علاقه‌مند بودند، پول جمع کردیم و دادیم به آقای غروی، ایشان هم به ما پیش‌فروش کرد و ما برای این بچه‌ها ماشین خریدیم. این به آن معنا کار اقتصادی نیست.

 

 

قضیه مثلا کیان‌تایر، لاستیک البرز فعلی، چطور؟ این کار اقتصادی است دیگر، در واقع نخ تایر زنجان و کیان‌تایر مال وزارت بوده است.

 

پوشش بازنشستگی است دیگر.

 

 

آیا مواردی که آقای آل‌اسحاق وزیر وقت اقتصاد می‌گویند، شامل همین دو سه مورد می‌شود؟ وزارت اطلاعات در کار ارز، نفت و… نبوده؟

 

نفت که نه، ما اصلا نبودیم. در مورد ارز اما وظیفه داشتیم که در بازار دخالت کنیم، با قاچاقچیان ارز مبارزه کنیم و قیمت ارز را پایین بیاوریم؛ چون آن زمان دلال‌ها مرتبا سعی می‌کردند قیمت ارز را افزایش دهند. سرویس اطلاعاتی در رابطه با کارهایی که به پیشرفت‌ کشور مربوط می‌شود نیز کارهایی انجام می‌دهد، مثلا ما یک اداره کل علمی داریم که راجع به همه مسائل تکنولوژی‌های جدید، پیچیده و یا آن‌هایی که به ما نمی‌دهند کار می‌کند و سعی می‌کند این‌ سرویس‌ها را به دستگاه‌ها بدهد. بعضی وقت‌ها این دستگاه‌ها نمی‌توانند جذب کنند یا نیاز به کمک دارند بنابراین در مورد این‌ها هم وزارت اطلاعات دخالت می‌کند.

 

 

آیا در این موارد فضای رقابتی به هم نمی‌خورد؟ چون مثلا چه کسی جرات می‌کند در قضیه تایر بیاید با لاستیک البرز رقابت کند؟

 

اینکه البته مربوط به سازمان بازنشستگی ما بود. آنجا [لاستیک البرز] را می‌خواستند منحل کنند. ما تمام کارخانه‌هایی را که توطئه‌ای برای انحلالشان در جریان بود و می‌خواست منحل شود، نمی‌گذاشتیم و برای سازمان بازنشستگی‌مان می‌گرفتیم.

 

 

آقای آل‌اسحاق آدم اقتصادی بودند و مجموعه‌های امنیتی را نمی‌شناختند، آقای یونسی که می‌شناختند. ایشان چرا چنین اتهامی را مطرح می‌کنند؟ ایشان همان شان وزیر اطلاعات را داشتند.

 

در مورد ما جوی بر وزارت اطلاعات سایه افکنده بود. آقای یونسی این را مطرح کرد و گفت آقای فلاحیان که می‌توانست اینجا را مثلا با فلان رقم که بودجه است اداره کند. می‌گفت آقای فلاحیان کار اقتصادی می‌کرد و اینجا را اداره می‌کرد. کارهای اقتصادی را متوقف کرد، در حالی که بودجه‌اش را پنج برابر کرد. خب اگر این‌ها را نمی‌گفت، بودجه وزارت اطلاعات پنج برابر نمی‌شد! البته نوش جانش که توانست از این فرصت به دست آمده استفاده کند. البته آن‌ها بسیاری از پروژه‌های من را تحت این عنوان متوقف کردند.

 

 

چطور از وزارت اطلاعات تشریف بردید؟ آیا درست است که می‌خواستند وزارت کشور را به شما بدهند؟

 

دوره‌ام تمام شد؛ یعنی دوره آقای هاشمی تمام شد.

 

 

آقای هاشمی خودشان نظرشان در مورد شما وزارت کشور بود؟

 

در دوره آقای هاشمی، چهار سال اول که تمام شد برای چهار سال دوم صحبت شد که من وزیر کشور شوم و فرد دیگری را برای وزارت اطلاعات بگذارند که بعدا با این مخالفت شد.

 

 

مقام رهبری مخالفت کردند؟

 

این‌گونه شایعه شد.

 

 

آیا این درست است که وزرای اطلاعات با نظر رئیس‌جمهور تعیین نمی‌شوند بلکه با نظر رهبری تعیین می‌شوند؟

 

نه، وقتی لیست وزرا آماده می‌شود، همه روسای جمهور، این لیست را به آقا می‌دهند. البته فکر نمی‌کنم قانون باشد ولی چون بالاخره همه قوا زیر نظر رهبری است، این کار انجام می‌شود و در ارتباط با همه وزراست؛ ولی روی چند وزیر حساسیت بیشتری وجود دارد: وزیر کشور، اطلاعات، خارجه و وزیر دفاع.

 

 

ماجرای دیگری که باز در دوره شما اتفاق افتاد، ماجرای رستوران میکونوس در آلمان بود که پیامدهایی داشت. ماجرای دیگر هم پرونده آمیا در آرژانتین بود. آیا در مورد این دو ماجرا توضیح می‌دهید؟

 

میکونوس را که ما بار‌ها گفتیم، ایران هیچ دخالتی در این موضوع نداشته است.

 

 

البته اگر هم داشت شان شما اقتضا می‌کرد که بگویید؟

 

نه این چه حرفی است؛ یعنی دروغ بگوییم؟!

 

 

نه منظورم این است که یک مقام امنیتی که نمی‌آید چنین مسئله‌ای را گردن بگیرد.

 

این دیدگاه شماست؛ همانجا در میکونوس آقای مصباحی نامی بود، بنی‌صدر او را درست کرد بعد گفت بگویید اطلاعات این کار را کرده است. آیا بنی‌صدر یا آقای مصباحی که سوژه وزارت اطلاعات است می‌تواند شاهد باشد؟! به قول ما طلبه‌ها شاهد با ما دشمن است. ما در آمیا نیز اصلا هیچ‌گونه دخالتی نداشتیم. ما اصلا نمی‌دانیم داستانش چیست. یهودی‌ها با فلسطینی‌ها درگیرند، این وسط به ما چه ربطی دارد؟ ما با اسرائیل، جنگ هر روزه نداریم که هر روز همدیگر را بزنیم، آن‌ها درگیر هستند، ما از فلسطین حمایت می‌کنیم. من نمی‌گویم فلسطینی‌ها این کار را انجام دادند، یا اسحاق رابین را فلسطینی‌ها کشتند.

 

 

۱۶ آبان ۸۶ اینترپل حکم وضعیت قرمز داد برای چند تن از مقامات ایرانی که نفر اول شما بودید بعد آقای رضایی، آقای وحیدی (فرمانده سابق سپاه قدس)، آقای ربانی (رایزن فرهنگی ما) و آقای اصغری (دبیر سوم ما در سفارتخانه). آیا این حکم همچنان برقرار است؟

 

من نشنیدم که لغو شده باشد؛ ما در رنکینگ سیاسی هستیم، وزیر بودیم، آدم از اینترپل هم تعجب می‌کند که تحت تاثیر صهیونیست است یا اشتباه کرده است. بعد هم مگر آقای سلیمان‌پور را نگرفتند، مگر در انگلستان ثابت نشد که ایران هیچ دخالتی ندارد؟ پس دیگر چرا حکم ما را لغو نمی‌کنند؟! ما دیگر فقط به کشورهای دوست سفر می‌کنیم مثل عراق و… برخی کشور‌ها هم اصلا کاری به مسئله اینترپل ندارند.

 

 

آیا در ماجرای میکونوس شما در آلمان تشریف داشتید و آلمانی‌ها به شما اطلاع دادند که آلمان را ترک کنید، پیش از اینکه اتفاقی بیفتد؟

 

نه، حدود یک سال بعد چون تبادل اطلاعات با آلمان داشتیم، ما را به آلمان دعوت کردند. در آنجا مطرح شد که برویم از فلاحیان سوال کنیم که آیا در داستان میکونوس بوده یا نه. دولت آلمان گفت نه ایشان مهمان عالی‌رتبه ماست و نمی‌شود شما از ایشان چنین سوالی بپرسید؛ ولی بیشترین معترض در آن زمان کریستوفر، وزیر خارجه آمریکا بود که به آلمان‌ها می‌گفت ما الان داریم به ایران فشار می‌آوریم روی بدهی‌های کوتاه‌مدتش و شما بدون هماهنگی ما فلاحیان را دعوت کردید و همکاری امنیتی یا اطلاعاتی انجام می‌دهید و برنامه‌های ما را خراب کردید.

 

 

آقای سعید امامی را شما گزینش کردید؟

 

نه.

 

 

اما از مدیران دوره شما بود.

 

بله، پیش از من هم مدیر بود.

 

 

شما در چند جای مختلف ایشان را مدیری خوب و یک اطلاعاتی مظلوم، قوی و خدوم معرفی کردید.

 

بله.

 

 

پس چرا این تصور در رابطه با ایشان ایجاد شده که ایشان سرحلقه اصلی ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای هستند؟

 

چرایش را از آن‌هایی که به ایشان اتهام زدند باید بپرسید؛ چرا از من می‌پرسید؟!

 

 

کلا ماجرای قتل‌های زنجیره‌ای را چطور می‌بینید؟ اگرچه در دوره شما اتفاق نیفتاد.

 

من یک فیلمی دارم که درباره ریاست‌جمهوری است، در آن به طور کامل، این موضوع را توضیح داده‌ام. الان دیگر حوصله‌اش را ندارم بگویم. در آن فیلم خیلی قشنگ و خوب توضیح داده‌ام. دیگر به آن خوبی نمی‌توانم بگویم.

 

 

این فیلم جایی در دسترس است؟

 

بله صداوسیما دارد. برای پخش به صداوسیما دادیم.

 

 

ما که نمی‌توانیم از صداوسیما بگیریم.

 

من می‌گویم یک سال و نیم بعد از من اتفاق افتاد و بعد هم عناصری که مرتکب قتل‌های زنجیره‌ای شدند، بعد دادگاهشان تشکیل شده و محاکمه شده‌اند. باز امامی و من و… را برای چه مطرح می‌کنید؟!

 

 

آخر، آن فیلمی را که می‌فرمایید کسی ندیده است!

 

آن‌هایی که بازجویی شدند، بعد ورق‌های بازجویی‌شان منتشر شد. آن‌ها محاکمه شدند و محکومیت گرفتند.

 

 

چرا یک نیروی خدوم مومن باید خودش را در زندان بکشد؟!

 

خوب همین است که من گفتم خودش را نکشته دیگر. دفاع من به خاطر همین بود.

 

 

پس چه کسی او را کشته؟

 

خب این را شما بگو که با آن‌ها دوستی.

 

 

من با چه کسانی دوستم؟

 

با همین‌هایی که ازشان دفاع می‌کنی.

 

 

من دفاع نمی‌کنم فقط پرسش‌هایی را که مردم فرستاده‌اند، مطرح می‌کنم.

 

خب من که آن زمان در زندان نبودم از کجا بدانم؟!

 

 

من از چه کسی این پرسش‌ها را بپرسم؟ این سوالی است که به کرات از شما پرسیده شده است.

 

من که در زندان نبودم. آن زمان دادستان بوده در این کشور.

 

 

خود وزارت اطلاعات بیانیه داده و گردن گرفته است.

 

که من کشتمش؟

 

 

بله.

 

خب اگر گفته که دیگر چرا از من سوال می‌کنید. من که ندیدم.

 

 

آیا نام سعید امامی، دانیال قوامی بوده است؟

 

خیر.

 

 

آقای گنجی بیشترین اتهامات را به شما زدند.

 

این‌ها رمان است. رمان‌ساز‌ها یک سوژه را پیدا می‌کنند مثل‌‌ همان اتوبوس ارمنستان.

 

 

آقای گنجی که بیشترین اتهامات را به شما زدند و به قول شما خیلی از این اتهامات به داستان شبیه است، خودشان عقیدتی – سیاسی سپاه بودند.

 

من نمی‌دانم، شما می‌دانید.

 

 

بله ایشان عقیدتی سپاه بودند. ریشه این همه عداوت یا مخالفت با شما در چیست؟

 

شاید ایشان با من دشمنی خاصی نداشته باشد. آن زمان مطرح بود که وقتی آقای خاتمی سر کار آمد، کلا جناح و هر که را با آن‌ها نبود بکوبند، بیشتر از همه هم در آن زمان خود آقای هاشمی را می‌کوبیدند. تصمیم این‌ها بر این بود که کل جریانی که با آن‌ها نیست را بکوبند که حاکمیت مطلق داشته باشند. این در آن راستا تعریف می‌شود وگرنه شاید خصومت شخصی با من نداشته باشد. من اصلا برخوردی با ایشان نداشتم.

 

 

شما این عبارت را فرموده بودید که آقای هاشمی رئیس همیشگی ما هستند؟

 

نه، شخصی به نام آقای فیض در روزنامه قدس مشهد گفت «به آقای فلاحیان گفتند که بیا دادگاه و فلاحیان گفته من با رئیسم می‌آیم.» در حالی که اصلا به ما نگفته بودند. من بعدا گفتم من خودم را به کسی سنجاق نکردم.

 

 

شما کاندیدای ریاست‌جمهوری شدید در دوره بعد، چرا موفق نشدید؟

 

چون صداوسیما فیلمم را پخش نکرد.

 

 

چرا؟

 

آن‌ها گفتند فیلمت یکی دو ساعت دیر رسیده است. چنین بهانه‌ای آوردند؛ ولی فکر می‌کنم آقای بهروزی نامی بود در شورای تبلیغات وزارت کشور، گفته بود اگر این فیلم پخش شود، انتخابات را که می‌بازیم هیچ، دوم خرداد را هم می‌بازیم و پافشاری کردند بر ذهنیت آقای مقتدایی و… که پخش فیلم مصلحت نیست.

 

 

نظر دادستانی هم همین بود؟

 

ما نتوانستیم نظر دادستانی را هم جلب کنیم؛ چون شورای تبلیغات نظر نداد که فیلم ما پخش شود.

 

 

یک ماجرای دیگری هست که امیدوارم این دیگر رمان نباشد. ماجرای تیراندازی پسر شما وقتی همراه شما بودند و در این ماجرا چند نفر مجروح و یک نفر کشته می‌شود. این سوال هم زیاد پرسیده می‌شود. ماجرای این چه بوده؟

 

نه همین یک نفر مجروح شده بود که بعدا گفتند کشته شده ولی خب همه آن‌ها دستگیر و محاکمه شدند.

 

 

آن‌ها چه کسانی بودند؟ می‌خواستند شما را ترور کنند؟

 

این‌گونه می‌گفتند.

 

 

خب اگر می‌خواسته ترور کند که حقش بوده طرف تیر بخورد.

 

کسی در اینجا نمرد؛ گفتند اینجا تیر خورده است. تیراندازی هم شده بود چون آن‌ها حمله کرده بودند.

 

 

حمله با اسلحه؟

 

بله، اصلا بچه‌های نیروی انتظامی بودند ولی با لباس شخصی.

 

 

چه توطئه‌ای پشت این ماجرا بود؟

 

توجیهشان این بود که ما آمده بودیم موبایل بدزدیم. گفتم آخر موبایل در کوچه ما؟! موبایل می‌خواهید بدزدید در تجریش باید بدزدید. البته آن‌ها محاکمه و محکوم شدند.

 

 

عضو نیروی انتظامی برای دزدیدن موبایل می‌آید سراغ وزیر سابق اطلاعات؟!

 

بالاخره هرچه ما آن زمان با دادستانی ور رفتیم، ته ماجرا درنیامد.

 

 

قتل غیرعمد محسوب شد؟

 

خانواده مقتول خانواده فقیری بودند، آمدند اینجا دیه گرفتند و رضایت دادند. دیگر به محاکمه نرسید.

 

 

یکی از افراد دیگری که در موردشان زیاد صحبت می‌شود و ظاهرا در دوره‌ای هم در وزارت اطلاعات بودند، آقای مشایی است، مایلید در مورد ایشان صحبت کنید؟

 

قبلا گفته‌ام، تکراری است؛ چون آقای مشایی بیچاره الان دیگر کاره‌ای نیست.

 

 

فرمودید وقتی ایشان صحبت می‌کند، آدم تحت تاثیر قرار می‌گیرد و مجذوبش می‌شود یا اینکه فرمودید ایشان چون انجمن حجتیه بودند از وزارت اطلاعات رفتند در حالی که ما فکر می‌کردیم دوره طولانی را در وزارت اطلاعات باشند و رفتند وزارتخانه‌های دیگر. آیا این سخنان صحت دارد؟

 

ایشان دو ماجرا داشت: یکی این بود که در ابتدا در گزینش وزارت اطلاعات همین اتهام انجمن حجتیه را به او زدند. بعدا بعضی از مدیران عالی‌رتبه وزارت امضا کردند که مثلا ایشان مشکلی ندارد و ایشان تایید شد، بعدا ایشان ازدواجی کردند که آن ازدواج از نظر حفاظت وزارت اطلاعات برای بچه‌های اطلاعاتی ممنوع بود.

 

 

به خاطر اینکه با یکی از توابین ازدواج کرده بودند؟

 

حالا هرچه، دیگر خیلی دنبالش را نگیرید. بعد هم قرار شد که منتقل شود؛ بنابراین از وزارت اطلاعات منتقل شد.

 

 

اینکه با اجنه در ارتباط است، صحت دارد؟

 

نه، ما که ندیدیم. از این پرت‌و‌پلاگو‌ها زیاد هستند، افراد زیادی هم با این‌ها صحبت می‌کنند چون تشنگی خاصی برای دانستن آینده بین افراد وجود دارد. من اعتقاد زیادی به این موضوع ندارم؛ ولی ایشان‌‌ وقتی همان جنبه امام زمانی‌اش گل کرده بود، آمده و با برخی بچه‌ها دوست شده بود. آن‌ها راهنمایی‌اش کرده بودند، رفته بود پیش فردی به نام آقای لطیفی، ایشان خدا رحمتش کند آدم خوبی بود، در هیات‌امنای جمکران بود و بعضی وقت‌ها از این حرف‌های معنوی و مکاشفات و… می‌گفت. ایشان هم خیلی این نوع مسائل را دنبال می‌کرد.

 

 

من خیلی متوجه سخنان شما نمی‌شوم؟!

 

ببینید افراد در مقابل این مسائلی که راجع به امام زمان گفته می‌شود، دو دسته‌اند: برخی می‌شنوند و به عنوان یک کرامت باور می‌کنند یا باور نمی‌کنند و عبور می‌کنند و می‌گویند ما به‌‌ همان اصولمان معتقدیم. برخی هم این مسائل را بسیار دنبال می‌کنند؛ یعنی نقل و پیگیری می‌کنند، صحبت می‌کنند، استناد می‌کنند. آقای مشایی در این دسته دوم معروف شده بود. البته برای ما چیزی تعریف نکرد ولی بچه‌ها می‌گفتند مثلا در فراغ حضرت گریه و ناله می‌کند، بعد از این موضوع داستان‌های دیگری ساخته شد (خنده).

 

 

اینکه بار‌ها مطرح شده بود که در جلسات دولت گذشته یک صندلی برای ایشان [امام زمان (عج)] خالی می‌گذارند؟

 

این‌ها دروغ بود. من از هر کسی از بچه‌های دولت پرسیدم گفتند چنین چیزی نبوده ولی کلا این داستان‌ها دو دسته است؛ برخی جنبه خرافی دارد و بعضی قسمت‌های آن هم نه مثلا مکاشفه‌ای برای کسی یا یک رویای صادقه است. این‌ها با هم قاطی می‌شود.

 

 

یک دوره بعد شما دوباره کاندیدای انتخابات ریاست‌جمهوری شدید و از شما نقل شده بود که به عنوان یک اصولگرا هرگز انصراف نمی‌دهید و کنار نمی‌کشید اما انصراف دادید! یا رد صلاحیت شدید؟

 

آقای جنتی من را خواست. حالا این رد صلاحیت است یا انصراف نمی‌دانم. من پرسیدم چرا اسم من نیست، ایشان دلایلش را گفت، من پاسخ دادم. گفت من عصر دوباره در شورا مطرح می‌کنم.

 

 

دلایلشان چه بود؟

 

همین کارهای اطلاعات و چیزهایی که شما هم به برخی اشاره کردید. من دفاع کردم، ایشان هم گفت من عصر در شورا مطرح می‌کنم. بعد آقای کدخدایی به من زنگ زد گفت «مطرح شد، گفتند اگر ما ایشان را تایید کنیم باید اعتراضات بقیه را هم بپذیریم و تایید کنیم. خوب است که ایشان – فلاحیان – انصراف دهد.» بسیاری دیگر هم انصراف دادند. بنده هم برایشان انصراف نوشتم، گفتند که انصراف بنویسید.

 

 

در جایی نقل فرمودید که یک برگه انصرافی را روی پرونده من گذاشته بودند.

 

نه نگفته بودم. گفتند که شما انصراف بنویسید ما می‌گذاریم روی پرونده شما که شما رد نشده‌اید بلکه انصراف داده‌اید.

 

[ad_2]

لینک منبع